قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

صحنه سیزدهم

بازیگران:
آدولف وُرمزر، ویلی وُرمزر، آگوسته ویکتوریا وُرمزر، شلای‎نیتس افسر سواره‎نظام Schleinitz، سرگرد کسلر Keßler و همسرش، قاضی ترومپ Trumpp، آقایان، خانم‎ها، گارسون‎ها

یک جایگاه افتخاری در بالکن سالن یک مهمانی بزرگ در دِره‎سل Dressel. چراغ‎های نورانی، دکوراسیون زیبا و شیک، همه چیز با رنگ سفید و نقره‎ای، گل‎های مصنوعی، آیینه.
در جایگاه مخصوص یک میز با گیلاس‎های شامپاین، بطری‎های شامپاین در یخ، بشقاب‎های دسر، میوه ــ و قطعات کمپوت، جاسیگاری و همچنین آب‎نبات، کارت‎های زیبای دعوت از دیگران برای رقص و گل بقدر کافی بر روی میز قرار دارد. در کنار میز آقای وُرمزر، ویلی وُرمزر، آقا و خانم سرگرد کسلر، قاضی ترومپ نشسته‎اند. وُرمزر فراکی بر تن دارد و قسمت آهاردار جلو سینه پیراهنش در اثر تلاش‎های مختلف، غذا خوردن، خندیدن، حرف زدن، عرق کردن چین برداشته است. ویلی لباس سواره‎نظامی با دوخت افسرانه و خیلی شیک بر تن دارد، اما او فقط یک سرجوخه است و فیگور واقعاً رقت‎انگیزی را به نمایش می‎گذارد. آقا و خانم سرگرد کسلر: زن و شوهر پیر و ثروتمند، مرد بازنشسته در لباس شخصی، آدمی راحت، زن دکولته یقه نسبتاً بازی که جلب توجه می‎کند بر تن دارد. ترومف: دست و دل‎باز، شوخ، سریع. ــ هنگام شروع صحنه بر روی پله‎های کناری لژ افتخاری و همچنین بر روی یک سکو در سالن دوشیزه آگوسته ویکتوریا وُرمزر در اونیفورم یک سروان از پیاده‎نظام پوتسدام. اونیفورم برآمدگی‎های فیگورش را نشان می‎دهد، موهای بور سرش از زیر کلاه نظامی بیرون زده است. او یک دوبیتی می‎خواند. همه آگاهانه گوش می‎دهند. به نظر می‎رسد که وُرمزر هر کلمه را می‎بلعد.

