قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

همسفر.(5)
 
   هنگامی که شب فرا رسید و در مهمان‎خانه همه به خواب رفته بودند، ناگهان کسی شروع به آه کشیدن عمیقی می‎کند، و از این کار دست نمی‎کشد تا همه برای دانستن اینکه چه کسی چنین آه می‎کشد از خواب بیدار می‎شوند. خیمه‎شب‎باز به طرف تئاتر کوچک خود می‎رود، زیرا که صدای آه کشیدن از آن سمت می‎آمد. تمام عروسک‎های چوبی، پادشاه و نگهبانانش نامرتب آنجا قرار داشتند، و آنها بودند که چنین رقت‎انگیز آه می‎کشیدند و با چشمان شیشه‎ای خود خیره نگاه می‎کردند، زیرا می‎خواستند که مانند ملکه به آنها هم کمی پماد مالیده شود تا بتوانند به تنهائی خود را حرکت دهند. ملکه پیش پای همسفر یوهانس زانو زد، تاج طلائی مجلل‎اش را از سر برداشت و خواهش کرد: "این را از من قبول کنید، اما به همسر و نگهبانان او هم کمی پماد بمالید!". در این وقت مرد بیچاره‎ای که تئاتر و تمام عروسک‎ها به او تعلق داشتند نتوانست کاری به جز گریستن انجام دهد، زیرا که بخاطر ملکه خیلی متأسف شده بود و قول می‎دهد اگر مرد غریبه به چهار/پنج عروسکش پماد بمالد تمام پولی را که فرداشب بدست خواهد آورد به او خواهد داد. اما همسفر یوهانس می‎گوید که چیزی بیشتر از شمشیری که مرد بر کمرش بسته است نمی‎خواهد، و وقتی آن را گرفت به شش عروسک پماد مالید، و آنها توانستند فوری طوری شروع به رقصیدن کنند که همه دخترهای انسان‎های زنده‎ای که رقصیدنشان را تماشا می‎کردند مجبور به رقصیدن با آنها گشتند. درشکه‎چی و آشپزها رقصیدند، گارسون و خدمت‎کاران، تمام مهمان‎ها، و بیلچه مخصوص ذغال و انبر نیز رقصیدند، اما این دو فوری بعد از برداشتن اولین قدم به زمین افتادندـ بله، شب سرگرم کننده‎ای بود.ـ صبح روز بعد یوهانس و همسفرش از میان جنگل‎های کاج به سمت کوه‎های بلند به راه می‎افتند. آنها تا حدی بالا رفته بودند که مناره‎های کلیسا در زیر پایشان مانند تمشک‎های کوچک قرمز رنگ در میان سبزه‎ها دیده می‎گشتند، و آنها می‎توانستند نقاط دور شهر را ببینند، صدها کیلومتر دورتر را، جائی که آنها هنوز نرسیده بودند! ـ این همه زیبائی جهان را یوهانس با هم یکجا هرگز ندیده بود، و خورشید از میان هوای آبی و تازه با گرمی می‎درخشید، و او از میان کوه‎ها می‎شنید که شکارچیان در بوق شیپوری خود می‎دمند، و این صدا بقدری زیبا و دلنواز به گوش می‎آمد که اشگ از شادی در چشم‎هایش جمع گشت و مجبور شد بگوید: "ای خدای خوب و مهربان! من مایلم ببوسمت، زیرا تو خیلی به ما خوبی می‎کنی، و به ما تمام این چیزهای باشکوه موجود در جهان را داده‎ای!"
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۰ساعت 23:38  توسط سعید از برلین  |