قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

فانوس خیابانی پیر.(4)
 
   زن و مرد سال‎خورده زرنگ و چابک بودند و هیچ ساعتی را بی کار نمیگذراندند. بعد از ظهر هر یکشنبه کتابی را انتخاب می‎کردند، معمولاً یک سفرنامه، و مرد پیر با صدای بلند از آفریقا می‎خواند، از جنگل‎های بزرگ و فیل‎هائی که در آنجا آزادانه می‎گشتند، و زن پیر گوش می‎سپرد و بعد نگاهش را پنهانی به سمت فیل‎ها که به شکل گلدانی از خاک رس بودند می‎انداخت!
   فانوس می‎گوید "من می‎توانم آنچه را که نگهبان می‎خواند تقریباً پیش خود تصور کنم!" و بعد مشتاقانه آرزو می‎کند که کاش شمعی آنجا ‎بود تا آن را روشن می‎کردند و داخلش قرار می‎دادند تا بعد همسر نگهبان هم می‎توانست همه چیز را دقیقاً آنطور ببیند که او می‎بیند، درختان بلند را، شاخه‎های در هم فرو رفته را، مردم سیاه پوست سوار بر اسب و تعداد زیادی فیل را که با پاهای پهنشان بوته‎ها را خرد می‎کنند.
   فانوس آه می‎کشید و می‎گفت: "مهارت‎هایم چه کمکی می‎توانند به من بکنند وقتی شمعی در این خانه نیست! آنها فقط روغن و پیه دارند و این کافی نیست!"
   یک روز دسته‎ای شمع به زیر زمین آورده می‎شود. شمع‎های بزرگتر روشن می‎گردند، و شمع‎های کوچک‎ را پیرزن هنگام نخ‎ریسی و خیاطی روشن می‎کرد. حالا در خانه شمع بود اما به فکرشان نمی‎افتاد یک قطعه از شمع‎ها را در فانوس قرار دهند.
   فانوس می‎گفت: "من اینجا با توانائی‎های نادر خود ایستاده‎ام! من همه چیز در خود دارم، اما نمی‎توانم آنها را با این دو قسمت کنم. آنها نمی‎دانند که من می‎توانم دیوارهای سفید را به زیباترین پرده نقش‎دار، به جنگل‎هائی غنی، به هر چیزی که آنها آرزو کنند مبدل سازم! آنها این را نمی‎دانند!"
   ضمناً فانوس تمیز و سائیده گشته در گوشه‎ای از اتاق قرار داشت و همیشه پیش چشم بود؛ گرچه مردم می‎گفتند که او فقط یک خرده‎ریز است، اما این حرف برای آن دو مهم نبود و آنها فانوس را دوست داشتند.
   یک روز پیرزن پیش فانوس می‎رود، لبخند می‎زند و می‎گوید: "امروز روز تولد شوهرم است و من می‎خواهم اتاق را برای او درخشان کنم!" و دودکش ِ فانوس از خوشی به سر و صدا می‎افتد، زیرا او فکر می‎کرد: "حالا آنها متوجه قضیه خواهند شد!" اما به جای شمع روغن آورده می‎شود. فانوس تمام شب می‎سوخت، ولی حالا می‎دانست که در این زندگی استعداد ستاره‎ بودن که بهترین استعدادهاست گنجی مرده برای او باقی خواهد ماند.
   در این لحظه فانوس خواب می‎بیند ـ و وقتی کسی چنین توانائی‎هائی را داراست می‎تواند به راحتی در بحر رویا غرق شود ـ، که او خودش نزد ریخته‎گر رفته تا او را به قالب دیگری درآورند. او همچنین بخاطر مورد ارزیابی قرار گرفتن توسط اعضای شورای شهر در وحشت بود؛ گرچه او قادر بود هر زمان که مایل باشد خود را به زنگ و غبار تبدیل ساخته و از هم بپاشد، اما او این کار را نکرد، بلکه داخل کوره ذوب آهن رفت و به زیباترین شمعدان آهنی تبدیل گشت؛ شمعدان شکل یک فرشته بود که دسته گلی در دست داشت و در وسطش یک شمع قرار داده شده بود، و جای شمعدان بر روی یک میز تحریر سبز رنگ در یک اتاق جمع و جور بود که در آن کتاب‎های زیادی قرار داشت و تصاویر زیبائی بر دیوارها آویزان بود، آنجا خانه یک شاعر بود، و تمام چیزهائی را که او می‎گفت و می‎نوشت خود را در آن اطراف نشان می‎دادند. اتاق به جنگل‎های انبوه و تاریک، به چمن‎زاری روشن از نور خورشید که در آن لک‎لک‎ها با فخر قدم می‎زدند و به عرشه یک کشتی بر روی دریائی پر موج مبدل می‎گشت!
   فانوس پیر در حال خارج گشتن از رویا به خود می‎گوید: "چه مهارت‎هائی من دارم! تقریباً دلم می‎خواهد ذوبم کنند! ـ اما نه، این اتفاق تا وقتی این دو زندگی می‎کنند نباید رخ دهد! آنها مرا به خاطر شخص خودم دوست دارند! من بجای کودک آنها هستم، آنها مرا سائیدند و در من روغن ریختند؛ من هم مانند آن تصویر شریف آویزان بر دیوار وضعم خوب است!" از آن زمان به بعد فانوس بیشتر آرامش درون داشت، آرامشی که او سزاوارش بود.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن ۱۳۹۰ساعت 12:20  توسط سعید از برلین  |