قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

سوپِ پوست سوسیس.(1)
 
آنچه اولین موش کوچولو در سفر دیده و آموحته بود.
 
   موش کوچک می‎گوید: "وقتی من آغاز به سفر دور و درازی کردم، مانند بسیاری از همسالان خود فکر می‎کردم که تمام حکمت‎های جهان را از حفظم. من بلافاصله ار طریق دریا و البته با یک کشتی به سمت شمال راندم. من شنیده بودم که آشپز کشتی باید در کار خود مهارت داشته باشد. اما مهارت داشتن وقتی دیگ از چربی، گوشت کنسرو شده و گوشت خوک پر باشد آسان است؛ بعد آدم می‎تواند عالی زندگی ‎کند! اما نمی‎آموزد که چگونه می‎توان با پوست سوسیس سوپ پخت. ما شب و روزهای بسیاری با کشتی برروی  آب می‎راندیم. گاهی کشتی می‎لرزید و پیش می‎رفت و گاهی هم باید ما با ورود آب به کشتی مقابله می‎کردیم و هنگامی که به شمال رسیدیم من کشتی را ترک کردم.
   این چیز فوق‎العاده‎ای‎ست که از گوشه‎ای از سرزمینت سوار بر یک کشتی که آن هم به نوعی برای خود گوشه‎ای است بشوی و بعد خود را در کشوری غریبه که بیش از صدها مایل دورتر از وطن‎ات است بیابی. آنجا کاج‎های وحشی وجود داشت ـ و جنگل‎های درخت توس که عطر شدیدی داشتند. اما من این بو را دوست ندارم. گیاهان وحشی چنان معطر بودند که من باید عطسه می‎کردم و به سوسیس می‎اندیشیدم. دریاچه‎های بزرگی در آنجا وجود داشت که آبشان از نزدیک کاملاً زلال اما از راه دور مانند جوهر سیاه به چشم می‎آمد. آنجا قوهای سفیدی شنا می‎کردند و چنان آرام بر روی آب قرار داشتند که من ابتدا آنها را با کف‎های روی آب اشتباه گرفتم، اما بعد از دیدن پرواز و حرکت کردنشان آنها را شناختم. آنها به خانواده غاز تعلق دارند، خویشاوندی خونی و خانوادگی را نمی‎توان انکار کرد! من با همنوعانم ارتباط برقرار کردم و به گروه موش‎های جنگلی و صحرائی پیوستم، موش‎هائی که بخصوص در ارتباط با آنچه به یک آشپزی خوب مربوط می‎شود مانند کسانی‎اند که نادانی در خونشان است. و این تنها چیزی بود که من به خاطرش به خارج سفر کردم. این امکان که می‎شود از پوست سوسیس سوپ پخت به نظرشان چنان فوق‎العاده‎ آمد که خبرش مانند آتش خود را در تمام جنگل گستراند. اما آنها تهیه چنین سوپی را کاملاً ناممکن می‎دانستند، و من هم به تنها چیزی که فکر نمی‎کردم این بود که می‎توانم آنجا و در همان شب طرز تهیه این سوپ را از آنها بیاموزم. تقریباً اواسط تابستان بود؛ و آنها می‎گفتند به این خاطر جنگل چنین معطر است، و به همین خاطر گیاهان چنین عطر افشانی می‎کنند و دریاها با قوهای سفید بر روی آبشان چنین زلال و در عین حال اینگونه سیاهند. در حاشیه جنگل، میان سه چهار خانه یک میله مانند دیرک بلندی که در جشن ماه می تاج‎های گل و روبان‎هائی بر آن آویزان می‎کنند قرار داشت. دختران و پسران دور آن به ساز ویولن نوازنده می‎رقصیدند و آواز می‎خواندند. زمان در غروب آفتاب و در زیر نور ماه برایشان با خوشی می‎گذشت، اما من به آنجا نرفتم، موش چه کار با مجلس رقص در جنگل دارد! من بر روی خزه نرم نشسته بودم و پوست سوسیس‎ام را در دست داشتم. ماه بیش از هر کجا بر محل یک درخت می‎تابید که خزه‎های نرمی زیر پایش داشت، خزه‎هائی چنان نرم، بله، من جسارت می‎کنم و می‎گویم چنان لطیف، درست مانند پوست پادشاه خودمان، اما خزه سبز رنگ بود و مایه لذت چشم. بعد ناگهان اشخاص کوچک و زیبائی که قدشان به سختی تا زانوی من می‎رسید ظاهر شدند. آنها مانند انسان‎ها دیده می‎گشتند اما اندام متناسب‎تری داشتند و خود را پری می‎نامیدند. آنها لطیف‎ترین لباس‎ها را از برگ گل‎ها و بال‎های مگس و پشه بر تن داشتند. به زودی به نظرم آمد که آنها چیزی جستجو می‎کنند، اما نمی‎دانستم چه چیزی را. بعد تعدادی از آنها به سویم آمدند، یکی از آنها به پوست سوسیس اشاره کرد و گفت: "این همان چیزیست که ما احتیاج داریم! نوک تیز است، این خیلی عالی‎ست!" و در حال تماشا کردن پوست سوسیس شادیش بیشتر و بیشتر می‎گشت.
  
+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 11:31  توسط سعید از برلین  |