پایان تابستان
چله تابستان در جنوب کوه های آلپ زیبا و عالی بود. از دو هفته پیش آن ترس پنهانی بخاطر به پایان رسیدن تابستان را هر روز احساس میکردم، ترسی را که من بعنوان قویترین چاشنی اضافی آنچه زیبائیست میشناسم. بیش از هر چیز از کوچکترین نشانه یک رعد و برق میترسم، زیرا با آغاز شروع نیمه ماه آگوست میتواند هر رعد و برقی راحت تغییر ماهیت دهد، میتواند روزهای متمادی ادامه یابد و بعد باید تابستان را تمام شده به حساب آورد، حتی اگر وقتی هم که هوا بهبود می یابد. اتفاقاً اینجا در جنوب تقریباً جزئی از قواعد گشته که چله تابستان توسط یک چنین رعد و برقی گردنش بشکند، که سریع، سوزان و با رعشه خاموش گشته و مجبور به مردن شود. وقتی پس از روزهای متمادی لرزشهای وحشی یک چنین رعد و برقی در آسمان سپری میگردد، وقتی هزاران صاعقه، کنسرت بی پایان تندر و ریزش وحشیانه و سریع باران از صدا افتاده و پایان می یابد، بعد آسمان در یک صبح یا بعد از ظهر از میان ابر تبخیر گشته خنک و لطیف نگاه میکند، پوشیده از رنگهای خجسته پائیزی، و سایه ها در چشم انداز کمی واضحتر و سیاهتر میگردند، رنگهایشان را از دست داده و شکلی نسبی می یابند، درست مانند فردی پنجاه ساله که تا همین دیروز هنوز فعال و تازه به نظر می آمد و بعد از یک بیماری، بعد از یک رنج، بعد از یک ناامیدی ناگهان بر چهره اش رشته نخهای کوچک فراوان و در تمام چین و چروکها نشانه های کوچک فرسایش بنشیند. آخرین رعد و برق تابستانی اینچنین ناگوار و احتضارش هراس انگیز است، اکراه وحشی اش در مخالفت با مردنِ اجباری، خشم دردآور عالی او، لگدپرانی به اطراف و بلند شدن بر روی دو پای جلو اما همه بی نتیجه است، بعد از مقداری سر و صدا عاجز شده و باید خاموش گردد.
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 17:8 توسط سعید از برلین
|