قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

همسفر.(13)
 
   آنشب تمام شهر چراغانی و آذین شده بود، سربازها با تفنگ‎هایشان رو به هوا شلیک می‎کردند و جوان‎ها ترقه می‎ترکاندند، و حاضرین در قصر غذا و مشروب می‎خوردند، همدیگر را هل می‎دادند و بالا و پائین می‎پریدند. تمام مردان شیک پوش و دوشیزگان زیبا با همدیگر می‎رقصیدند، و آوازی که در سالن می‎خواندند را می‎شد از فاصله بسیار دوری شنید:
   "اینجا دختران زیبای فراوانی وجود دارند،
   و می‎خواهند یک دور کوچک برقصند.
   مرا ببوس! دختر زیبا،
   مانند چرخی بچرخ، فقط اخم نکن!
   به دورم بچرخ، مانند خورشید به دور جهان
   بچرخ، تا وقتی که پاشنه کوچک کفش‎هایت بیفتند!
   اما شاهزاده خانم جادو شده بود و اصلاً یوهانس را دوست نداشت. همسفر در این باره فکر کرده بود، از این رو سه قطعه پر از بال‎های قو و شیشه کوچکی حاوی چند قطره به یوهانس می‎دهد و می‎گوید که او باید در جلوی تخت عروسی خود یک کاسه بزرگ پر از آب قرار دهد و قطرات درون شیشه و سه قطعه پر را درون آن بیندازد و باید وقتی شاهزاده خانم میخواهد روی تختخواب بیاید او را هول کوچکی بدهد تا روی کاسه آب بیفتد و او باید سه بار سر شاهزاده خانم را در آب کاسه فرو کند، بعد شاهزاده خانم از بند جادو  رها و عاشق او خواهد شد.
   یوهانس آنچه را که همسفرش گفته بود انجام می‎دهد؛ وقتی یوهانس سر شاهزاده خانم را زیر آب فرو می‎کند او فریاد بلندی می‎کشد و به یک قوی سیاه رنگ با چشمانی درخشان تبدیل می‎شود که تلاش می‎کرد خود را از دست یوهانس نجات دهد. وقتی قو برای بار دوم سرش را از آب خارج می‎کند کاملاً سفید رنگ شده و فقط یک لکه سیاه بر گردنش باقی مانده بود. یوهانس از خدا یاری می‎جوید و برای سومین بار سر قو را در آب فرو می‎کند و در این لحظه قو به زیباترین شاهزاده خانم چهان تبدیل می‎شود. او جذاب‎تر و مهربان‎تر از قبل بود و با چشمان زیبای اشگ‎آلود از یوهانس بخاطر نجاتش از بند جادو تشکر می‎کند.
   صبح روز بعد پادشاه پیر با تمام وزرایش می‎آید و تبریک گفتنش چند ساعت طول می‎کشد. بعد همسفرش پیش آنها می‎آید، او عصائی در دست و کولهای بر پشت حمل می‎کرد. یوهانس او را چندین بار میبوسد و می‎گوید که او اجازه رفتن ندارد و باید پیش آنها بماند، زیرا که او بانی اصلی تمام خوشبختی‎ اوست. اما همسفر سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید: "نه، حالا وقت من به اتمام رسیده است. من فقط بدهکاریم را پرداختم. آیا آن مرده را که مردان بدجنس قصد آزارش را داشتند به یاد میآوری؟ تو هرچه داشتی برای اینکه او بتواند در گور آرامش بیابد دادی. من آن مرده هستم!"
   و یکباره محو می‎شود.
   جشن عروسی یک ماه طول میکشد. یوهانس و شاهزاده خانم همدیگر را از صمیم قلب دوست داشتند و پادشاه پیر هم روزهای خوش زیادی را با خوشی زندگی کرد و اجازه میداد نوههایش روی زانویش اسبسواری و با عصای سلطنتی‎اش بازی کنند. و یوهانس هم پادشاه سراسر امپراتوری گشت.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 23:29  توسط سعید از برلین  |