قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

سایه.
 
   البته درخشش آفتاب در کشورهای داغ متفاوت‎تر از نوع درخشش آن در کشور ماست. رنگ مردم کاملاً قهوه‎ای مایل به قرمز می‎گردد، آری، مردم در داغترین سرزمین‎ها مانند آفریقائی‎ها سیاه می‎گردند. مرد دانشمندی از سرزمین‎های سرد اما به داغترین کشور آمده بود. او حالا فکر می‎کرد که آنجا هم می‎تواند مانند خانه خود در اطراف راه برود؛ اما بزودی این فکر را از سر خارج می‎کند. او و همه مردم دانا مجبور بودند در خانه بمانند. درها و کرکره پنجره‎ها در طول روز بسته می‎ماندند؛ چنین به نظر می‎آمد که تمام خانه در خواب است یا اینکه اصلاً کسی در خانه نیست. او در خیابانی باریک با خانه‎های بلند زندگی می‎کرد و خانه‎ها طوری ساخته شده بودند که خورشید از صبح تا شب بر آنها می‎تابید؛ واقعاً غیر قابل تحمل بود!
   مرد دانشمند از سرزمین‎های سرد ـ او مرد جوان و باهوشی بود ـ تقریباً معتقد بود که انگار درون اجاق گداخته‎ای نشسته است. گرما او را می‎خورد؛ و او کاملاً لاغر شده بود. حتی سایه‎اش هم آب رفته بود و خیلی کوچک‎تر از زمانی که آنها در سرزمین خود بودند شده بود؛ خورشید سایه را هم می‎خورد. ـ آنها تنها در شب وقتی خورشید غروب می‎کرد شروع به زندگی می‎کردند. ـ
   دیدن آورده شدن چراغ به اتاق هنگام غروب یک لذت واقعی بود، سایه خود را روی دیوار کش می‎داد، آری حتی تا سقف، او اینگونه خود را دراز می‎ساخت. سایه برای بدست آوردن نیرو باید خود را کش می‎داد. مرد دانشمند به بالکن می‎رفت تا خود را آنجا کش بدهد، و به محض پیدا شدن ستاره‎ها از میان هوای شفاف و زیبا به نظرش می‎آمد که دوباره زنده شده است. مردم بر روی تمام بالکن‎های خیابان‎ها پدیدار می‎شدند ـ و در سرزمین‎های داغ هر پنجره‎ای یک بالکن دارد ـ؛ زیرا که آدم به هوا محتاج است، حتی اگر هم به داشتن رنگ قهوه‎ای مایل به قرمز عادت کرده باشد. بالا و پائین خیابان همه جا زنده می‎گشت. کفاش و خیاط، همه مردم به خیابان می‎آمدند، میزها و صندلی‎ها بیرون آورده می‎شد، چراغ‎ها روشن می‎گشتند، بله، بیش از هزار چراغ نور می‎دادند، یکی صحبت می‎کرد، یکی می‎خواند؛ مردم قدم می‎زدند، ماشین‎ها عبور می‎کردند، خرها یورتمه می‎رفتند: دیلینگ دیلینگ! زیرا آنها زنگوله به گردن داشتند. آنجا مرده‎ها را با خواندن دعا به گور می‎سپردند، پسران جوان گلولههای آتشین شلیک می‎کردند، و ناقوس‎های کلیسا به صدا آمده بودند؛ حالا در خیابان زندگی واقعی حکمفرما بود! فقط در یک خانه، درست روبروی خانه مرد دانشمند سکوت کاملاً برقرار بود. اما در آن خانه باید کسی زندگی می‎کرد، زیرا بر روی بالکن گلدان‎هائی قرار داشت که با وجود گرمای شدید آفتاب تر و تازه بودند، و این نمی‎توانست بدون آنکه کسی به آنها آب بدهد ممکن باشد، بنابراین باید کسی در خانه باشد که به آنها آب بدهد. پنجره بالکن آنجا شب‎ها باز می‎گشت، اما داخل خانه تاریک بود، حداقل اتاق جلوئی. از درون خانه صدای موسیقی به گوش می‎آمد که به نظر مرد غریبه دانشمند موسیقی‎ای زیبا و بی‎مانند بود. اما احتمالاً آن هم فقط یک تخیل بیش نبود؛ زیرا برای او در سرزمین‎های گرم همه چیز زیبا و بی‎همتا بود، به شرطی که فقط خورشید در آنجاها وجود نمی‎داشت. صاحب‎خانه‎ی مرد غریبه می‎گفت که او هم نمی‎داند چه کسی خانه روبروئی را اجاره کرده است، مردم کسی را آنجا نمی‎بینند، و در باره موسیقی معتقد بود که به طرز وحشتناکی خسته کننده است. "درست مانند این است که کسی بنشیند و قطعه‎ای را تمرین ‎کند، قطعه‎ای که قادر به زدنش نیست. اما مدام همان یک قطعه را بنوازد و با خود فکر کند که آن را فرا خواهد گرفت. اما هرچه هم تمرین کند باز مؤفق به اجرای آن نشود."
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۰ساعت 15:58  توسط سعید از برلین  |