قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

سوپِ پوست سوسیس.(3)
 
   یکی از پری‎ها می‎گوید"چگونه ما آن را انجام می‎دهیم؟" و می‎خندد "تهیه آن را تو خودت چند لحظه پیش دیدی! تو بزحمت می‎توانستی پوست سوسیس‎ات را بجا آوری."
   من گفتم "پس شما آن را اینطور می‎پزید!" و برایشان خیلی ساده دلیل آمدن به این سفر را تعریف کردم و گفتم که از من در وطن چه انتظاری دارند و از او پرسیدم "پادشاه موش‎ها و امپراتوری بزرگ ما چه سودی از اینکه من این شگفتی‎ها را دیده‎‎ام می‎برند! من که نمی‎توانم آنچه را دیده‎ام با تکان دادن پوست سوسیس به خارج ریخته و بگویم: ببینید، اینجا پوست است، و حالا سوپ هم می‎آید! در هر حال نوعی دسر است برای وقت شکم‎سیری!.
   در این لحظه پری انگشت کوچکش را در گل آبی‎رنگ یک بنفشه فرو می‎کند و به من می‎گوید: "دقت کن، من حالا انگشتم را بر روی پوست سوسیس تو می‎مالم، و تو این پوست را وقتی به قصر پادشاه موش‎ها رسیدی به سینه گرم پادشاهت بمال. بعد از پوست سوسیس حتی در سردترین فصل زمستان هم گل‎های بنفشه خواهد روئید. می‎بینی، حالا تو چیزی برای به وطن بردن از ما با خود به همراه داری. و ما علاوه بر آن چیز دیگری هم می‎خواهیم به تو بدهیم". اما قبل از آنکه موش کوچک بگوید که آن چیز دیگر چه چیزی‎ است پوست سوسیس را به سینه پادشاه نزدیک می‎سازد. و حقیقتاً در روی پوست زیباترین گل‎های جهان نمایان می‎گردند. گل‎ها عطر قوی‎ای پخش می‎ساختند و پادشاه به موش‎هائی که نزدیک‎تر از بقیه کنار دودکش ایستاده بودند دستور می‎دهد که هرچه زودتر دم‎هایشان را بالای آتش نگه دارند تا کمی بوی سوختگی آنجا بپیچد، زیرا بوی عطر بنفشه را نمی‎شد تحمل کرد: بوی عطر از نوعی نبود که موش‎ها می‎شناختند.
   پادشاه موش‎ها می‎پرسد: "از چه چیز صحبت می‎کردی؟ چه چیز دیگری آنها به تو دادند؟"
   موش کوچک می‎گوید: "بله، آن هدیه همان چیزیست که مردم آنرا نتیجه انفجار می‎نامند" و پوست سوسیس را از سینه پادشاه دور می‎کند؛ در این وقت دیگر گلی وجود نداشت و فقط پوست خالی سوسیس بود که آنرا مانند رهبر ارکستری در دست داشت.
   پری به من گفت که "گل بنفشه برای چشم‎ها، بینی و قلب است، اما برای زبان و گوش‎ها هنوز چیزی کم دارد." و در این وقت بشکنی ‎زد و موسیقی شروع به نواختن کرد، اما نه مانند آن موسیقی‎ که در جشن پری‎ها در جنگل به گوش می‎آمد، بلکه موسیقی‎ای که در آشپزخانه صدایش بلند می‎شود. آخ، چه غوغائی بود! یکباره آغاز شد، مانند باد در تمام لوله دودکش‎ها پیچید، دیگ‎ها و قابلمه‏ها قل و قل به جوش آمدند، آتش زیر دیگ مسی با صدای وحشتناکی زبانه کشید، و بعد ناگهان دوباره سکوت برقرار ‎گشت، درست همانطور که بطور ناگهانی این غوغا آغاز شده بود. بعد آواز خفه کتری چای به گوش ‎آمد، خیلی عجیب بود، نمی‎شد حدس زد که آیا کتری می‎خواهد شروع به جوش آمدن کند و یا از جوش بیفتد. و دیگ کوچک می‎جوشید و دیگ بزرگ می‎جوشید، و هیچیک نگران حال آن دیگری نبود، انگار که فکرشان جای دیگر بود. و موش کوچک عصایش را تندتر و تندتر تکان می‎دهد ـ محتویات دیگ‎ها کف می‎کنند، حباب می‎سازند، سرمی‎روند، باد زوزه می‎کشد، دودکش صوت می‎کشدـ هو ... ها. اما وضع طوری وحشتناک شده بود که موش کوچولو از ترس پوست سوسیس را به زمین می‎اندازد.
   پادشاه پیر موش‎ها می‎گوید: "پختن این سوپ کار سختی بود. آیا حالا سوپ سرو می‎شود؟"
   موش کوچک می‎گوید "چیز دیگری وجود ندارد!" و تعظیم می‎کند.
   پادشاه موش‎ها می‎گوید: "تمام شد! بسیار خوب، بنابراین می‎خواهیم بشنویم که موش بعدی برای گفتن چه دارد".
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 16:53  توسط سعید از برلین  |