|
قصّه و شعر گاهی شوخیست، گاهی هم بافندهای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد
|
باران پائیزی در جنگل خاکستری آشوب به پا کرده است،
دره در باد سرد صبحگاهی بخود میلرزد،
میوه های درخت شاه بلوط محکم می افتند،
میترکند و میخندند خیس و قهوه ای.
پائیز در زندگی من آشوب براه انداخته است،
برگهای پاره پاره گشته را میبرد باد با خود
و به لرزش انداخته تک تک شاخه ها را _ میوه کجا مانده است؟
من عشق شکوفه میدادم، و رنج میوه آن بود.
من ایمان شکوفه میدادم، و میوه آن نفرت بود.
باد شاخه های بایر مرا میشکند،
من به ریش باد میخندم، هنوز در برابر طوفانها پایدارم.
میوه من چه خواهد بود؟ هدف ام چیست! _ من شکوفه داده ام،
هدف شکوفه دادن بود، و حال پژمرده میگردم،
پژمردن هدف من است و نه چیزی دیگر،
هدفهایی که دل میطلبد کوتاهند.
خدا در من میزید، خدا در من میمیرد، خدا رنج میبرد
در سینه من، این هدف برایم کافیست.
راه و یا بیراهه، شکوفه یا میوه،
همه یکی میباشند، فقط نام هایی هستند.
دره در باد صبحگاهی سرد به خود میلرزد،
میوه های درخت شاه بلوط محکم سقوط میکنند
و میخندند زلال و محکم. من هم همراه با آنها میخندم.
***
این نشست کردنِ در پیری خوبی خود را دارد، بی تفاوت بودن در برابر بیرون را دو برابر میکند، بخصوص در برابر تاریخ جهان و شرکتهای سهامی با مسئولیت نامحدود که تاریخ حهان را میسازند.
(از نامه ای به Otto Basler در حدو.د سال 1950)
خانه عوض کردن با شروع پیری سخت و سختر میگردد و عاقبت ماشین مرده کشی مقبولتر از هر ماشین اسبابکشی میگردد.
(از نامه ای به Helene Welti در 15.04.1931)
انسان در پیری هنگامیکه منظم بخوابد و هیچ درد سختی نداشته باشد خیلی فروتن و قانع و تقریباً از زندگی راضی میگردد.
(از نامه ای به Hans Hiber در آخر آگوست ۱۹۴۸)