قرار بر این بود که یکربع ساعت در شهر بمانیم، اما ما بیش از نیمساعت با رضایت برای تماشا و برای گوش سپردن در شهر ماندیم، برای من توقف در یک شهر، در میان مردم، و در شهری که در آن جشن برپا است کاری کاملاً غیر عادی، نیمه ترسناک و نیمه مستی آور است، من هفته ها و ماه های متمادی در کارگاه و باغ خود تنها زندگی میکنم، به ندرت خود را دیگر به زحمت می اندازم تا جاده ی متصل به دهکده یا فقط مسیر ملکمان را تا آخر بروم. حالا من ناگهان در وسط یک شهر ِ خندان و شاد میان جمعیتی که از هر سو فشار می آوردند ایستاده بودم، با دیگران میخندیدم و از تماشای چهره های گوناگون و شگفت انگیز آدمها لذت میبردم، دوباره من یکی در میان بسیاری، متعلق به آنها و همراه جنبش بودم. البته نمیتوانست مدت درازی به این شکل ادامه یابد، بزودی پاهای سرد، خسته و پر از دردم سیر گشته و میل خانه رفتن خواهند کرد، بزودی همچنین مستی کوچک و دوست داشتنی ِ تماشا کردن و گوش سپردن، نظاره کردن هزاران چهره ی چنین عجیب، چنین زیبا، چنین جالب و دوست داشتنی و گوش سپردن به انواع و اقسام صداها، صدای گفتگوها، خنده ها، فریادها، صداهای گستاخانه، صداهای نجیبانه، صداهای بالا، پائین، گرم یا تند مرا خسته و مستأصل خواهند ساخت؛ شادمانه تسلیم شدن به لذت بردنهای فراوان چشم و گوش، ناتوانی و آن ترس نزدیک به سرگیجه در برابر یورش تأثیراتی که قابل کنترل کردن نمیباشند را در پی خواهد داشت. در اینجا حتماً توماس مَن Thomas Mann "میشناسم، میشناسم" بریست Briest را نقل قول خواهد کرد. حالا، اگر کسی برای فکر کردن به خود زحمت میداد متوجه میگردید که فقط ضعف پیری در این ترس بیش از حد در برابر فراوانی، در برابر پُری جهان، در برابر شعبده بازی درخشان مادر گیتی مقصر نبود. و همینطور اگر بخواهم با واژگان روانشناسان بیانش کنم، ترس از بازگشت به خویش در رابطه با از عهده برآمدن آزمایش در برابر محیط زیست. برای چنین ترس و خستگی شبیه به سرگیجه دلایل نسبتاً بهتر دیگری نیز وجود داشتند. وقتی من به آدمهائی که در این نیمساعت در میدان پیازا کنار من ایستاده بودند نگاه میکردم، چنین به نظرم میرسید که آنها مانند ماهی ها تنبل، خسته، راضی، بی هیچ تعهدی در آب انتظار میکشند، و چنین به نظر می آمد که چشمهایشان عکسها را و گوشهایشان صوت ها را طوری ضبط میکنند که انگار در پشت چشم نه فیلمی نشسته است، نه یک مغز، نه یک مخزن و آرشیو و در پشت گوش نه یک گرامافون یا یک ضبط صوت که در هر ثانیه مشغول به کار، در حال گردآوری، در حال ربودن، در حال طرح ریختنند ، و نه تنها موظف به لذت بردن، بلکه خیلی بیشتر از آن بخاطر محفوظ نگاه داشتن برای بازگو کردن اتفاقی آنها و موظف به بالاترین درجه از دقت میباشند. خلاصه، من دوباره یکبار دیگر اینجا ایستاده ام، نه مانند یک تماشاگر و نه مانند یک تماشگر و شنونده بی تعهد، بلکه به عنوان یک نقاش با دفتر طراحی در دست، مشغول به کار و متمرکز.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۸۹ساعت 0:6 توسط سعید از برلین
|