قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

فانوس خیابانی پیر.(1)
 
   از ذهن فانوس خیابانی پیر که در این شب برای آخرین بار روشنائی می‎داد افکار زیادی عبور می‎کنند. سرباز نگهبانی که پستش عوض می‎شود جانشین خود را می‎شناسد و می‎تواند به او چند کلمه‎ای بگوید، اما فانوس جانشین خود را نمی‎شناخت و دلش می‎خواست می‎توانست در باره باران و برف، از اندازه نوری که ماه به پیاده‎رو می‎تاباند و از سمتی که باد به وزش می‎آمد اندکی به او  می‎گفت.
   بر روی تخته‎های فاضلاب سه نفر ایستاده و با این خیال که فانوس مسئول استخدام است خود را به او معرفی کرده بودند. یکی از آنها سر شاه ماهی بود که در تاریکی نور منتشر می‎ساخت و معتقد بود که اگر بر دیرک بنشیند باعث صرفه‎جوئی بزرگی در مصرف روغن خواهد گشت. دومی چوب پوسیده‎ای بود که می‎توانست بدرخشد و بعلاوه آخرین قطعه از درختی بود که زمانی زیور جنگل بوده است. نفر سوم کرم شب‎تابی بود که چگونگی پیدا شدنش بر فانوس معلوم نبود، اما کرم آنجا بود و نور پخش می‎کرد. چوب پوسیده و سر شاه‎ ماهی قسم می‎خوردند که کرم فقط در ساعات مشخصی نور دارد و به این دلیل نمی‎تواند برای این کار مناسب باشد.
   فانوس پیر می‎گوید چون آنها به اندازه کافی نور ندارند بنابراین برای فانوس خیابانی شدن مناسب نیستند. اما آن سه به این حرف باور نداشتند و بعد از اینکه می‎شنوند فانوس مسئول استخدام نیست می‎گویند از این موضوع بسیار خوشحالند، زیرا که او برای انتخاب کردن بیش از حد قدیمی و فرسوده است.
   در همان لحظه باد از گوشه خیابان می‎آید و در دودکش فانوس پیر می‎پیچد و به او می‎گوید: "من چه می‎شنوم! تو می‎خواهی فردا بروی؟ این آخرین شبی است که من تو را در اینجا می‎بینم؟ پس به تو هدیه‎ای می‎دهم؛ حالا من جعبه ذهنت را تر و تازه می‎کنم، طوری‎که بتوانی نه تنها شفاف و واضح آن چیزهائی را بخاطر آوری که شنیده و دیده‎ای، بلکه آن چیزهائی را هم که در حضور تو خوانده و یا تعریف می‎شوند مانند غیب‏‎گوئی به خاطر آوری!"
   فانوس خیابانی می‎گوید: "این اما خیلی زیاد است! صمیمانه از تو متشکرم! فقط امیدوارم که مرا به قالب دیگری در نیاورند!"
   باد می‎گوید: "این اتفاق نخواهد افتاد! و حالا حافظه‎ات را تر و تازه می‎کنم. اگر بتوانی از اینگونه هدایا بیشتر بدست آوری زندگی شاد و درازی خواهی کرد!"
   فانوس می‎گوید: "به شرطی که من به قالب دیگری درآورده نشوم! یا اینکه اگر به شکل دیگری ساخته شوم باز هم می‎توانی امنیت حافظه‎ام را تأمین کنی؟"
   باد می‎گوید "فانوس پیر، عاقل باش!" و شروع به دمیدن می‎کند. در این لحظه ماه ظاهر می‎شود.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 14:3  توسط سعید از برلین  |