قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

همسفر.(1)
 
   یوهانس صبح زود روز بعد وسائل کم خود را می‎بندد و تمام ارث خود را که شامل پنجاه تالر Taler و چند شیلینگ نقره‎ای بود در جیب جا می‎دهد، او می‌خواست با آن به جهانگردی بپردازد. اما او ابتدا به گورستان و پیش قبر پدر می‎رود، دعائی برای آمرزش روح او می‎خواند و می‎گوید: "خداحافظ پدر عزیز! من می‎خواهم همیشه یک انسان خوب باشم. از خدای مهربان خواهش کن که رستگارم سازد!"
   در مزرعه، از جائی که او می‎رفت، تمام گل‎ها تازه و زیبا در زیر نور آفتاب ایستاده بودند و سر خود را در باد خم می‎کردند، طوری که انگار می‎خواهند بگویند: "به طبیعت خوش آمدی! آیا اینجا زیبا نیست؟"
   اما یوهانس یک بار دیگر برای دیدن کلیسای قدیمی برمی‎گردد، کلیسائی که در آن وقتی خیلی کوچک بود غسل تعمید شده بود، جائی که او هر یکشنبه با پدر پیرش رفته و ترانه‎های مذهبی خوانده بود. در این وقت او جن کوچک کلیسا را با کلاه قیفی کوچک قرمز رنگش در یکی از سوراخ‎های برج ایستاده می‎بیند؛ یوهانس دستش را سایه‎بان چشم‎هایش می‎سازد تا نور خورشید چشمش را نزند و بعنوان خداحافظی سرش را تکان می‎دهد. جن کوچک کلاه کوچک قرمز رنگش را در هوا تکان می‎دهد، دستش را روی قلبش می‎گذارد و به نشان آرزوی سلامتی زیاد و سفری خوش بوسه‎های فراوانی با دست برایش می‎فرستد.
   یوهانس حالا به چیزهای زیبا و فراوانی که در جهان پهناور و باشکوه خواهد دید فکر می‎کرد و همچنان پیش می‎رفت، آنقدر دور که تا حال در عمرش نرفته بود؛ او نه شهرهائی را که از آنها می‎گذشت می‎شناخت و نه انسان‎هائی را که با آنها برخورد می‎کرد. حالا او در غربت بود.
   شب اول باید بر روی دسته‎ای خرمن خشک در مزرعه می‎خوابید، او بستر دیگری نداشت. اما او می‎گفت که اتفاقاً جای خیلی قشنگی بود و پادشاه هم نمی‎توانست جای بهتری داشته باشد. تمام مزرعه با نهر، با خرمن‎های خشک و با آسمان آبی بر روی آن یک اتاق خواب زیبائی بود. چمن سبز با گل‎های سفید و سرخ کوچک فرش اتاق خواب بود، بوته آقطی و بوته گل سرخ وحشی دسته گل‎ها بودند، و تمام نهر با آب شفاف و تازه درونش لگن آب او بود، جائیکه نی‎ها خود را خم می‎کردند و به او صبح بخیر و شب بخیر می‎گفتند. ماه آن بالا یک لامپ بزرگ شبانه در زیر لحاف آبی رنگ بود و حداقل پردها را نمی‎توانست به آتش بکشد. یوهانس می‎توانست با آرامش کامل بخوابد، و این کار را هم کرد و دوباره وقتی بیدار گشت که خورشید درآمده بود و تمام پرنده‎های کوچک اطراف او "صبح بخیر، صبح بخیر! هنوز خوابیدی؟" می‎خواندند.
   ناقوس‎ها مردم را به کلیسا رفتن دعوت می‎کردند؛ یکشنبه بود؛ مردم برای شنیدن خطبه می‎رفتند و یوهانس هم به همراهشان رفت، با آنها آواز خواند و به کلام خدا گوش سپرد، و به نظرش چنین آمد که انگار در کلیسای خودش است، جائی که او غسل تعمید داده شده و همرا پدرش آواز خوانده بود.
   در حیاط کلیسا گورهای زیادی بودند، و بر روی تعدای از آنها علف رشد کرده بود. در این وقت یوهانس به قبر پدر خود که روزی شبیه به این گورها خواهد گشت فکر کرد. به این خاطر نشست و علف‎ها را کند، صلیب‎های چوبی‎ای را که افتاده بودند دوباره بر جا نشاند و در حالی که با خود میاندیشید: "حالا که من نمی‎توانم از قبر پدر نگهداری و تزئینش کنم شاید کسی پیدا شود و همین کار را با گور پدر کند!" و دسته گل‎هائی را که باد به کناری برده بود برداشته و سر جایشان بر روی گورها نهاد.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 23:35  توسط سعید از برلین  |