
فویگت: این خیلی سادهست. لازم نبود من به این فکر بیفتم، این فکر با پای خودش پیشم اومد.
رئیس: پس چطور به این فکر افتادین بعنوان افسر قلابی یه همچین نقشهای بکشین؟
فویگت: اینو یه بچه هم میدونه که با کمک ارتش هر کاری بخواهی میتونی انجام بدی. اینو من همیشه میدونستم.
رئیس: و جرا درست در کوپنیک! چطور کوپنیک به فکرتون رسید؟
فویگت: کوپنیک اولین ایستگاه تو مسیر راهم بود. اما این یه اشتباه بود. چونکه تو کوپنیک اداره گذرنامه وجود نداره، اگه من اینو میدونستم میرفتم شهرداری منطقه تلتووف و نه شهرداری کوپنیک.
رئیس: پس به این ترتیب شهردار تلتووف خیلی شانس آورد.
فویگت: اما اونجا میتونستم پاسپورتمو بدست بیارم، بعد دیگه شما نمیتونستین اینجا از من پذیرائی کنین. مینوشد.
رئیس فویگت را تماشا میکند: این آقای اوبرمولر شهردار کوپنیک باید آدم خیلی احمقی باشه!
فویگت: این حرفو نزنین، آقای رئیس! او مرد ناصافی نیست. اگه شما هم جای او بودید همین کار رو با شما هم میکردم ــ ماهیت کار عوض نمیشد.
رئیس: بله، بسیار خوب. اما بگین ببینم، از کجا به این خوبی فرماندهی کردن یاد گرفتین، شما حتی کوچکترین کارهاتون هم بی نقص بوده!
فویگت: میدونین، آقای رئیس، این هم کار مهمی نبود، یه اونیفورم تمام کارها رو به تنهائی انجام میده. و در زندان زوننبورگ Sonnenburg در وقتهای آزادمون یه چیزائی برای خوندن در باره مقررات خدمت در جبهه و مقررات در ارتش به ما میدادن که برای من همیشه جالب بودن.
رئیس: و برای این کار چیز دیگهای آماده نکردین؟ خیلی ساده تو خیابون اولین دسته نظامی رو نگهداشتین و با قطار به طرف کوپنیک روندید؟
فویگت: من اونیفورمو پوشیدم، بعد بخودم فرمون دادم و بعد راه افتادم و نقشه رو اجرا کردم.
رئیس: باید گفت که خیلی شانس آوردین.
فویگت: این به قدرت فرماندهی مربوطه، آقای رئیس. ناپلئون گفته که داشتن شانس از اولین ضروریات یه فرمانده جبهه جنگه.
رئیس: و تو شما هم حقاً یه ناپلئون کوچک خوابیده. برایش مشروی میریزد. بفزمائین بنوشین!
فویگت: ممنون، ممنون، حس میکنم از نوشیدن سرم کمی گرم شده. اما مزهاش خیلی عالیه. شراب را بو میکشد. انقدر خوبه که میتونم خیلی راحت بهش عادت کنم.
رئیس میخندد: باعث خوشحالیه اگه جناب سروان از ما راضی باشن.
فویگت: بله، راضی هستم. تا حالا انقدر به من تو اداره دولتی خوش نگذشته بود. تا حالا منو همیشه یا حبس میکردن یا بیرونم میانداختن.
یک پلیس کنار در: قربان، اونیفورمو آوردن.
رئیس: بیارینش تو! اونو باید ببینیم.
در حال باز کردن کارتن: اینو از کجا بدست آوردین؟
فویگت: از گرنادیراشتراسه، از لباسفروشی یه یهودی اینو خریدم، این اونیفورم دارائی قانونی منه!
رئیس: پس به این خاطر بعد از مصادره اون کسی خودشو بعنوان صاحب اونیفورم معرفی نکرده. این اونیفورمو حتماً مجانی خریدین، درسته؟ بعد دستش را طوری تکان میدهد که یعنی باید اونیفورم را دزدیده باشد.
فویگت با آرامش و وقار: آقای محترم و گرامی، من در تمام مدت عمرم هنوز از هیچ انسانی چیزی ندزدیدم. من همیشه فقط با مقامات دولتی جنگیدم.
