قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

صحنه یازدهم

بازیگران:
یک پلیس، یک ستوان با حمایل آجودان‎ها، افراد در انتظار، ویلهلم فویگت

یک راهرو در کلانتری ریکس‎دورف. دیوار خالی، نیمکت، در. بر روی در نوشته‎ای بر روی یک کاغذ: "اتاق 9 اداره ثبت احوال ریک‎سدورف". تقریباً ده نفر زن و مرد بر روی نیمکت در انتظار نشسته‎اند. بعضی از آنها با انگشتان دست ضرب گرفته‎اند یا سرفه‎های عصبی می‎کنند. یک پیرمرد کوچک اندام روزنامه «به پیش Vorwärts" سوسیال دموکرات‎ها را می‎خواند. اکثرشان در سکوت به اطراف نگاه می‎کنند ــ در باز می‎گردد. همه به در نگاه می‎کنند، کسی که نوبتش است از جا برمی‎خیزد.

پلیس از داخل اتاق بیرون می‎آید و زنی را از اتاق به بیرون هدایت می‎کند.
زن گریان است و شکسته حرف می‎زند: نه، من اینو نمی‎دونستم ... از کجا باید می‎دونستم که باید اطلاع می‎دادم مهمون برام اومده ... نه ... من اینو نمی‎تونستم بدونم ... من هیچ کار دیگه نمی‎تونستم بکنم. او دستش را با دستمال جلوی بینی‎اش نگاه می‎دارد.
فردی که بلند شده است می‎خواهد داخل اتاق شود.
پلیس جلوی او را می‎گیرد، بشینید.

