شلتوف: من پیش مُرمزر یک انیفورم تازه نظامی سفارش دادم. نمیدونین چه درخششی داره، درست مثل گردن اسب ابلق تازه غشو شده. یلینِک گیلاسش را بلند میکند: پس به سلامتی! شلتوف: سلامتی، نوش، هیپ هیپ هورا، امید که برای رستگاریتون کافی باشه! گارسون در این بین برای او آب میآورد و میرود. شلتوف: پس تخممرغها کجا موندن؟ گارسون: فوری. باید اول بپزنن. شلتوف: امیدوارم که لااقل تو آب گذاشته باشین. خانم جدیدی داخل میشود، آرام از میان کافه میگذرد. او مو بور است، بزرگ، هنوز کاملاً جوان و با جای زخم کوچکی از چاقو. لباسها نیمه ابریشمی، اما نه خیلی تازه. او با کیفی بر شانه به سمت میزی خالی میرود و مینشیند. با چشمانی خندان سلامی بین او و یلینِک رد و بدل میگردد. شلتوک کمی منزجر: این را هم میشناسید؟ یلینِک: اون؟ زنی جلف و مضحکیه. آیا هنوز براتون تعریف نکردم که چگونه برای اولین بار ... بیائید کمی نزدیکتر، نمیتونم بلند صحبت کنم. شلتوف خود را به جلو خم میکند، یلینِک آهسته و زمزمه کنان شروع به تعریف میکند. کاله: ویلهلم به چی داری فکر میکنی؟ فویگت: من؟ من اصلاً فکر نمیکنم. دارم فقط چرت میزنم. وقتی من با قاشق قهوهام را هممیزنم، بعد همیشه عمهام به یادم میافته. هر وقت براش قهوه میبردم بهم میگفت ویلهلم، تو روزی به جائی میرسی که نتونی دیگه حتی خودتو بشناسی. کاله: آره خوب، تو هم بزودی به جائی میرسی دیگه. فویگت مبهم: چنین چیزی را نباید از کف داد. نه نه ... و ستارهها ... اینم مهمه. اگه تو فکر میکنی که ما نمیتونیم به جائی برسیم، پس اصلاً از این چیزا بیخبری. کاله: نه، ویلهلم، من کاملاً فکر دیگری میکردم. فویگت: چه فکری؟ کاله: الان بهت میگم. آدمائی مثل ما که مدت زیادی تو زندون بودن، باید تازه از اول زندگیشونو بسازن. وگرنه نمیتونن دوباره به جائی برسن. فویگت: منظورت چیه؟ کاله: منظورم همینه که گفتم. کسی که زندون بوده باید دوباره از جاش بلند شه. کار اصلی اینه که آدم کونشو بتونه از زمین بلند کنه. به اطرافت نگاه کن! او زنهائی را که در آن اطراف نشستهاند نشان میدهد. به این خانوما خوب نگاه کن! آیا دیگه اصلاً فشار خون نداری؟ فویگت: خوب، این درسته. آدم دلش میخواد دوباره انسان باشه. ــ اما برای این کار مقداری پول لازمه. کاله: فکر کنم دو نفری ارزونتر بشه. چقدر هنوز پول داری؟ فویگت: دو مارک و نیم. کاله: نشون بده ببینم، بذار بشمریم. آنها خود را روی میز خم میکنندو پول خردهایشان را میشمرند. در این بین زن جلف از جا برمیخیزد و خرامان به سمت میز شلتوف و یلینِک میرود. همزمان گارسون غذای شلتوف را میآورد: تخممرغ آبپز، کالباس و چوب شور. زن جلف با ناز و غمزه: سلام. یلینِک: کوچولو، اوضات چطوره؟ زن جلف: میخوای چطور باشه. شبا بدون چراغم و تو اجاقم هم هیچ آتشی نمیسوزه. شلتوف با نمکدان بازی میکند و به وضوح ناراحت شده است: اینطورها هم نباید وضعتون بد باشه. زن جلف: من فعلاً بیکارم و میشینم پهلوی شما. شلتوف: نه، ممنون. ما اینجا صحبت خصوصی با هم داریم. اگه شما یک استکان ودکا بخواهید میتونم بگم تا براتون پشت میز خودتون بیارن. زن جلف آرام و خشک: من هنوز از آخرین کریسمس منتظر ودکاتون هستم. تخممرغاتونو بخورین وگرنه سرد میشن. شما حتماً شبای شنبه رو پیش مادر بزرگ خدابیامرزتون میگذروندین. و به سمت میز خودش میرود.