خدا نگهدار، جهان بانو.
جهان در تکه تکه خرده های شیشه جای دارد،
روزگاری او را بسیار دوست میداشتیم،
حالا برای ما مردن دیگر
زیاد وحشت انگیز نمیباشد.
نباید به جهان دشنام داد.
او که چنین رنگین و وحشی ست،
جادوی کهنه همچنان
میوزد به دور عکس او.
ما میخواهیم راضی جدا گردیم
از بازی بزرگ او:
او به ما شوق و اندوه بخشید،
او به ما عشق فراوان بخشید.
خدا نگهدار، جهان بانو، و بیارای
خود را باز جوان و لغزان،
ما از بخت تو
و فغانت سیرآبیم.
***
نمایشی بالاتر از انسانی که خردمند گشته و تعصب دنیوی و شخصی را ترک کرده است وجود ندارد.
(از نامه ای بی تاریخ)
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۹ساعت 19:53 توسط سعید از برلین
|