قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

سایه.(6)
 
   مرد دانشمند با خود اندیشید: "این که من باید به او شما بگویم و او به من تو می‎گوید خیلی عالی‎ست. اما او باید به بازی‎ای بد لبخند می‎زد.
   به این ترتیب آنها نزد پزشکی می‎روند، جائیکه غریبه‎های بسیاری بودند و در بین آنان شاهزاده خانمی زیبا وجود داشت که از بیماری «عمیق دیدن» که جریانی ترسناک بود رنج می‎برد.
   بلافاصله شاهزاده خانم متوجه می‎گردد شخصی که لحظه پیش وارد شده است با دیگران تفاوت زیادی دارد. "او ادعا می‎کند که بخاطر بلند کردن ریشش اینجاست، اما من دلیل واقعی‎اش را می‎بینم: او نمی‎تواند از خود سایه پخش کند."
   حالا او کنجکاو شده بود و فوری در گردشگاه با مرد غریبه باب صحبت را می‎گشاید. این کار برایش بعنوان شاهزاده چندان مشکل نبود و به این ترتیب می‎گوید: "نداشتن سایه بیماری شماست!"
   سایه می‎‎گوید: "شاهزاده خانم باید در حال حاضر در حال بهبودی کامل به سر برند! من می‎دانم که بیماری شما «عمیق دیدن» است، اما شما آن را از دست داده‎اید. شما سلامت هستید؛ من اتفاقاً یک سایه عجیب و غریب دارم! آیا شخصی را که همیشه مرا همراهی می‎کند ندیده‎اید؟ مردم دیگر سایه‎های معمولی دارند، اما من برای چیزهای معمولی ارزش قائل نیستم. آدم به خدمت‎کارش گاهی بعضی اوقات لباس‎های بهتری از آنچه خودش بر تن می‎کند می‎دهد، و من هم با استفاده از این روش به سایه‎ام بعنوان انسان لباسی شیک پوشانده‎ام! بله، شما می‎توانید ببینید که حتی به او یک سایه هم داده‎ام. این خرج زیادی دارد، اما من داشتن چیزهای تک را دوست دارم."
   شاهزاده خانم با خود اندیشید: "آره؟ آیا من واقعاً اشتباه کردم؟ البته این مطب برای چنین کاری از بهترین‎ جاهاست و این نیز مشهور است! آب در زمان ما هم نیروی شگفت‎انگیزی داشت. اما من فعلاً نمی‎روم، تازه اینجا در حال جالب شدن است. از مرد غریبه خیلی خوشم می‎آید. امیدوارم فقط ریشش رشد نکند، وگرنه از این شهر خواهد رفت!"
   او هنگام شب در سالن بزرگ با سایه می‎رقصد. او سبک بود، اما سایه سبک‎تر بود و شاهزاده یک چنین شریک رقصی هرگز در عمرش نداشت. او به سایه نام سرزمین‎اش را می‎گوید و سایه آنجا را می‎شناخت. سایه زمانی آنجا بوده که شاهزاده در خانه نبود. او از بالا و پائین پنجره به داخل نگاه کرده و حتی چیزهائی را هم در آنجا دیده بود، و به این ترتیب می‎توانست به شاهزاده خانم جواب‎هائی بدهد و اشاراتی بکند که او را به شدت شگفت‎زده می‎ساخت. او خردمندترین انسان روی زمین باید باشد. آگاه بودن سایه احترام شاهزاده را برانگیخت و هنگامی که دوباره با هم می‎رقصیدند او عاشق سایه گشت. سایه خیلی زود متوجه این موضوع شد، زیرا که شاهزاده خانم با اشتیاق به او نگاه می‎کرد، انگار که می‎خواست از میان او به بیرون نگاه کند. سپس یک دور دیگر با هم رقصیدند، و نزدیک بود شاهزاده خانم به سایه عشقش را ابراز کند. اما او محتاط بود و به سرزمینش و به مردم بسیاری که باید بر آنها سلطنت می‎کرد اندیشید و به خود گفت: "او مرد خردمندی‎ست و این خوب است! و او بسیار عالی می‎رقصد، این هم خوب است، اما آیا دانشش کامل است، این هم مهم است و باید بررسی شود!" و بعد شروع می‎کند به سؤال کردن در باره سخت‎ترین موضوعاتی که خودش هم قادر به جواب دادن به آنها نبود. و سایه حالتی عجیب به چهره‎اش داده بود.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 2:31  توسط سعید از برلین  |