قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

سایه.(5)
 
   مرد دانشمند می‎گوید: "خیلی عجیب بود!"
   سال و روز سپری می‎گردند، و سایه دوباره بازمی‎گردد.
   سایه می‎پرسد: "چطورید؟"
   "آخ، من در باره حقیقت و خوبی و زیبائی می‎نویسم؛ اما هیچکس به خود زحمت شنیدن چنین چیزهائی را نمی‎دهد. من کاملاً ناامیدم، زیرا که من آن را به دل می‎گیرم."
   سایه می‎گوید: "من هرگز این کار را نمی‎کنم. من چاق می‎شوم، و آدم باید برای چاق شدن جد و جهد کند! بله، شما جهان را درک نمی‎کنید و به این خاطر بیمار می‎شوید. شما باید به سفر بروید! من در تابستان به یک مساقرت می‎روم؛ مایلید با من بیائید؟ من خیلی دلم یک همسفر می‎خواهد. آیا مایلید بعنوان سایه با من مسافرت کنید؟ شما را همراه خود داشتن برایم لذت‎بخش است، من خرج سفر شما را تقبل می‎کنم."
   مرد دانشمند می‎گوید: "این خیلی زیاد است".
   سایه می‎گوید: "کاملاً همینطور است! سفر کردن برای سلامتیتان خوب است. شما در تمام مدت اگر که در این سفر سایه من شوید مهمان من خواهید بود."
   مرد دانشمند می‎گوید: "این خیلی عالی‎ست".
   سایه می‎گوید "اما جهان به این شکل می‎چرخد و چنین هم خواهد ماند" و سپس می‎رود.
   حال مرد دانشمند اصلاً خوب نبود. مشکلات و نگرانی‎ها در تعقیبش بودند، و برای اکثریت مردم آنچه او در باره حقیقت، نیکی و زیبائی می‎گفت مانند گل سرخی بود برای دهان گاو! ـ او عاقبت کاملاً بیمار می‎گردد.
   مردم به او می‎گفتند "شما واقعاً لاغر شده‎اید و مانند سایه دیده می‎شوید" و این مرد دانشمند را می‎لرزاند، زیرا که او را بعداً به فکر خیلی چیزها می‎انداخت.
   سایه که به عیادتش آمده بود می‎گوید "شما باید پیش دکتر بروید. نه هم نباید بگوئید. من می‎خواهم شما را با خودم ببرم، زیرا که ما آشنایان قدیمی هستیم؛ من کلیه مخارج سفر را به عهده می‎گیرم و شما شرح سفر را می‎نویسید و سعی می‎کنید سفر را برایم مطبوع سازید. من باید نزد پزشک بروم؛ ریشم آنطور که باید درست و حسابی رشد نمی‎کند، این هم یک بیماری‎ست، زیرا آدم باید ریش داشته باشد. حالا عاقل باشید و پیشنهادم را قبول کنید. ما بعنوان دو رفیق به سفر می‎رویم."
   بنابراین آنها به سفر می‎روند؛ سایه آقا بود و آقا سایه. آن دو با هم می‎راندند، با اسب می‎تاختند و با هم می‎رفتند، شانه به شانه، جلو ـ و پشت سر هم، بستگی به این داشت که خورشید کجا ایستاده بود. سایه این را می‎فهمید که دائم خود را کنار آقا نگاه دارد. مرد دانشمند به این خاطر هیچ فکری نمی‎کرد؛ او قلب مهربانی داشت و آرام و دوستانه بود، و از این رو روزی به سایه می‎گوید: "حالا که ما عاقبت همسفر شده‎ایم  و از کودکی با هم رشد کرده‎ایم، بهتر نیست که بخاطر برادری شراب بنوشیم؟ این خیلی خودمانی‎تر است!"
   سایه که حالا آقای اصلی بود می‎گوید: "شما الساعه چیزی گفتید که خیلی مستقیم و واقعاً با حسن نیت بود! من هم می‎خواهم مانند شما مستقیم و با حسن نیت باشم. شما، بعنوان مردی دانشمند خیلی خوب آگاهید که طبیعت گاهی چه عجیب و غریب است. بعضی از مردم تحمل لمس کردن کاغذ خاکستری را ندارند، وگرنه حالشان بد می‎شود، بعضی دیگر وقتی با ناخن بر روی شیشه کشیده می‎شود بدنشان ریش ریش می‎شود. به من هم وقتی شما تو خطاب می‎کنید احساسی دست می‎دهد. من حالا واقعاً خود را بر روی زمین و هول داه شده به موقعیت قدیمی‎ام در نزد شما احساس می‎کنم. می‎بینید، این یک امر احساسی‎ست و نه تکبر، و به این دلیل نمی‎توانم اجازه بدهم که شما به من تو بگوئید، اما در عوض من می‎خواهم با کمال میل به شما تو بگویم، بعد حداقل نیمی از خوشی را برایتان انجام داده‎ام."
   از آن به بعد سایه به آقای قبلی خود تو می‎گفت.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:44  توسط سعید از برلین  |