قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

هوپ‎رشت: آره، من درک می‎کنم. ولی حالا همه چی دوباره روبراهِ، ویلهلم. تو حالا، ــ اگه من اجازه پیش‎بینی کردن داشته باشم ــ کاملاً از نو شروع خواهی کرد، درسته؟ آدم می‎تونه همیشه کاملاً از نو شروع کنه، برای این کار هیچوقت برای کسی دیر نیست.
فویگت: آره، درست می‎گی.
هوپ‎رشت: این خوبه، ویلهلم. ما هم یه کم زیر دستتو می‎گیریم. دوباره همه چیز قشنگ می‎شه.
فویگت: منهم امیدوارم. اما اگه بهم اجازه بدن.
هوپ‎رشت: حتماً کار هم پیدا می‎کنی. امروزه دیگه مثل قدیما نیست.
فویگت: ممکنه اینطور باشه. اما منظور من مقامات دولتیه. بخاطر اجازه اقامت.
هوپ‎رشت: انقدر هم بد نیستن. آدمخور که نیستن! من خودم یه کارمندم، خوب چه اهمیتی داره؟ آدم وقتی خوب نگاه کنه می‎بینه که ماها آدم هم هستیم، درسته؟ می‎خندد.
فویگت هم می‎خندد: من باید بگم که خیلی از تو وحشت داشتم.
هوپ‎رشت: بگو ببینم، جائی برای سکونت داری؟
فویگت: نه، اما کمی پول دارم، من کار تخصصی انجام دادم. هنوز لازم نیست بازم برم زندان.
هوپ‎رشت: پولتو پس‎انداز کن، بعداً وقت داری خرجشون کنی. اما حالا اول اینجا پیش ما می‎مونی تا اینکه یه کار پیدا کنی.
فویگت: نه، فریدریش، من این کار رو نمی‎کنم. من نمی‎تونم اینو قبول کنم.
هوپ‎رشت: پس که اینطور، نمی‎تونی؟ اما تو مجبوری. این یه دستور نظامیه، می‎فهمی؟ اعتراض ممنوعه. اگه فکر می‎کنی که نمی‎خوای مجانی اینجا باشی می‎تونی به ماری تا وقتی که کار تازه‎ای پیدا نکردی کمی  کمک کنی.
فویگت: من برای این اینجا نیومدم، واقعاً می‎گم. من فقط می‎خواستم چند کلمه با شماها حرف بزنم.
هوپ‎رشت: ویلهم، باور کن که من واقعاً خیلی دوست دارم تا وقتی که برای تمرین‎های نظامی میرم یه مرد پهلوی ماری باشه. ماری اصلاً مواظب صندوق پول نیست، همه پولا رو جلوی دید مردم قرار می‎ده، من به این خاطر کمی ترس دارم، ترس نداره؟
فویگت لحظه‎ای سکوت می‎کند، بعد دستش را برای دست دادن جلو می‎برد: می‎دونی پسر، اگه تعداد بیشتری آدم مثل تو پیدا می‎شد، بعد دیگه اصلاً به زندون احتیاج نداشتیم.
هوپ‎رشت: حالا دارای کمی اغراق می‎کنی و روی شانه فویگت می‎زند. من منظورم فقط اینه که: اونچه گذشته، گذشته‎ست. حالا رو پاهات تکیه کن و سرتو راست نگهدار.
فویگت: آره فریدریش، همین کار رو هم می‎کنم. مطمئن باش. می‎بینی، من دیگه نمی‎تونستم تنهائی ادامه بدم. ده سال قبل، بله، اون موقع هنوز می‎خواستم از کشور خارج بشم، و از آنجا از راه کوه‎ها پیاده برم و غیره، اما حالا خستگی از راه کوه رفتن آدمو هلاک می‎کنه، می‎دونی.
هوپ‎رشت: من که مطمئنم همه کارا درست می‎شه.
فویگت: اگه دوباره شروع بشه ــ به طرف پائین ــ بعد همه چیز تمومه. بعد بدشانسی شروع می‎شه.
هوپ‎رشت: آخ فراموش کن، و چشم‎ها رو به جلو بدوز! پاها خودشون به تنهائی می‎رن!
فویگت: من حتماً مؤفق می‎شم، فریدریش!
خانم هوپ‎رشت داخل می‎شود: سلام فریدریش، تو هم که اومدی. دختره از عرق کردن خیس شده بود، باید ملافه‎هاشو عوض می‎کردم. خوب، کمی همدیگه رو شناختین. خیلی خوب شد که نذاشتم بره، درست می‎گم، می‎خواست دوباره زود بره که من گفتم: اول باید با تو آشنا بشه و تو کسی رو گاز نمی‎گیری.