آگوسته به همراهی پیانوئی که دیده نمی‎شود در حال خواندن است:
"به این خاطر، شما ای جانبازان سواره‎نظام بگذارید
امروز جشن بر پا سازیم ــ ما به شما بعنوان مهمانی عالیقدر!ــ بسیار افتخار می‎کنیم،
و به مانوورهای مطمئن و مغرورانه بازی جنگی‎تان.
شماها ــ البته اینجا تنها کسانی نیستید
که مضحکید،
زیرا که من هم ــ یک حیوان بزرگی هستم!
اما ... من از ... پیاده‎نظامم
و اسب‎سواری، آری، اسب‎سواری را یک پیاده‎نظام هرگز نمی‎آموزد!!"
گروه کر موزیک او را همراهی می‎کند. دست زدن حاضرین و براوو!
آگوسته با دادن سلام نظامی و بوسه پخش کردن با دست به اطراف از حاضرین تشکر می‎کند، افرادی بعد از تبریک او را با خود به سالن می‏کشند و او همراهشان می‎رود.
کسلر در کنار میز، دست می‎زند و تشویق می‎کند: براوو! خیلی عالی! چه کسی متن رو نوشته بود؟
وُرمزر در حال درخشیدن: متن رو؟ متن رو خودش نوشته، من اجازه نداشتم چیزی از اون بدونم! با موزیک می‎خواند
"زیرا که من از پیاده‎نظامم،
و اسب‎سواری، اسب‎سواری یک ..."
این خوبه؟ این خوبه، مگه نه؟
خانم کسلر: خیلی با نمکه! مثل عروسک! و در اونیفورم چه زیبا و جذاب دیده می‎شه!
قاضی: افسانه‎ای. قابل احترام، آقای وُرمزر، دوشیزه خانم دخترتون یه آوازخوان درست و حسابی اپرا هستن! اگه بخوان می‎تونن خیلی راحت در اپرا بخونن!
وُرمزر: اینو از طرف پدرش داره! من در زمان دانشجوئی در هر کافه‎ای برنامه اجرا کردم. اونوقت یک هنرمند پیش خودمون داشتیم که همیشه می‎گفت: وُرمزر، چرا در تآتر بازی نمی‎کنین، شما این استعداد رو دارین! من سه ترم در رشته حقوق تحصیل کردم، ما تقریباً همکاریم، آقای قاضی.
ترومپ: به سلامتی! می‎نوشد.
آگوسته نفس زنان و با سرعت برمی‎گردد.
وُرمزر: داره میاد! بیا اینجا، طلای کوچلوی من، خیلی قشنگ اجرا کردی!! دخترش را می‎بوسد.
آگوسته: فوری یه گیلاس شامپاین! خدایا، چقدر گرممه!!
بقیه دست می‎زنند.
خانم کسلر: نازی! مثل عروسک! می‎تونستم خیلی راحت عاشق چنین سروانی بشم!
کسلر: اما، عزیزم! انقدر غیر عادی نباش!
آگوسته یک گیلاس شامپاین را در حلقش می‎ریزد، دومین گیلاس را برمی‎دارد: نه، خیلی هیجانزده بودم! اگه قبلش نیم لیتری ودکا ننوشیده بودم فکر کنم بعد مثل یه بچه مدرسه‎ای وسط‎اش می‎موندم! و بدون انگیزه و با صدای ریزی می‎خندد.
وُرمزر: آگوست کوچولو، انقدر سریع ننوش، داری آتیش می‎گیری! به این می‎گن حرارت، مگه نه؟
آگوسته روی پاهای پدرش می‎نشیند: پاپا، تو واقعاً یه مرد طلائی هستی! بچه‎ها شماها همتون خیلی نازید!
ترومپ: مفتخرم، من اینو قبل از همه به خودم می‎گیرم. به سلامتی شما، دوشیزه آگوسته!
آگوسته: به سلامتی، ترومپ کوچولو، حقه باز قهار! دوباره می‎نوشد
شلای‎نیتس، افسر سواره‎نظام، بی‎باک ـ عصبی، داخل لژ جایگاه می‎شود.
وُرمزر: ببین کی آمده، جناب سروان، خیلی عالی، خیلی خوشحالم از آمدنتون، نزدیک‎تر بشید، ویلی بلند شو، وقتی فرمانده میاد!!
شلای‎نیتس: نه، خواهش می‎کنم بشینید، او اصلاً اینجا احتیاج به این کارها نداره! به آگوسته: دوشیزه مهربان ــ یا خیلی بیشتر ــ آقای همرزم ــ اجازه دارم به نام کل ارتشمان تشکر و تحسین خودمو ابراز کنم؟ کارتونو خیلی جسورانه انجام دادین!
آگوسته: و به نظرتون بعنوان یه نظامی چطور بودم، آیا قابل تماشا کردن هستم، بله؟ و سلام نظامی می‎دهد.
شلاینیتس: من هنوز هرگز دست همرزمی از پیاده‎نظام رو نبوسیده بودم. او این کار را می‎کند.
بقیه می‎خندند.
شلاینیتس: آقای وُرمزر، من مایلم به نیابت از فرمانده سپاه چند کلمه‎ای صحبت کنم، می‎تونید لطفاً به گیلاستون با زدن ضربه این خبر رو اعلام کنید؟
وُرمزر: اما با کمال میل، کارتون خیلی دوست‎داشتنیه، جناب سروان، اما حقیقتاً دوست‎داشتنیه ــ او با زدن ضربه به گیلاسش رو به طرف سالن فریاد می‎زند: توجه توجه! لطفاً چند لحظه سکوت برای جناب سروان شلاینیتس!
شلاینیتس بر روی پله می‎ایستد. او با وجود گیجی کامل جملاتش را با اطمینانی تمام و حالتی درخشان می‎گوید: خانم‎ها و آقایان محترم! ضروری‎ست بخاطر چنین جشن زیبائی که به افتخار مانوور نظامی پادشاهی از هنگ ششم جانبازان سواره‎نظام برپا گردیده به نیابت از این هنگ قبل از هر چیز از پیاده‎نظام جذاب خودمون از هنگ ششم جانبازان پادشاهی تشکر کنم، اما همچنین ضروری‎ست که تشکر کل ارتش پادشاهی را به ترتیب دهنده جشن زیبای امشب آقای وُرمز ابلاغ کنم، خلاصه، من سخنران خوبی نیستم، برایشان هورا می‎کشیم، هورا! هورا! هورا!
صدای موزیک و صدای ضربه زدن حاضرین به گیلاس‎هایشان و صدای هورا کشیدن به گوش می‎آید.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 13:2  توسط سعید از برلین  |