مرد: برای چی، نوبت منه.
پلیس بدون آنکه جواب دهد، به سمت راهر فریاد می‎زند آقای شیرتروم Schiertrum! پیش رئیس.
مرد: اما نوبت منه.
پلیس: بدون آنکه جواب دهد: آقای شیرتروم!
یک کارمند با دسته‎ای پرونده در دست می‎آید.
پلیس: آقای شیرتروم، برید پیش رئیس و خودش را از در کنار می‎کشد تا او داخل اتاق شود.
کارمند داخل اتاق می‎شود.
پلیس در اتاق را دوباره می‎بندد و جلوی آن می‎ایستد.
مرد: اما نوبت من بود.
پلیس: شما باید بشینید.
مرد دوباره می‎نشیند: حالا تا کی نوبت من برسه.
پلیس: وقتی نوبت‎تون برسه، شما  هم می‎رید تو اتاق.
مرد روزنامه خوان، با صدائی بسیار نازک: اجازه بدید، این حرف کمی سنگینه. یه چنین اداره‎ای برای مردمه یا اینکه مردم برای این اداره‎ان؟!
مرد اول: چه می‎شه کرد، شما این ضرب‎المثل رو می‎شناسید:
"بیشترین اوقات زندگی را
سرباز در انتظار بیهوده می‎گذراند."
تعدادی از حاضرین می‎خندند.
مرد روزنامه خوان: اما ما اینجا سرباز نیستیم، ما شهروندیم، ما بجز خیره شدن به دیوار کاراهای دیگه‏ای داریم، میفهمید؟
پلیس: اگه شما انقدر وقت دارین «به پیش» بخونین، پس برای انتظار کشیدن هم باید وقت حتماً داشته باشین.
مرد روزنامه خوان: ببینین، این اصلاً به شما مربوط نمیشه. من این روزنامه «به پیش» رو آبونهام، بله، آبونه، من اینو هر روز میخونم، اما با این وجود من اینجا وظیفه شهروندیمو، نه، میخواستم بگم حق شهروندیمو درخواست میکنم.
پلیس: اینجا مزاحمت بوجود نیارین، شما فعلاً تو نوبت نیستین.
خواننده روزنامه: نه، واقعاً که داره کمی زیادهروی میشه. حالا یکی از اداره دیگهای داخل اتاق شده و دارن برای همدیگه جوک تعریف میکنن.
پلیس به سمت او میرود: تو اتاق دارن چکار میکنن؟
خواننده روزنامه: من چه میدونم دارن اونجا چه کار میکنن. من فقط میخوام که نوبت منم بشه، میخوام برم تو کارمو راه بندازم. به روزنامهاش نگاه میکند.
پلیس: اینجا به همه نوبت میرسه، وقتی که نوبتشون رسیده باشه. دوباره به طرف در میرود.
ویلهلم فویگت از کنار صحنه وارد میشود. با عجله و هیجانزده: میبخشید، اتاق شماره نه اینجاست؟
پلیس: نمیتونید بخونید؟ برید بشینید.
فویگت: نه، میبخشید، جناب گروهبان، من مایلم اول بدونم که آیا اینجا همون اتاقی هست که باید باشه، به من گفتن باید به اتاق شماره نه برم، اما اگه این اتاق هم اتاق اشتباهی باشه ــ اگه تو این اتاق هم کسی مسؤل کار من نباشه ...
پلیس: برید بشینید. بعداً وقتی رفتید تو اتاق میفهمید اشتباه هست یا نه.
فویگت: نه، تا نوبت من برسه، میتونه دیر شده باشه، بعد دیگه همه چی تموم شده‎ست! من تحت نظارت پلیسم، اما من پیش شوهر خواهرم زندگی میکنم، و من در اداره کل هم بودم، اونجا به من گفتن، من نمیتونم تو ریکسدورف تحت نظارت پلیس باشم و حتماً در ریکسدورف برام پاسپورت صادر میکنن، و اینکار هم در حال اجراست، اما او دقیقاً نمیدونست و به من گفت تو اتاق شماره نه جویا بشم.
پلیس: خب، برید بشینید.
فویگت: اگه من العان نرم تو اتاق ــ و اگه اتاق شماره نه هم اتاق اشتباهی باشه ــ بعد دیگه برای من دیر میشه!
پلیس: حرف نزنین، برید بشینید رو نیمکت.
فویگت: من اینجا تو یه خونه خوب و شایستهای زندگی میکنم، دلیلی نداره که بخوان منو از اینجا بیرون کنن، اما باید اینو به کسی بگم که مسؤل کار منه.
پلیس: بشینید.
فویگت می‎شیند.
آقای شیرتروم از اتاق خارج می‎شود و در حال جویدن ناخن انگشت دست به رفتن ادامه می‎دهد.
پلیس: خب. بعدی. در را باز می‎کند و با نفر بعدی داخل اتاق می‎شود. جنبشی در میان منتظرین.
مرد روزنامه خوان با سینه‎ای که بخاطر بیماری آسم سوت می‎کشد: این طرف یه دوچرخه‎سواره، یه دوچرخه‎سوار حقیقی! به طرف پائین فشار میاره ــ به طرف بالا قوز می‎کنه.
یک زن: خب اینا وقت دارن.
خواننده روزنامه: من می‎گم، این وقت ماست که اینا تلف می‎کنن، و پول ماست که اینا می‎بلعن! منو با اذیت و آزار نامعقول‎شون فقیر می‎کنن. من تو کافه‎ها بعنوان دلقک کار می‎کنم، و با این کار رو پای خودم واستادم، و حالا بخاطر اجازه چنین کاری مشکل ایجاد می‎کنن، چرا؟ مردم جواب اینو می‎دونن. اما من می‎گم: من اجازه دارم هر طور که بخوام فکر کنم، من اینجا به خاطر وظیفه شهروندیم، نه، می‎خواستم بگم حق شهروندیم اینجا هستم ــ هوا کم می‎آورد، سرفه می‎کند.
پلیس از اتاق برمی‎گردد: چه خبره اینجا! ساکت! سر و صداتون مزاحم آدمای تو اتاق می‎شه‎!! او استخوان‎هایش را راست می‎کند و نگاه ماتی به بالای راهرو می‎اندازد.
یک افسر با یک ستوان با حمایل آجودان‎ها با قدم‎های تند می‎آیند: اتاق شماره نُه.
پلیس سلام نظامی می‎دهد: بله، جناب سروان!
افسر: اداره رو تعطیل کنین، اینجا نظامی‎ها اسکان داده می‎شن. داخل اتاق می‎شود، پلیس هم بعد از او به داخل می‎رود و در را می‎بندد.
مرد روزنامه خوان: بفرما، حالا می‎تونیم بساط‎مونو جمع کنیم و بریم. دیگه تموم شد. برای ارتشی‎ها وقت دارن اما برای شهروند اصلاً. اما وقتی یه همچین افسری سریع میاد و می‎ره تو ــ اِه اِه ــ
یک مرد چاق که تا حال همیشه مستقیم به روبریش نگاه می‎کرد از جا می‎جهد: چی، شما که این کارا به پهنای سینه‎تون هم نمی‎خوره، می‎خواین اینجا بر ضد ارتش پروس چیزی بگین؟ شما پیرمرد جیک جیکو، آره!
خواننده روزنامه: من اصلاً چیزی نمی‎خوام! من فقط حق شهروندیمو می‎خوام.
پلیس در را باز می‎کند: همه ساکت می‎شوند و به اونگاه می‎کنند. پلیس در سکوت یک نوشته به در آویزان می‎کند: "امروز بسته است" و به افراد در انتظار با نگاهی کاملاً معنی دار و با اشاره سر در خروجی را نشان می‎دهد.
فویگت با فریاد: من اما باید داخل اتاق بشم! من باید ــ وگرنه دیر می‎شه!!
پلیس دوباره داخل اتاق می‎شود، در را محکم پشت سرش می‎بندد.
فویگت روی نیمکت روی زانویش خم می‎شود.
خوانند روزنامه در حالی که دیگران می‎رفتند: این فکر رو از سرتون بیارین بیرون. امروز دیگه نمی‎تونین برین تو. پس باید شبو اینجا تا فردا صبح زود بگذرونین. او می‎رود.
فویگت تنها می‎ماند. با کمر خمیده‎ای نشسته است، مانند شکست خورده‎ها، بی‎حرکت. پس از لحظه کوتاهی از اتاق صدا به گوش می‎رسد ...
صدای افسر: من نمی‎تونم هیچ ملاحظه‎ای بکنم! دستور دستوره، باید دستور رو اجرا کنید!!
صدا دوباره ناخوانا می‎شود.
فویگت سرش را بلند می‎کند، استراق سمع می‎کند ــ بعد بلند می‎شود، بر روی انگشت پا به سمت در اتاق می‎رود و از میان سوراخ کلید نگاه می‎کند.
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 17:51  توسط سعید از برلین  |