قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

فانوس خیابانی پیر.(2)
 
   باد از ماه می‎پرسد "شما چه هدیه می‎دهید؟"
   ماه می‎گوید: "من هیچ چیز نمی‎دهم! من خودم در حال کم نور شدنم، و فانوس‎ها هرگز به من نور نداده‎اند بلکه من به آنها همیشه روشنائی داده‎ام." و چون مایل نبود عذابش بدهند دوباره پشت ابرها ناپدید می‎گردد. در این وقت یک قطره آب انگار که از لبه بامی سقوط کرده باشد درست بر روی دودکش فانوس می‎چکد، اما قطره می‎گوید که او از طرف ابرهای خاکستری می‎آید و هدیه‎ای است برای او، و شاید هم بهترین هدیه. "من چنان در تو نفوذ میکنم که تو دارای این توانائی گردی که هر وقت مایل باشی در اندک زمانی به طول یک شب خودت را به زنگ مبدل سازی، طوریکه کاملاً خراب و به پودر مبدل شوی". اما این قطره به نظر فانوس هدیه خوبی نیامد، و باد هم همین عقیده را داشت و تا جائی که می‎توانست با صدای بلند فریاد کشید "آیا چیز بهتری نبود ... آیا چیز بهتری نبود؟" و در این لحظه یک ستاره دنباله‎دار سقوط می‎کند و به شکل نواری دراز می‎درخشد.
  سر شاه ماهی فریاد می‎کشد "آن چه بود؟ آیا چیزی که سقوط کرد یک سنگ نبود؟ من فکر می‎کنم که در فانوس افتاد! ـ و حالا دیگر شهرداری به دنبال چنین نور بالائی خواهد گشت، بنابراین ما می‎توانیم پی کار خود برویم!" و او و بقیه این کار را انجام می‎دهند. فانوس پیر که ناگهان قوی و شگفت‎آور روشنائی پخش می‎کرد می‎گوید: "این هدیه فوق‎العاده‎ای بود! هدیه ستاره‎های شفافی که بودنشان همیشه خیلی خوشحالم ساخته، و طوری شگفت‎انگیز می‎درخشند که من گرچه بزرگ‎ترین آرزو و آرمانم درخشیدن مانند آنها بوده اما هرگز به این کار مؤفق نشدم. حال آنها به من فقیر توجه کرده‎اند! آنها برایم یک ستاره هدیه فرستاده‎اند که می‎تواند تمام آنچه ‎که من به وضوح مشاهده کرده و در خاطر دارم را برای کسانی که دوستشان ‎دارم هم قابل رویت سازد. لذت واقعی‎ این است، زیرا اگر آدم نتواند لذت خود را با دیگران قسمت کند، بنابراین فقط نیمی از لذت را چشیده است!"
   باد می‎گوید "مطمئناً کار با ارزشی است! اما تو هنوز نمی‎دانی که برای این کار شمع هم لازم است. اگر شمعی در داخل تو روشن نکنند دیگر کسی نمی‎تواند در کنار تو دیگری را ببیند. این را ستاره‎ها متوجه نیستند، آنها فکر می‎کنند که هر چیزی که بدرخشد حداقل یک شمع در درون خود دارد." و بعد ادامه می‎دهد "اما حالا خسته‎ام، حالا می‎خواهم بخوابم!"
   و بعد باد می‎خوابد. 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۰ساعت 17:55  توسط سعید از برلین  |