قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

سایه.(1)
 
   یک شب مرد غریبه از خواب بیدار می‎شود. او هنگام خواب درب بالکن را باز گذاشته بود، پرده در باد تکان می‎خورد و چنین به نظرش می‎رسد که انگار درخششی زیبا از بالکن روبروئی به چشم می‎آید. تمام گل‎ها مانند شعله آتش در رنگ‎های مختلف می‎درخشیدند، و در میان گل‎ها یک دوشیزه باریک اندام و دوست‎داشتنی ایستاده بود؛ چنین به نظر می‎آمد که انگار از وی هم نور تشعشع می‎شود. روشنائی نور تقریباً او را کور ساخته بود، اما او چشمانش را پس از بیدار گشتن ناگهانی از خواب به زور بازنگهداشته بود. او با یک جهش روی زمین می‎ایستد و آرام به پشت پرده می‎خزد، ولی دوشیزه رفته بود، درخشانی رفته بود، و گل‎ها هم دیگر اصلاً نمی‎درخشیدند بلکه مانند همیشه تازه و فراوان بودند. درب بالکن روبروئی نیمه باز بود و از درون خانه چنان موسیقی ملایم و دوست‎داشتنی‎ای به گوش می‎آمد که آدم هنگام گوش دادن به آن می‎توانست در افکار شیرینی غرق شود. مانند جادو بود، چه کسی آنجا زندگی می‎کرد؟ درب ورودی اصلی آن خانه کجا بود؟ در تمام طبقه اول آن ساختمان مغازه کنار مغازه قرار داشت.
   یک شب مرد غریبه در بالکن خانه‎اش نشسته بود. پشت سرش در اتاق چراغ روشن بود، و این کاملاً طبیعی بود که سایه‎اش بر روی دیوار مقابل بیفتد. بله، سایه‎اش حالا درست آن روبرو بر روی بالکن در میان گل‎ها نشسته بود، و وقتی مرد غریبه خود را تکان می‎داد، او هم خود را تکان می‎داد، زیرا که سایه هم می‎توانست خود را تکان دهد.
   مرد دانشمند می‎گوید "فکر کنم که سایه‎ام تنها موجود زنده‎ای باشد که می‎توان در آن خانه دید!" و به شوخی ادامه می‎دهد "ببین چه خوب میان گل‎ها نشسته است. درب بالکن نیمه‎باز است، حالا باید خیلی هوشمندانه عمل کند، باید داخل اتاق شود و به اطراف نگاهی اندازد؛ بعد باید پیشم برگردد و آنچه را که دیده برایم تعریف کند! بله، باید نشان دهد که می‎تواند مفید هم باشد! بچه خوبی باش و برو داخل اتاق! مگه با تو نیستم، چرا تکون نمی‎خوری؟" و بعد با سر به سایه‎اش اشاره می‎کند، و سایه با حرکت سر به او پاسخ می‎دهد. "آره، برو تو، اما آنجا نمان!" و مرد غریبه از جا برمی‎خیزد و سایه‎اش بر روی بالکن روبروئی هم از جا بر می‎خیزد؛ مرد غریبه رویش را به سمت اتاقش می‎چرخاند و سایه‎اش هم خود را به سمت اتاق می‎چرخاند؛ بله اگر کسی با دقت توجه می‎کرد می‎توانست به راحتی ببیند که سایه درست در همان لحظه‎ای از درب نیمه باز وارد اتاق روبروئی می‎گردد که مرد غریبه نیز داخل اتاقش رفته و پرده را ‎کشید.
   صبح روز بعد مرد دانشمند برای نوشیدن قهوه و خواندن روزنامه از خانه خارج می‎شود. وقتی او زیر نور آفتاب می‎رسد می‎گوید "یعنی چه؟ سایه‎ام کجاست! یعنی واقعاً او دیشب رفته و هنوز برنگشته؟ این واقعاً آزار دهنده است!"
   و این او را عصبانی می‎کند؛ اما نه به این دلیل که سایه‎اش رفته و برنگشته است، بلکه خیلی بیشتر به این خاطر که او می‎دانست یک چنین داستانی قبلاً وجود داشته است و همه مردم سرزمین سردش آن را شنیده بودند، و حالا اگر وقتی مرد دانشمند به کشورش بازگردد و از تجربه‎هایش تعریف کند، به این ترتیب همه مردم خواهند گفت که این یک کپی است، و او نیاز به چنین چیزی نداشت. بنابراین تصمیم می‎گیرد که اصلاً در این باره صحبت نکند، و این فکر عاقلانه‎ای بود.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۰ساعت 19:10  توسط سعید از برلین  |