هوپ‎رشت: ماری، می‎دونی، من و برادرت با هم قرار گذاشتم که او فعلاً باید اینجا بمونه تا اینکه کاری پیدا کنه. فویگت می‎تونه کمی تو کار مغازه بهت کمک کنه.
خانم هوپ‎رشت نه چندان مشتاق: بله، حتماً، هر طور تو می‎خوای، فریدریش ــ فکر می‎کنی باید اینجا هم بخوابه؟
هوپ‎رشت: طبیعیه! ما که این مبل قشنگ رو داریم و هیچ کس هم روش نمی‎شینه. تو  که حرفی نداری، فویگت؟
فویگت: خیلی عالیه، ساعتی هم که ما تو خونه در راهرو آویزون می‎کردیم بالای سرم قرار داره، درسته، ماریا؟ البته اگه ماریا با موندم موافق باشه ...
خانم هوپ‎رشت: حالا باید ملافه‎ها رو درآورد.
هوپ‎رشت: خوب، درشون بیار! تو که این همه ملافه داری.
خانم فوپ‎رشت: آره که خیلی دارم، من فقط منظورم این بود که باید درشون بیارم. به طرف در اتاق می‎رود. من باید برای خودمون غذا درست کنم و می‎رود.
هوپ‎رشت می‎خندد: خوب اون اینطوریه دیگه. روحش خیلی انسانیه، ولی کمی رسمیه. ویلهلم، بیا نگاه کن. می‎خوام چیزی بهت نشون بدم. او را با خود به سمت کمد می‎برد. من اگه همه چیز درست پیش بره این بار به گروهبانی نایل می‎شم. این دومین تمرینات نظامی دفاع از کشور منه. اینو ماری اما نمی‎دونه، می‎خوام غافل‎گیرش کنم. در این چنین مواقعی مثل بچه‎ها می‎مونه. می‎بینی، زنگوله آویزه دسته شمشیر رو هم خریدم، اینو باید آدم خودش بخره، ببین. او در پاکت را کمی باز می‎کند تا بشود آن را دید و همزمان با ترس به طرف در نگاه می‎کند. بعد با این میام خونه، با درجه و نوار روی کلاه. می‎خندد. ویلهلم، تو اما چیزیو لو نمی‎دی، مگه نه؟ ماری نباید چیزی بو ببره.
فویگت: البته که چیزی نمی‎گم. ــ اگه روزی اتفاقی بیفته، بعد تو معاون فرمانده و یا اگه بخوای استوار هم می‎تونی بشی.
هوپ‎رشت: اِهه، تو که سلسله مقامات نظامی رو خوب می‎شناسی.
فویگت: نظامی‎ها برای من همیشه جالب بودن، ولی خودم هرگز وقتی برای نظامی شدن پیدا نکردم.
هوپ‎رشت: حیف شد. بهترین چیز تو زندگی نظامی بودنه. وسائل را دوباره در کمد قرار می‎دهد. خوب، حالا می‎خوایم به سلامتی اومدن تو یه گیلاس سریع بریم بالا، نظرت چیه؟ فقط ما دو تا مرد بین خودمون. من یه بطر مشروب دارم که تو ادره بخاطر تحویل سال جدید بهم هدیه دادن. یه ویسکی درست و حسابیه.
او در حال حرف زدن یک بطری از بوفه در می‎آورد که هنوز سه قسمت آن پر است و دو گیلاس کوچک را پر می‎سازد.
فویگت: فریدریش، گوش کن، من یه سؤال دارم، در باره یه کار اداری. می‎دونی، تو در شهرداری کار می‎کنی، جائی که همه چیز از اونجا رد می‎شه. کارم فقط مربوط به اجازه اقامته، برای اینکه دوباره مثل همیشه از اداره اخراجم نکنن، یا از دادن پاس بهم خودداری کنن. وگرنه نمی‎شه کار کرد، بدون برگه معرفی پلیس ... منظورم اینه که وقتی کاغذهام می‎رسن به اداره، نمی‎تونی برام کاری بکنی؟
هوپ‎رشت: ویلهم، همه چیز راه خودشو طی می‎کنه و کسی نمی‎تونه کاری بکنه. حالا دیگه نمی‎خوایم در این باره حرف بزنیم، باشه؟ تو باید راه درست رو بری، بعد همه چیز درست می‎شه. کار از پشت انجام دادن یه جرمه! و تو اونچه که حق‎ات باشه، همونم می‎گیری. به این خاطر ما در پروس هستیم. بسیار خب، به سلامتی، ویلهلم. گیلاس رو به خاطر زندگی نو می‎ریم بالا! اصلاً لازم نیست نگران باشی. همه چیز مسیر اصلی خودشو طی خواهد کرد!
فویگت: امیدوارم، به سلامتی! آنها گیلاس‎هایشان را بهم می‎زنند.
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:36  توسط سعید از برلین  |