قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

سایه.(3)
 
   سایه می‎گوید "بله، من همه چیز را می‎خواهم برایتان تعریف کنم" و می‎نشیند؛ "اما به این شرط که به من قول بدهید در هر کجای این شهر مرا می‎بیند به کسی نگوئید که من سایه شما بوده‎ام. زیرا من قصد دارم نامزد کنم؛ من می‎توانم برای بیشتر از یک خانواده هم غذا تهیه کنم!"
   مرد دانشمند می‎گوید: "ساکت باش، من به کسی نمی‎گم که تو واقعاً چه کسی هستی. بفرما، این هم دستم. من به تو قول می‎دم، مرد است و قولش."
   سایه هم دستش را به او می‎دهد و می‎گوید "سایه است و قولش" و بعد باید تعریف می‎کرد.
   واقعاً عجیب بود که سایه چه زیاد انسان شده بود. لباسش کاملاً سیاه و در حقیقت از بهترین پارچه‎ها دوخته شده بود؛ او چکمه چرمی براقی به پا و یک کلاه بر سر داشت که با فشار بر آن شبیه بشقاب نازکی صاف می‎گشت، از آنچیزهائی که می‎دانیم دیگر حرف نمی‎زنیم، از خرده ریزه‎های قیمتی، از گردن بند طلا و انگشترها با نگین‎های الماس. بله، سایه لباس بسیار شیکی پوشیده بود، و بخصوص این لباس بود که او را کاملاً انسان ساخته بود.
   سایه می‎گوید "حالا می‎خواهم تعریف کنم!" و بعد پای خود را با چکمه براقش تا جائی که می‎توانست محکم بر روی دست سایه جدید مرد دانشمند که مانند یک سگ پودل در کنار پایش نشسته بود می‎گذارد. این کار یا از روی تکبر بود، یا شاید هم می‎خواست که سایه جدید را به پایش گیر دهد. اما سایه جدید کاملاً آرام باقی می‎ماند تا بتواند خوب به حرف‎های او گوش کند.
   او همچنین می‎خواست بداند که چطور می‎توان خود را رها ساخت و در خدمت صاحب اصلی خود باقی ماند.
   سایه می‎گوید: "می‎دانید چه کسی در آن خانه روبروئی زندگی می‎کرد؟ آنجا شعر، زیباترین چیزها زندگی می‎کرد. من سه هفته آنجا بودم، و این مانند آن می‎ماند که انگار آدم سه هزار سال زندگی کند و تمام نوشته‎ها و اشعار سروده شده را خوانده باشد. آنچه می‎گویم حقیقت دارد. من همه چیز را دیدم و همه چیز را می‎دانم."
   مرد دانشمند بلند می‎گوید: "شعر. بله، بله ـ شعر اغلب زاهدانه در شهرهای بزرگ زندگی می‎کند. شعر. بله، اما خواب در چشمانم نشسته بود و من فقط او را برای لحظه کوتاهی دیدم. او روی بالکن ایستاده بود و می‎درخشید، همانطور که شفق‎های قطبی می‎درخشند! تعریف کن، تعریف کن! تو روی بالکن بودی، از درب نیمه باز داخل شدی و بعد ـ؟"
   سایه می‎گوید: "بعد در داخل اتاق بودم. شما همیشه می‎نشستید و به آن اتاق روبرو نگاه می‎کردید. آنجا هیچ روشنائی وجود نداشت، مانند هوای گرگ و میش بود؛ اما درب یک ردیف از اتاق‎هائی که در یک تالار قرار داشتند باز بود. آنجا چنان روشن بود که اگر من کاملاً به دوشیزه نزدیک می‎شدم حتماً توسط نور کشته می‎گشتم؛ اما من مواظب بودم، من صبر کردم و باید آدم این کار را انجام دهد."
مرد دانشمند می‎پرسد: "و بعد چه دیدی؟"
   "من همه چیز دیدم، و من می‎خواهم برای شما تعریف کنم، اما ـ این چیزی که عرض می‎کنم ابداً از روی غرور نیست، اما بعنوان یک انسان آزاد و با دانش‎هائی که دارم، از مقام و ثروتم که بگذریم، ـ خیلی خوشحال خواهم شد اگر مرا به جای تو «شما» خطاب کنید!"
   "می‎بخشید! این یک عادت قدیمی‎ست که هنوز از سرم نیفتاده! ـ حق کاملاً با شماست، و من سعی می‎کنم آن را از یاد نبرم. اما حالا همه چیز را، تمام آنچیزهائی را که دیدید برایم تعریف کنید."
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۰ساعت 12:44  توسط سعید از برلین  |