قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

همسفر.(9)
 
   سکوت مرگ‎باری بر تمام شهر حاکم بود و ساعت یک ربع به دوازده را نشان میداد. پنجره گشوده میشود و شاهزاده خانم با شنلی بزرگ و سفید و بالهائی سیاه و دراز بر بالای شهر به سمت کوه بزرگی به پرواز می‎آید. اما همسفر یوهانس خود را نامرئی می‎سازد، طوریکه شاهزاده خانم نمی‎توانست او را ببیند، و به دنبال او پرواز می‎کند و با شاخه‎ای که همراه خود داشت چنان شاهزاده خانم را می‎زد که از محل هر ضربه خون بیرون می‎جهید. اوه! چه پروازی بود! باد طوری در شنل شاهزاده خانم می‎پیچید که انگار در بادبان قایقی می‎پیچد، و او را می‎چرخاند، و نور ماه از میان شنل‎اش پیدا بود.
   شاهزاده خانم با هر ضربه شاخه بر بدنش می‎گفت: "چه تگرگی! چه تگرگی!". و این ضربه‎ها حقش بود. ولی عاقبت به کوه می‎رسد و با مشت به آن می‎کوبد. هنگام باز شدن دروازه‎ای در کوه صدائی مانند رعد در فضا می‎پیچد. شاهزاده خانم داخل کوه می‎شود و مرد غریبه هم به دنبالش، زیرا او نامرئی بود و هیچکس نمی‎توانست او را ببیند. آنها از دالان بزرگ و درازی که دیوارهایش نور عجیبی پخش می‎کردند عبور می‎کنند. نورها هزاران عنکبوتی بودند که بر روی دیوارها بالا و پائین می‎رفتند و مانند آتش می‎درخشیدند. حالا آنها داخل سالن بزرگی که از طلا و نقره ساخته شده بود می‎شوند. گل‎ها به بزرگی گل آفتاب‎گردان بودند، به رنگ سرخ و آبی و از دیوارها می‎درخشیدند. اما کسی نمی‎توانست گل‎ها را بچیند، زیرا که شاخه‎ها مارهائی زشت و زهری بودند و گل‎ها نیز شعله آتشی بودند که از حلقوم مارها خارج می‎گشت. سراسر سقف را کرم‎های شب‎تاب و خفاش‎هائی پوشانده بودند که با بال‎های نازکشان بال‎بال می‎زدند و واقعاً شگفت‎انگیز دیده می‎گشتند. در وسط سالن یک تخت سلطنت قرار داشت که پایه‎هایش را چهار اسب تشکیل می‎دادند، خود تخت سلطنت از شیشه سفید شیری رنگی بود و مخده‎هایش موش‎های کوچک و سیاه‎رنگی بودند که دم‎های همدیگر را گاز می‎گرفتند. بر بالای تخت سلطنت سقف قرمز رنگی بافته شده از تار عنکبوت قرار داشت که حشرات سبز رنگ زیبا و کوچک درخشانی آن را تزئین می‎دادند. جادوگر پیری که بر روی تخت سلطنت نشسته بود تاجی بر سر زشت‎اش قرار داشت و یک عصای سلطنتی در دستش نگه داشته بود. او بوسه‎ای بر پیشانی شاهزاده خانم می‎زند و به او اجازه می‎دهد که در کنارش بر روی تخت پر زرق و برق سلطنت بنشیند، و بعد موسیقی نواخته می‎شود. ملخ‎های بزرگ سیاه‎رنگی سازدهنی می‎زدند، و جغدها چون طبل نداشتند به شکم خود می‎کوفتند. کنسرت عجیب و غریبی بود. جن‎های کوچک و سیاه‎رنگی که بر روی کلاهشان شمعی قرار داشت در اطراف سالن می‎رقصیدند. هیچکس نمی‎توانست همسفر یوهانس را ببیند. او پشت تخت سلطنتی ایستاده بود و همه چیز را می‎شنید. درباریان حالا داخل می‎شوند، آنها خیلی زیبا و شیک بودند، اما اگر کسی دقیق به آنها نگاه می‎کرد، متوجه می‎گشت که از چه تشکیل شده‎اند. آنها چیزی نبودند بجز دسته‎ای چوب جارو که بر سرشان کلمی قرار داده شده بود. جادوگر به آنها زندگی بخشیده و لباس پوشانده بود. اما این مهم نبود، زیرا آنها فقط برای کارهای حکومتی مورد استفاده قرار می‎گرفتند.
            
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 16:34  توسط سعید از برلین  |