قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

سوپِ پوست سوسیس.(5)
 
   مورچه‎ها موجودات قابل احترامی‎اند، آنها فقط به فرمان عقل عمل می‎کنند. همه چیز در پیش آنها محاسبه گشته و بر پایه اثبات استوار است. آنها می‎گویند که کار و تخم‎گذاری یعنی زندگی کردن در زمان حال و تأمین آینده، و به آن نیز عمل می‎کنند. آنها به مورچه‎های تمیز و مورچه‎های ناپاک تقسیم می‎شوند، مقامشان از شماره تشکیل شده است. ملکه مورچه‎ها شماره یک است و نظرش صحیح‎ترین عقیده است. ملکه تمام خرد را در اجاره خود داشت و اطلاع از آن برایم مهم بود. او خیلی تعریف می‎کرد، چیزهائی که از زیادی خردمندانه بودنشان به نظرم بی‎معنی می‎آمدند. همچنین گفت که از تپه او مرتفعتر در جهان وجود ندارد. اما کاملاً نزدیک تپه درختی قرار داشت که بلندتر بود، خیلی بلندتر و نمیشد آن را انکار کرد، و به این خاطر کسی از آن صحبت نمیکرد. یک شب مورچه‎ای در کنار درخت راه خود را گم کرد، از تنه درخت بالا رفت، اما نه تا رأس آن بلکه بالاتر از محلی ‎که تا حال مورچه‎ای رفته بود. و وقتی که راه رفته را بازگشته و به خانه رسید برای بقیه مورچهها تعریف کرد که چیز خیلی بلندتری از تپه آنها در بیرون وجود دارد. اما مورچه‎ها این را توهینی به کل جامعه مورچه‎ها تفسیر کردند، و به این ترتیب آن مورچه به بستن پوزه‎بند و تا ابد تنها زندگی کردن محکوم گشت. اما مدت کوتاهی پس از آن مورچه دیگری به سمت درخت می‎رود و سفر و کشف مشابه‎ای انجام می‎دهد. او هم به مورچه‎ها از درخت بسیار بلندی که در بیرون دیده بود تعریف می‎کند، اما آنطور که مورچه‎ها می‎گویند، با احتیاط و عباراتی مبهم آن را بیان می‎کند، و چون مورچه محترمی بود و به گروه مورچه‎های پاک تعلق داشت حرفش را باور کردند، و وقتی او مرد، یک پوسته تخم مرغ به عنوان یک بنای یادبود برای دستاورد علمی‎اش برپا ساختند. موش ادامه می‎دهد: "من می‎دیدم که مورچه‎ها اغلب یک تخم بر پشت خود حمل می‎کردند و به این سمت و آن سمت می‎رفتند. تخم یکی از آنها از پشتش می‎افتد و زحمت فراوانی برای بر پشت قرار دادن دوباره آن می‎کشید، اما مؤفق به این کار نمی‎گشت. دو مورچه دیگر به کمک او می‎آیند و طوری با تمام قوا برای کمک می‎کوشند که نزدیک بود بارهای خودشان هم به زمین بیافتد. آنها بلافاصله خود را کنار می‎کشند، زیرا هر کس در وحله اول مسؤل کار خود است. و ملکه مورچه‎ها عقیده داشت که آنها در این مورد هم از قلب کمک گرفته‎اند و هم از هوش خود. و چنین ادامه می‎دهد: "ما مورچه‎ها را این دو ویژگی در خط مقدم موجوداتی منطقی قرار می‎دهند. هوش باید حتماً ویژگی غالب‎تر باشد، و من بزرگ‎ترینش را دارم!" و بعد با کمک دو پای عقب‎اش از جا برمی‎خیزد. او با اینکار خود را به وضوح قابل تشخیص می‎سازد ـ من اجازه نداشتم مرتکب خطا شوم ـ و به این ترتیب او را بلعیدم. <برو نزد مورچه و خردمند گرد!> و حالا من ملکه را داشتم!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 19:2  توسط سعید از برلین  |