من این دگرگونی معکوس را بسته به حال و احوالم با ناخشنودی یا با لذت بردن تماشا میکنم. گاهی در یک قطعه چمن کوچک ِ در حال مرگ مشغول به کار میشوم، با انگشتان و چنگال باغبانی به جان گیاهان هرز رشد کرده می افتم، بدون هیچ دلسوزی خزه ها را دسته دسته از میان چمنهای به ستوه آمده خارج میسازم، یک سبد پر از بوته های تمشک با ریشه میکنم، بدون آنکه به سود اینکار باور داشته باشم، زیرا که باغبانی من در طول این سالها یک بازی کاملاً زاهدانه بیمعنی و بیفایده گشته است، بدین معنی که برای من تنها معنای بهداشت شخصی و صرفه جوئی دارد. من، وقتیکه درد در چشم و سرم مزاحمت ایجاد میکند به انطباقی جسمانی، به یک تغییر در فعالیت مکانیکی محتاجم. برای رسیدن به این هدف کشف به ظاهر کار ِ باغبانی و زغال سازی در این سالیان دراز نه تنها باید به تغییر جسمانی و تمدد اعصاب من خدمت کند، بلکه همچنین کمکی است به عبادت کردن، به ادامه ی بافتن تارهای فانتزی و تمرکز بر حالات روحی. _ بنابراین گاهی چمنزارم را برای جنگل شدن بزحمت می اندازم. و زمانی دیگر، جلوی آن تپه خاکی می ایستم که زمانی پوشیده از بوته های تمشک بود و ما بیست سال پیش آنرا در کنار حاشیه جنوبی ملک خود پی ریزی کرده بودیم، این تپه تشکیل شده است از خاک و تعداد بیشماری سنگ که هنگام حفاری خندق برای جلوگیری از پیشترفت جنگل همسایه خود بدست آوردیم. حالا این تپه با خزه، علفهای جنگلی، سرخسها و با انواع تمشکها ملافه شده است، و تعدادی درخت مجلل، بخصوص یک درخت زیزفون سایه افکن بعنوان طلیعه جنگلی که آهسته در حال هجوم آوردن است آنجا ایستاده اند. من در این پیش از ظهر خاص هیچگونه مخالفتی با خزه و بوته ها، و هیچ شکایتی علیه رو به زوال گذاردن و جنگل نداشتم، بلکه رشد جهان گیاهان وحشی را با شگفتی و لذت مشاهده میکردم. و در چمنزار همه جا گلهای نرگس با شاخ و برگی گوشتالو ایستاده بودند، نه هنوز کاملاً شکوفا، و نه هنوز با جامی باز و سفید، بلکه جامی با رنگ زرد نرمی از رنگ گل فریزیا.
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر ۱۳۸۹ساعت 11:56 توسط سعید از برلین
|