قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

پروانه.(1)
   بنابراین به سمت گل‎های شقایق پرواز می‎کند؛ این گل‎ها برایش اما کمی تلخ بودند، بنفشه ها حرارتشان زیاد بود، گل‎های درخت نمدار کوچک بودند و خویشاوندان زیادی هم داشتند. گل‎های درخت سیب _ بله، او با خود فکر کرد که البته آنها مانند گل‎های سرخ زیبا دیده می‎شوند، ولی امروز شکوفه می‎دهند تا فردا به زمین سقوط کنند. گل نخود فرنگی بیشتر از همه مورد علاقه‎اش قرار گرفت، سرخ و سفید بود، لطیف و ظریف، و به آن دسته از دختران خانه‎داری تعلق داشت که با وجود زیبا بودن برای آشپزخانه هم مناسبند؛ او خود را آماده کرده بود تا درخواست عاشقانه‎اش را درمیان بگذارد _ که چشمش در کنار گل لوبیا به پوسته‎‎ای که به نوکش شکوفه پژمرده‎ای آویزان بود می‎افتد و می‎پرسد: "این کیه؟" و گل لوبیا جواب می‎دهد "خواهرم".
   پروانه می‎گوید "آه، پس اینطور! آیا شما هم دیرتر اینچنین دیده خواهید گشت؟" و چون از این موضوع شوکه شده بود از آنجا پرواز می‎کند.
   بوته پر از گل پیچ امین‎الدوله از روی نرده آویزان بود، چنین دوشیزه‎هائی آنجا فراوان بودند، با صورت‎های دراز و رنگ زرد، نه، او از چنین گل‎هائی خوشش نمی‎آمد. اما پس کدام گل را دوست داشت؟
   بهار رفت، تابستان به پایان رسید و پائیز آغاز شده بود؛ اما او هنوز مردد بود.
   گل‎ها حالا در باشکوه‎ترین جامه خود ظاهر می‎گشتند _ اما به عبث.
   آنها تازه نبودند و بوی عطر جوانانه نمی‎دادند. قلب همیشه خواهان بوی خوش است، اگر هم که دیگر جوان نباشد، و به خصوص در نزد گل کوکب و گل شقایق از بوی خوش کم پیدا می‎گشت. از این رو پروانه به گل نعناع در سطح هموارتر زمین مراجعه می‎کند.
   این بوته شکوفه کم دارد، اما خودش کاملاً مثل شکوفه است، از پائین تا بالایش معطر است، در هر برگش بوی گل است. پروانه به خود می‎گوید: "این گل را خواهم گرفت!"
   و حالا او از گل نعناع خواستگاری می‎کند.
   اما بوته نعناع شق و ساکت آنجا ایستاده بود و به او گوش می‎داد؛ و عاقبت می‎گوید: "دوستی، آری! اما نه بیشتر! من پیرم، و شما هم پیر هستید؛ البته ما می‎توانیم خیلی خوب با همدیگر زندگی کنیم، اما به ازدواج هم در آمدن _ نه! لازم نیست دیگر در این سن و سال خودمان را گول بزنیم!
   چنین شد که پروانه همسری نصیبش نگشت. او برای انتخاب همسر خیلی طول داده بود، و نباید این کار را می‎کرد! پروانه، همانطور که آن را می‎نامند یک عزب باقی می‎ماند.
   اواخر پائیز و  هوا ابری و بارانی بود. باد سرد چنان با شدت بر پشت درخت‎های پیر بید می‎کوبید که درونشان به صدا افتاده بود. این هوا مناسب پرواز با لباس تابستانی نبود؛ اما پروانه هم در بیرون مشغول پرواز نبود؛ او بر حسب تصادف در جائی که با آتش اجاق کاملاً مانند تابستان گرم بود گرفتار شده بود؛ او می‎توانست زندگی کند؛ اما او گفت "زندگی کافی نیست. تابش آفتاب، آزادی و یک گل کوچک هم باید داشت!"
   و او به سمت پنجره پرواز می‎کند، اما دیده می‎شود، مورد تحسین واقع می‎گردد و با سوزنی که در بدنش فرو می‎کنند او را در یک جعبه نمایش قرار می‎دهند؛ کار بیشتری نمی‎شد برای او انجام داد.
   پروانه می‎گفت: "حالا من هم مانند گل بر روی ساقه نشسته‎ام! البته کار چندان مطلوبی نیست! تقریباً مانند این است که ازدواج کرده و گیر افتاده باشی!" _ پروانه به این طریق به خود قدری دلداری می‎داد.
   گیاهان گلدان در اتاق می‎گفتند: "این دلداری خوبی نیست!"
  پروانه اما معتقد بود که چون گیاهان گلدان خیلی با انسان‎ها در معاشرت‎اند بنابراین نمی‎شود به آنها اعتماد کرد!
 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی ۱۳۹۰ساعت 5:19  توسط سعید از برلین  |