قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

همسفر.(12)
 
   شاهزاده خانم بعد از رقصیدن باید به خانه می‎رفت وگرنه نبودنش در قصر فاش می‎گشت. جادوگر می‎گوید که می‎خواهد او را مشایعت کند تا به این ترتیب بتوانند بیشتر با هم باشند.
   سپس آن دو در هوای طوفانی به سمت قصر پرواز می‎کنند و همسفر یوهانس در راه با هر سه شاخه همراه خود آنها را می‎زد. جادوگر هرگز در چنین هوای تگرگی‎‎ای بیرون نبود! بیرون قصر جادوگر از شاهزاده خانم خداحافظی می‎کند و آهسته به او می‎گوید: "به سر من فکر کن!" اما همسفر یوهانس آن را می‎شنود، و درست در لحظه‎ای که شاهزاده خانم از پنجره داخل اتاقش می‎شود و جادوگر دوباره قصد بازگشت می‎کند ریش سیاهش را می‎گیرد و با شمشیر بقدری سریع سر کریه‎اش را از بدن جدا می‎سازد که جادوگر اصلاً فرصت دیدن او را پیدا نمی‎کند. همسفر یوهانس بدن جادوگر را برای ماهی‎ها به دریا می‎اندازد، اما سرش را فقط داخل آب می‎کند و بعد در بقچه ابریشمی خود می‎پیچد و با خود به مهمان‎خانه می‎برد و بعد دراز کشیده و به خواب می‎رود.
   او صبح روز بعد بقچه را به یوهانس می‎دهد، اما از او قول می‎گیرد که آن را فقط پس از طرح سؤال شاهزاده خانم باز کند.
   تعداد زیاد از مردم در سالن قصر چنان تنگ در کنار هم جمع شده بودند که مانند دسته تربچه‎های به هم بسته شده دیده می‎شدند. قضات در روی صندلی‎های راحتی نشسته و سرشان را به بالش نرمی تکیه داده بودند، و پادشاه پیر لباسی نو بر تن داشت، تاج طلائی و عصای سلطنتی‎اش تمیز و برق انداخته شده بودند، همه چیز حالتی از سرور به خود گرفته بود، اما شاهزاده خانم چهره‎ای رنگ‎پریده و لباسی به سیاهی ذغال مانند لباس عزاداری‎ها بر تن داشت.
   شاهزاده خانم از یوهانس می‎پرسد "بگو ببینم، من به چه چیزی فکر کردم؟" و او فوری بقچه‎اش را باز می‎کند، اما وقتی سر زشت جادوگر از آن خارج می‎گردد یوهانس خودش هم شوکه می‎شود. با نمایان گشتن سر بریده جادوگر عرق سردی بر اندام حاضرین در سالن می‎نشیند، زیرا که نگاه کردن به آن وحشتناک بود. اما شاهزاده خانم مانند سنگ نشسته بود و قادر به صحبت کردن نبود. عاقبت از جا برمی‎خیزد و دستش را به دست یوهانس می‎دهد، زیرا که او به سؤال درست جواب داده بود. شاهزاده خانم نگاهش را برمی‎گرداند و آه بلندی می‎کشد: "حالا تو شوهر من هستی! و ما می‎خواهیم امشب جشن عروسی را بر پا سازیم!"
   پادشاه پیر می‎گوید: "این کار خیلی خوبی‎ست! و ما می‎خواهیم این کار امشب انجام گیرد!". حاضرین هورا می‎کشند، ارکستر سلطنتی شروع به نواختن می‎کند، ناقوس‎ها به صدا می‎آیند، و زنان شیرین‎یساز شمع‎های سیاه را از روی شیرین‎هایشان برمی‎دارند، زیرا که حالا شادی حکم‎فرما شده بود! سه گاو نر با تعداد زیادی مرغابی و مرغ کباب شده در وسط میدان قرار داده می‎شود و هر کس می‎توانست قطعه‎ای از آن ببرد و بخورد. از فواره حوض میدان شرابی عالی فواره می‎زد، و مردم در ازاء یک شلینگ خرید شش نان شیرینی مجانی دریافت می‎کردند، نان شیرین‎هائی که درونشان کشمش بود.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 18:28  توسط سعید از برلین  |