قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

پروانه. 

   پروانه می‎خواست از میان گل‎ها برای خود یک عروس خیلی لطیف انتخاب کند. عاقبت نگاهی ارزیابانه به تمام گل‎ها می‎اندازد و درمیابد که همه آنها مانند دوشیزه‎ای هنوز عاشق نگشته کاملاً ساکت و عفیفانه بر روی ساقه‎های خود نشسته‎اند؛ اما تعدادشان بسیار زیاد بود و کار انتخاب کردن را خیلی خسته کننده می‎ساخت. پروانه از این تلاش خوشش نیامده و بقصد ملاقات با گل مینا پرواز می‎کند. فرانسوی‎ها این گل کوچک را مارگریت Margarete می‎نامند؛ آنها این را هم می‎دانند که مارگریت می‎تواند پیش‎گوئی کند، و وقتی مردم عاشق، همانطور که اغلب اتفاق می‎افتد، یک گل‎برگ بعد از دیگری از آن می‎چینند و در این حال از هر گل‎برگ یک سؤال در باره معشوق خود می‎پرسند: آیا با قلبش دوستم دارد؟ - آیا مرا زیاد دوست دارد؟ - یک کم دوست دارد؟ - اصلاً دوستم ندارد؟ و از این قبیل سؤال‎ها. هر کس به زبان خودش سؤال می‎کند. پروانه هم پیش مارگریت آمده بود تا از او بپرسد، اما او گلبرگ‎های مینا را نچید، بلکه بر هر گل‎برگ بوسه‎ای نشاند، زیرا او معتقد بود که با خوبی و مهربانی کارها بهتر پیش می‎روند.
   او به گل مینا می‎گوید: "مارگریت، بهترین گل مینا! بهترن بانو در بین گل‎ها شمائید، شما می‎توانید پش‎گوئی کنید _ خواهش می‎کنم، لطفاً به من بگوئید کدام گل را بدست خواهم آورد؟ کدام گل عروس من خواهد گشت، _ اگر من این را بدانم بلافاصله به سویش پرواز و از او خواستگاری خواهم کرد."
   اما مارگریت از اینکه پروانه او را با وجود دوشیزه بودن بانو خطاب کرده عصبانی بود و جواب او را نمی‎داد _ بین دوشیزه و بانو تفاوت وجود دارد! پروانه برای دومین و سومین بار سؤالش را تکرار کرد؛ اما وقتی گل مینا ساکت ‎ماند و یک کلمه هم نگفت، او هم دیگر اصرار نکرد، بلکه از آنجا بی‎درنگ برای اظهار عشق به پرواز ‎آمد.
   روزهای اول فصل بهار بود، گل‎های برف و زعفران شکوفه داده بودند. پروانه با خود فکر کرد که آنها خیلی لطیف‎اند‎، اما نابالغ‎! _ او، مانند همه پسران جوان چشمش پی دختران مسن‎تر می‎گشت.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۰ساعت 0:38  توسط سعید از برلین  |