قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد
 
سوپِ پوست سوسیس.(6)
 
   حالا من خودم را به درختی که از آن صحبت کردم نزدیک‎تر می‎سازم؛ درخت یک بلوط خیلی پیر با ساقه‎ای بلند و تاجی عظیم بود. من می‎دانستم که اینجا یک موجود زنده، یک زن زندگی می‎کند که عروس جنگل نامیده می‎گردد و با تولد درخت زاده و با مرگ آن می‎میرد. این موضوع را در کتاب‎خانه شنیده بودم. حالا من چنین درخت و چنین جانداری را می‎دیدم، او وقتی من را در نزدیک خود می‎بیند فریاد وحشتناکی می‎کشد، مانند تمام زن‎ها خیلی از موش می‎ترسید، اما او دلیل بیشتری از زن‎های دیگر برای این ترس داشت، زیرا من می‎توانستم درخت را که زندگی‎اش به آن وصل بود جویده و سوراخ کنم. من با او گرم و دوستانه صحبت کردم، به او قوت قلب دادم، و او مرا در دست ظریف‎اش نگاه داشت. وقتی متوجه شد به چه خاطر به این سفر دور و دراز پرداخته‎ام به من قول داد که شاید در همان شب یکی از دو گنجی را که در جستجوی‎شان بودم بدست آورم. او برایم تعریف کرد که فانتازوس Phantasus یکی از دوستان خوب او و برایش مانند خدای عشق می‎باشد. او گاهی اینجا برای استراحت چند ساعتی زیر درخت به استراحت می‎پرداخت. فانتازوس او را عروس جنگل و درخت درختان صدا می‎کرد. درخت پر گره و زیبا و قوی بلوط مورد علاقه او بود، ریشه‎های درخت خود را محکم و عمیق در زمین دوانده بود، ساقه و تاجش خود را در هوای تازه بالا کشیده و سوز برف و بادهای تیز و تابش گرم خورشید را همانطوری که باید شناخته شوند می‎شناخت. و آنجا در آن بالا پرندگان می‎خواندند و از کشورهای غریبه صحبت می‎کردند. لک لکی بر روی تنها شاخه پژمرده درخت لانه ساخته و آن را خیلی زیبا تزئین کرده بود. درخت ادامه می‎دهد: "فانتازوس به تمام این چیزها با کمال میل گوش می‎دهد. و این حتی برایش کافی نیست، من خودم باید به او از زندگی در جنگل تعریف کنم، از زمانی که هنوز کوچک بودم و درخت چنان لطیفی که یک گزنه می‎توانست مرا پنهان سازد تا همین روزها که چنین بزرگ و قوی ایستاده‎ام. حالا بیا اینجا در کنار استاد جنگل بشین و دقت کن: وقتی فانتازوس بیاید من موقعیتی پیدا خواهم کرد که یک پر از بال‎‎هایش بکنم. بعد تو آن را برمیداری، از این بهتر هیج شاعری بدست نیاورده است؛ـ سپس تو به اندازه کافی داری."
   موش کوچک ادامه می‎دهد: "و فانتازوس آمد، یک پر از بال او کنده شد و من آن را برداشتم. اما برای نرم شدن باید اول آن را در آب قرار می‎دادم، با این وجود هضم کردنش کار خیلی سختی بود، اما بالاخره آن را جویده و خوردم. به خود عذاب دادن بخاطر شاعر گشتن اصلاً کار ساده‎ای نیست و آنچه که باید بخاطرش درون خود کنی خیلی هم زیاد است. حالا از آن سه دو چیز را داشتم، هوش و فانتزی، و توسط این دو می‎دانستم که سومین چیز را در کتاب‎خانه باید یافت، زیرا مرد بزرگی گفته و نوشته بود: رمان‎هائی وجود دارند که تنها به این خاطر نوشته شده‎اند تا انسان‎ها را از ریختن اشگ‎های غیر ضروری نجات دهند، آنها نوعی اسفنج برای جذب احساس‎اند. و من چند تا از این کتاب‎ها را به خاطر آوردم، آنها همیشه به نظرم اشتها‎آور می‎آمدند، آنها خیلی چرب و چروک بودند، باید که کل جریان احساس را در خود ثبت کرده باشند.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 23:34  توسط سعید از برلین  |