قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

سوپِ پوست سوسیس.
 
   موش پیر مؤنثی به موش دیگری که در جشن روز قبل شرکت نکرده بود می‎گفت "شام دیروز بسیار عالی بود. صندلی من فقط بیست و یک صندلی با صندلی پادشاه فاصله داشت، و این چیز کمی نیست. در باره غذاها فقط می‎تونم به شما بگم که به نحو خیلی خوبی سرو شدند! نان کپک‎زده، چربی گوشت خوک و سوسیس و بعد یک بار دیگر دوباره از نو سرو شدند. این بار هم همه چیز عالی بود طوری که انگار دو بار در یک جشن شرکت کرده‎ای. محیط مهمانی گرم و دوستانه بود، و شلوغی دلپذیری داشت. چیزی از غذا بجز پوست سوسیس‎ها باقی نماند. البته در این باره حرف زدیم و شوخی کردیم و حتی یک نفر گفت که میتوانیم از پوست سوسیس سوپ بپزیم. همه از سوپ شنیده بودند، اما تا حال کسی هرگز چنین سوپی نچشیده بود چه رسد به اینکه بتواند آن را بپزد. حاضرین به افتخار مخترع سوپ که معتقد بودند شایستگی مدیریت نوان‎خانه را دارد هورای زیبائی میکشند. کار بامزه‎ای نبود؟ و پادشاه پیر از جا برمی‎خیزد و قول می‎دهد موش جوانی را که بتواند به خوشمزه‎ترین نحو این سوپ را بپزد به همسری خود در آورد. موش‎ها برای این کار یک سال و یک روز فرصت داشتند." 
   موش دیگر می‎گوید "چیز بدی نیست!، اما این سوپ چه جور تهیه می‎شود؟"
   "بله، چطور می‎شود این سوپ را پخت؟" تمام موش‎های کوچک و جوان و پیر هم همین سؤال را می‎کردند. همه می‎خواستند ملکه بشوند، اما هیچ کس نمی‎خواست به سختی تن بدهد و برای آموختن آن به نقاط دوردست جهان سفر کند، ولی این کار اجتناب‎ناپذیر بود. و کار هر کس هم نیست که خانواده و گوشه و کنارهای آشنا و قدیمی را ترک کند و هر روز در آن دوردست‎ها از کناره پنیر و چربی گوشت خوک چشم‎پوشی کند، نه، حتی می‎تواند اتفاق بیفتد که آدم از گرسنگی بمیرد یا اینکه زنده زنده توسط گربه‎ای خورده شود. 
   اینها افکاری بودند که بسیاری از موش‎ها را از به راه افتادن برای یادگیری و کشف می‎ترساند. عاقبت برای چنین سفری فقط چهار موش باکره، جوان و شاد، اما فقیر و آماده خود را معرفی می‎کنند. هر کدام از آنها می‎خواستند به یک سمت از چهار سمت جهان سفر کنند، حالا دیگر فقط به آن بستگی داشت که کدام یک از آنها خوشبختی را خواهد یافت. موش‎ها پوست سوسیسی را به همراه خود برداشته بودند تا فراموششان نشود به چه خاطر در سفرند، پوست سوسیس باید عصای دست‎شان می‎شد.
   آنها اول ماه می حرکت می‏‎کنند و در اولین روز ماه می یک سال بعد بازمی‎گردند، اما فقط سه نفر از آنها و نفر چهارم هنوز نیامده و از خود هیچ خبری نداده بود. و حالا روز تصمیم‎گیری فرا رسیده بود. 
   پادشاه موش‎ها می‎گوید "همیشه یک قطره تلخ در جام لذت باید باشد" و دستور می‎دهد تمام موش‎های اطراف دور و نزدیک را دعوت کنند: آنها باید در آشپزخانه جمع می‎شدند. سه موش جوانی که مسافتی دور را سفر کرده بودند در یک ردیف می‎ایستند؛ برای موش چهارم که غایب بود پوست سوسیسی با پارچه باریک سیاهی قرار داده شده بود. هیچ موشی قبل از آنکه آن سه موش حرف خود را بزنند و بعد پادشاه موش‎ها بگوید که چه باید اجرا گردد جرأت صحبت کردن نداشت.
 
+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 18:5  توسط سعید از برلین  |