قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

همسفر.(11)
 
   آن شب هم مانند شب قبل گذشت. وقتی یوهانس به خواب رفت، همسفرش به تعقیب شاهزاده خانم پرداخت و او را محکم‎تر از بار قبل ‎زد، زیرا که او این بار دو شاخه را با خود برداشته بود و شاهزاده خانم را با آنها می‎زد. هیچکس او را ندید، اما او همه چیز را ‎شنید. شاهزاده خانم قصد داشت فردا به دستکش خود فکر کند و او هنگام تعریف خواب خود برای یوهانس این را به او گفت. حالا یوهانس ‎توانست دوباره جواب صحیح را بدهد و در تمام قصر شادی کودکانه‎ای برقرار می‎گردد. مردم درست همانطور که پادشاه دیروز پشتک زده بود پشتک می‎زنند؛ اما شاهزاده خانم بر روی مبل افتاده بود و میل به گفتن یک کلمه را هم نداشت. ـ حالا همه چیز به این بستگی داشت که یوهانس به سومین سؤال هم جواب صحیح بدهد. آیا یوهانس می‎توانست فردا هم مؤفق گردد؟  اگر او مؤفق به دادن جواب صحیح می‎شد می‎توانست با شاهزاده خانم زیبا عروسی کند و بعد از مرگ پادشاه هم فرمانروای سراسر کشور گردد. و اما اگر جواب غلط بدهد، به این ترتیب کشته خواهد شد و جادوگر چشمان آبی زیبایش را خواهد خورد.
   یوهانس به موقع خود را برای خواب آماده می‎سازد، دعای شبانگاهی‎اش را می‎خواند و کاملاً آرام و راحت می‎خوابد؛ اما همسفرش بال‎های قو را به پشت خود محکم می‎بندد، شمشیر را به کمر می‎آویزد، هر سه شاخه را برمی‎دارد و به سمت قصر پرواز می‎کند.
   آن شب هوا بسیار تاریک و چنان طوفانی بود که شیروانی های بام خانه‎ها به پرواز آمده بودند، و درختان باغ، جائی که اسکلت‎ها آویزان بودند مانند نی در باد تکان می‎خوردند و غرش عصبانی رعد در سراسر شب قطع نگشت. حالا پنجره اتاق باز می‎شود و شاهزاده خانم به پرواز می‎آید. چهره‎اش مانند مرگ رنگ‎پریده بود، اما به طوفان می‎خندید و به نظر می‎آمد که طوفان برایش به اندازه کافی وحشی نیست؛ شنل سفید رنگش مانند بادبان بزرگ یک کشتی می‎چرخید، اما همسفر یوهانس او را با سه شاخه چنان می‎زد که خون از جای زخم‎ها به زمین می‎چکید، و شاهزاده خانم به زحمت می‎توانست پرواز کند، اما عاقبت خود را به کوه می‎رساند.
   "هوا طوفانی‎ست و تگرگ می‎بارد. من هرگز در چنین هوائی بیرون نبوده‎ام."
   جادو گر می‎گوید: "آدم می‎تواند از چیزهای خوب هم خیلی بدست آورد!". حالا شاهزاده خانم برای جادوگر تعریف می‎کند که خواستگارش نوبت دوم را هم صحیح جواب داده است؛ و اگر فردا باز جواب صحیح بدهد، به این ترتیب یوهانس برنده خواهد شد و او نمی‎تواند دیگر به سمت کوه بیاید و نمی‎تواند دیگر مانند همیشه تمرین سحر و جادو کند و به این خاطر کاملاً غمگین است.
   جادوگر می‎گوید: "فردا اما خواستگارت نباید درست حدس بزند! من چیزی پیدا خواهم که هرگز به فکر او نخواهد رسید! و یا اینکه او باید جادوگر بزرگ‎تری از من باشد. و حالا می‎خواهیم خوش بگذرانیم". سپس هر دو دست شاهزاده خانم را در دست‎هایش می‎گیرد و در میان جن‎ها با آن کلاه مضحک و شمع‎های رویشان که در اطراف سالن بودند به رقصیدن می‎پردازد؛ عنکبوت‎های سرخ هم روی دیوارها با خوشحالی به این سو آن سو می‎پریدند. جغدها بر طبل می‎کوبیدند، جیرجیرک‎ها آواز می‎خواندند، و ملخ‎های سیاه‎رنگ ساز دهنی می‎نواختند. بالماسکه جالبی بود.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۰ساعت 13:4  توسط سعید از برلین  |