قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

سایه.(2)
 
   او هنگام شب دوباره روی بالکن می‎رود، چراغ را خیلی مرتب پشت سرش قرار داده بود، زیرا او می‎دانست که یک سایه همیشه خواهان صاحب خود بعنوان حامی خویش خواهد ماند؛ اما نمی‎توانست او را به آمدن نزد خود بفریبد. او خود را کوچک ساخت، او خود را بزرگ ساخت، اما هیچ سایه‎ای نه آنجا بود و نه آمد. او گفت: "هوم، هوم"، اما این هم به او هیچ کمکی نکرد.
   هرچند این باعث عصبانیت او شده بود اما در سرزمین‎های گرم همه چیز خیلی سریع رشد می‎کند. پس از گذشت هشت روز وقتی زیر آفتاب رفت با کمال خوشحالی متوجه شد که سایه جدیدی از پاهایش روئیده است، سایه‎ای که هنوز باید رشد می‎کرد. بعد از گذشت سه هفته او یک سایه کامل و دوست‎داشتنی داشت که در راه برگشت مرد غریبه به کشورش بیشتر و بیشتر رشد کرد تا اینکه عاقبت چنان دراز و بزرگ شده بود که نیمی از آن هم می‎توانست کافی باشد.
   عاقبت مرد دانشمند به کشورش بازمی‎گردد و کتاب‎هائی در باره حقایق جهان و در باره خوبی و زیبائی می‎نویسد، و روزها و سال‎ها می‎گذرند؛ سال‎های زیادی می‎گذرند.
   شبی مرد دانشمند در اتاقش نشسته بود که آهسته کسی در می‎زند.
او می‎گوید "داخل شوید" اما کسی داخل نمی‎گردد. در این وقت او بلند می‎شود و در را باز می‎کند، در مقابلش انسان فوق‎العاده لاغری ایستاده بود که دانشمند با دیدن لاغر بودن بیش از حد وی حالش به طرز عجیبی دگرگون گشت. بعلاوه مرد لباس کاملاً شیکی بر تن داشت که نشان از ثروتمند بودنش می‎داد.
   "مرد دانشمند می‎پرسد: "با چه کسی افتخار صحبت کردن دارم؟"
   مرد لاغر و ظریف می‎گوید: "بله، فکر می‎کردم که شما مرا به یاد نیاورید. من چنان به بدن تبدیل شده‎ام که مجبور گشتم به خودم گوشت و لباس بیفزایم. شما انتظار نداشتید مرا با این تجمل دوباره ملاقات کنید! آیا دیگر سایه قدیمی خود را نمی‎شناسید؟ شما مطمئناً فکر نمی‎کردید که من روزی دوباره برگردم. وضع من خیلی خوب بود، بعد از رفتن از پیش شما خیلی ثروتمند شده‎ام! اگر بخواهم می‎توانم وظایفی را که انجام نداده‎‎ام بخرم". سپس کیسه‎های محتوی خرده ریزهای قیمتی را که به ساعتش آویزان بودند جرینگ جرینگ به صدا می‎آورد، و دستش را به گردن بند کلفت طلائی که به گردن بسته بود می‎کشد؛ نه، چه درخششی انگشترهای الماس در تمام انگشتانش داشتند. و هر بیست انگشتر واقعی بودند.
   مرد دانشمند می‎گوید: "نه، من اصلاً نمی‎تونم باور کنم! موضوع چیست؟"
   سایه می‎گوید: "بله موضوعی نیست که هر روزه اتفاق افتد. اما خود شما هم جزء مردم عادی نیستید، و من، خودتان بهتر می‎دانید که از همان دوران کودکی جا پای جاپاهای شما می‎گذاشتم. به محض اینکه شما گفتید که من بالغ شده‎ام و می‎توانم تنها به جهان وارد شوم، من هم راه خود را رفتم. من در بهترین شرایط هستم، اما نوعی اشتیاق به سراغم آمد و دلم خواست قبل از فوت‎تان شما را یک بار دیگر ببینم، زیرا که شما بالاخره باید روزی بمیرید! و خیلی دلم می‎خواست دوباره این سرزمین را هم ببینم، زیرا که آدم وطنش را همیشه دوست دارد. ـ من می‎دانم که شما یک سایه دیگر بدست آورده‎اید. آیا می‎توانم به او یا به شما چیزی بدهم؟ فقط کافیست شما محبت کنید و به من بگید جه مقدار."
   مرد دانشمند می‎گوید: "نه، آیا واقعاً این توئی! واقعاً عجیب است. هرگز فکرش را نمی‎کردم که آدم بتواند دوباره سایه قدیمی‎اش را در جلد یک انسان ملاقات کند!"
   سایه می‎گوید: "مقداری را که من باید به شما بپردازم به من بگید، زیرا من مایل نیستم به کسی بدهکار بمانم!"
   مرد دانشمند می‎گوید: "تو چطور می‎تونی اینطور حرف بزنی! از چه بدهکاری‎ای صحبت می‎کنی؟ راحت باش. من از خوشبختی تو بسیار خوشحالم. بشین، دوست قدیمی، و فقط کمی از آنچه بر تو رفته است تعریف کن و آنچه تو آنجا در سرزمین گرم در خانه روبرویمان دیدی بگو!"
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۰ساعت 1:57  توسط سعید از برلین  |