قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

کتاب خاموش.
 
   کنار جاده فرعی در جنگل یک مزرعه متروک قرار داشت. آدم باید از وسط حیاط می‎گذشت. در آنجا خورشید می‎درخشید، تمام پنجره‎ها باز بودند. زندگی و فعالیت در داخل حکم‎فرما بود. اما در حیاط، در یک آلاچیق پوشیده شده از گیاه یاس بنفش پر گل یک تابوت باز قرار داشت. مرده در داخل این تابوت قرار داده شده بود، و قرار بر این بود که قبل از ظهر به خاک سپرده شود. هیچ کس آنجا نایستاده بود و با نگاهی پر از غم و عزا به مرده نگاه نمی‎کرد، هیچ کس بخاطر او گریه نمی‎کرد. صورت میت توسط یک پارچه سفید پوشیده شده بود و در زیر سرش یک کتاب بزرگ و ضخیم قرار داشت که کاغذ کلفت صفحاتش خاکستری رنگ بودند. و در میان هر صفحه گل‎های خشک شده‎ای قرار داشتند که آنجا حراست و فراموش گشته بودند، و مجموعه کاملی از گیاهان خشکی که از جاهای مختلف حمع‎آوری شده بودند را تشکیل می‎دادند. کتاب باید با او در قبر قرار می‎گرفت، این را خود او درخواست کرده بود. به هر یک از گل‎ها یک فصل از زندگی او گره خورده بود.
   ما پرسیدیم "مرده چه کسی است؟" و جواب این بود: "دانشجوی قدیمی از اوپسالا  Uppsala! او زمانی مرد لایقی بوده است، محققی زبان‎شناس و توانا به آواز خواندن و نویسندگی. اما بعد مشکلی برایش پیش می‎آید، و او تمام افکار و خودش را در کنیاک غرق می‎سازد. و هنگامی که سلامتی‎اش ویران می‎گردد به این روستا می‎آید. اوقاتی که افکار سیاه بر او غلبه نداشتند مانند کودکی متدین بود، اما وقتی آنها بر او چیره می‎گشتند، او نیروی خود را دوباره بدست می‎آورد و مانند حیوانی که می‎خواهند شکارش کنند در جنگل به اطراف می‎دوید. و وقتی ما او را دوباره می‎گرفتیم و راضی‎اش می‎ساختیم که در این کتاب به گیاهان خشک نگاه کند، او می‎توانست تمام روز بنشیند و یک گیاه را بعد از گیاه دیگری تماشا کند. و در این مواقع اغلب از گونه‎هایش اشگ به پائین جاری می‎گشت. خدا می‎داند در این لحظات به چه فکر می‎کرده است! اما خواهش کرد که کتاب را درون تابوتش بگذارند، و حالا کتاب زیر سر اوست، و کمتر از یک ساعت دیگر باید درب تابوت را ببندند و او راحت در قبر خواهد غنود." 
 
+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن ۱۳۹۰ساعت 1:12  توسط سعید از برلین  |