رئیس اونیفورم را از کارتن خارج میکند و آن را بالا میگیرد: حقیقتاً! یه اونیفورم گارد سلطنتی از مغازه لباسدوزی در پوتسدام. یه مرد شایسته اینو پوشیده بود.
فویگت گیلاسش را بلند میکند: اما با وجو کهنه بودن هنوز هم میشه ازش استفاده کرد، درسته؟ و به سلامتی اونیفورم مینوشد.
رئیس: گوش کنین، میخواین اونیفورمو بپوشین؟ فقط کت رو، کت کافیه! کت و کلاه ــ خیلی مایلم ببینم!
فویگت: اگه باعث سرگرمیتون میشه، با کمال میل. من میتونم یه بار دیگه بپوشمش. بدینش به من. کتش را درمیآورد.
رئیس با صدای آهسته به پلیسها: یه عکاس، لطفاً. با صدای بلند به فویگت: اجازه دارم کمکتون کنم، جناب سروان!
فویگت: نه، ممنون، خودم میپوشم! او کت را میپوشد، دگمهها را میبندد، کلاه را بر سر میگذارد.
رئیس جلوی خندهاش را نمیتواند بگیرد: این معرکهست. رو به بقیه: آدم با دیدن ایشون بی اراده خبردار میایسته، درست میگم؟
فویگت تنبلانه دستش را به لبه کلاهش میگذارد: متشکرم، اجازه راحتباش بدین.
رئیس، افسر بازرس و کمیسر در حالت ایستاده، به خنده میافتند. همینطور پلیس هم لبخندی میزند.
فویگت کاملاً جدی: میبخشین، آقای رئیس، میتونم ازتون یه خواهش کنم؟
رئیس: البته، چه کاری میتونم بکنم، فقط شما دستور بدین!
فویگت: میتونم یه آیینه داشته باشم؟ من هنوز خودمو تو اونیفورم ندیدم.
رئیس: هنوز خودتونو ندیدن ــ این باورنکردنیه. مگه شما وقت خرید نپوشیدیش؟
فویگت: نه، جائی هم که من لباسمو با اونیفورم عوض کردم توش آیینه نبود.
رئیس: فوری یه آیینه بیارین اینجا، اون آیینه بزرگه از اتاق جارختی رو بیارین. حالا شما شگفتزده میشین!
فویگت: ولی باید قبلاً خودمو یه کم قوی بسازم. باید برای این کار خودمو آماده کنم. گیلاسش را برمیدارد، آنرا پر میکند. مینوشد.
رئیس چشمانش را که از خنده اشگآلود شده است پاک میکند: آقایون محترم، این شیرینترین لحظه در این مدت از سی سال خدمتمه.
پلیس با آیینه برمیگردد.
رئیس: بذارینش اون گوشه لطفاً! بسیار خوب، جناب سروان، حالا خودتونو تماشا کنین، حالاست که به خودتون احترام میذارین!
فویگت با گیلاش شراب در دست به جلوی آیینه میرود. او پشتش به تماشاگران است. رئیس و بقیه به کناری میروند و او را تماشا میکنند. فویگت در ابتدا کاملاً آرام جلوی آیینه ایستاده است. بعد شانههایش شروع به تکان خوردن میکنند، بدون آنکه کلمهای از او شنیده شود ــ بعد تمام بدنش شروع به لرزیدن و تکان خوردن میکند، طوری که شراب از گیلاس به بیرون پاشیده میشود ــ بعد او آرام خود را به سمت تماشگران برمیگرداند ــ میخندد ــ مدام خندهاش بلندتر میشود، با تمام صورتش میخندد، با تمام اندامش میخندد، با تمام وجودش میخندد ــ میخندد ــ تا اینکه از نفس میافتد و اشگهایش جاری میگردد. از این خنده یک جمله فرم میگیرد ــ ابتدا آهسته، تقریباً نامفهوم ــ بعد بلندتر و بلندتر میشود، واضحتر، نهائیتر ــ عاقبت به خندههای تازه، بزرگ، رها و قوی همه تماشاگران تبدیل میشود: غیر ممکنه!!
صحنه تاریک میشود.
"خروس گفت، با ما بیا،
چیز بهتری از مرگ همه جا پیدا خواهیم کرد".
(برادران گریم، نوازندگان شهر برمر Brüder Grimm, Die Bremer Stadtmusikanten)
_ پایان _