قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد


 
همسفر.(7)
 
   یوهانس می‎گوید: "شاهزاده خانم زشت و بدجنس! واقعاً که باید تنبیه شدن با ترکه را احساس کند، این حتماً برایش مفید خواهد بود. اگر من به جای پادشاه پیر بودم حتماً از دستم کتک مفصلی نوش جان می‎کرد!"
   در همین لحظه آنها صدای هورا کشیدن مردم را از بیرون می‎شنوند. شاهزاده خانم از آنجا عبور می‎کرد، و چنان زیبا بود که همه مردم فراموش کرده بودند که چقدر بدجنس است و به این خاطر برایش هورا می‎کشیدند. دوازده دختر با لباس‎هائی از ابریشم سفید بر تن و یک گل لاله طلائی رنگ در دست سوار بر اسب‎هائی مانند ذغال سیاه‎رنگ از دو طرف شاهزاده خانم را همراهی می‎کردند؛ شاهزاده خانم خودش بر اسب مانند برف سفید رنگی سوار بود که با الماس و یاقوت سرخ تزئین شده بود، لباس اسب‎سواریش از طلای خالص بود، و شلاقی که در دست داشت طوری به چشم می‎آمد که انگار اشعه‎ای از خورشید است. تاج طلائی روی سرش مانند ستاره آسمان می‎درخشید، و بیش از هزاران بال‎ باشکوه به هم دوخته شده پروانه‎ها بالاپوشش را تشکیل می‎داد؛ اما خود او زیباتر از همه لباس‎هایش بود.
   وقتی چشم یوهانس به شاهزاده خانم می‎افتد، صورتش چنان سرخ می‎شود که انگار خون به رویش پاشیده‎اند، و او نمی‎توانست کلمه‎ای بیان کند. شاه‎زاده خانم کاملاً شبیه دختری دیده می‎شد که او در شب مرگ پدر در خواب دیده بود. او شاهزاده خانم را چنان جذاب می‎یابد که راه دیگری به جز عاشق شدن برایش باقی نمی‎ماند. او به خود می‎گوید این خبر که شاهزاده خانم می‎تواند مانند جادوگران بدجنس دستور به دار آویخته و یا گردن زدن خواستگاران خود را بدهد باید صد در صد دروغ باشد.
   "همه این اجازه را دارند به خواستگاری او بروند، حتی فقیرترین گداها. من هم می‎خواهم از این فرصت استفاده کنم و برای خواستگاری از او به قصر بروم!"
   همه او را از این کار منع می‎کردند و می‎گفتند مانند بقیه خواستگاران سرش را از دست خواهد داد. همسفرش هم می‎خواست او را از این کار منصرف سازد، اما یوهانس گفت که همه چیز خوب پیش خواهد رفت، و کفش و لباسش را با ماهوت پاک کن تمیز می‎کند، دست و صورتش را می‎شوید، موهای بلوند زیبایش را شانه می‎زند و بعد به تنهائی از میان شهر به سمت قصر می‎رود.
   وقتی یوهانس در میزند پادشاه پیر می‎گوید "داخل شوید!". یوهانس در را باز می‎کند، و پادشاه با لباس خواب و دمپائی دست‎باف به سمتش می‎آید. او تاج طلائی‎اش را بر سر داشت و عصای سلطنتی را در دست راست نگاه داشته بود. پادشاه می‎گوید "کمی صبر کن! بعد برای دست دادن به او عصا را به دست چپ خود می‎دهد. اما یوهانس هنوز علت آمدنش را تا به آخر نگفته بود که پادشاه شروع می‎کند به گریستن، و طوری سخت می‎گریست که عصای سلطنتی از دستش به زمین می‎افتد و مجبور می‎گردد چشمان گریانش را با لباس خوابش خشک کند. پادشاه پیر بیچاره!
   پادشاه می‎گوید: "از این کار بگذر! بر تو هم همان خواهد رفت که بر دیگران گذشت!". بعد یوهانس را با خود برای نشان دادن تفرجگاه دخترش می‎برد. آنجا وحشتناک دیده می‎شد! بر روی شاخه‎های بالائی هر درخت سه یا چهار پرنس که نتوانسته بودند جواب درست به پرسش‎های شاهزاده خانم بدهند از گردن آویزان بودند و هر بار باد می‎وزید، استخوان‎ها طوری به صدا می‎افتادند که پرندگان کوچک به وحشت افتاده و دیگر هرگز جرئت آمدن به این باغ را نمی‎کردند؛ و در گلدان‎ها جمجمه‎هائی قرار داشتند که پوزخند می‎زدند. این برای یک شاهزاده خانم باغ عجیب و غریبی بود.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۰ساعت 14:7  توسط سعید از برلین  |