قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

صحنه بیستم
 
بازیگران:
گارسون شب‎کار، زن خدمت‎کار، مرد شیر فروش، دو دختر شیر فروش، شوفر، پسر روزنامه فروش، ویلهلم فویگت

کافه آشینگرز بیرکوئله Aschingers Bierquelle در خیابان فریدریش‎اشتراسه جدید Neuen Friedrichstraße. صبح زود. فانوس گازی خیابان هنوز روشن است، کافه آماده پذیرائی‎ست، صندلی‎ها روی میزها قرار گرفته‎اند. یک اجاق در گوشه کافه قرار دارد. بر روی دیوار بر بالای بار تابلوهای چاپ شده آویزانند که بر روی یکی از آنها نوشته شده است: "نسیه ممنوع!"، بر روی دیگری در دو ردیف یک ضرب‎المثل: "معده نمی‎تواند فقط یک آبجو را در خود تحمل کند! اگر می‎خواهی آبجو گوارا گردد، یک استکان عرق برو پشتش بالا!". بطری خالی، گیلاس‎های نشسته، دود سیگار. گارسون شیفت شب، انسانی چاق با کتی سفید و چرب و زن خدمت‎کار در حال جمع و جور کردن سرسری کافه هستند. فویگت در گوشه‎ای از کافه بر روی نیمکت باریکی که توسط میزی پوشیده شده درازکشیده خوابیده است. او لباس‎های کهنه قدیمی‎اش را بر تن دارد، مانند مرده‎ای دیده می‎شود. آدم ابتدا می‎تواند تنها چکمه‎هایش را ببیند.
گارسون بر روی یک صندلی می‎رود، زنجیر آویزان از چراغ گاز را برای بستن گاز و خاموش کردن چراغ پائین می‎کشد. نور محو صبحگاهی به داخل کافه می‎تابد.
زن مستخدم ته‎مانده‎های سیگار و بقیه کثافات را جمع می‎کند.
گارسون هنوز روی صندلی ایستاده است: از زمانی که ما اینجا رو شب‎ها بازمی‎ذاریم، اصلاً دیگه از خواب خبری نیست. هنوز آخرین چارپایه‎ها جمع نشدن که اولین درشکه‎چی میاد تو. چیزی هم که برای ارث بردن پیدا نمی‎شه. چه کسی دیگه امروزه انعام می‎ده.
زن خدمت‎کار: در حال جاروب کردن به نزدیک فویگت می‎رسد: این چشه؟
گارسون: اونو می‎تونی تو آشغالدونی بندازی. اون ولگرد رو.
زن خدمت‎کار: باید تا خرخره زهر ریخته باشه تو حلقش.
گارسون: اینجا که نه. از دیشب تا حالا افتاده اینجا. در حال نوشیدن یه آبجو کوچک و خوردن نون و کتلت خوابش برد و دیگه تا حالا بلند نشده.
زن خدمت‎کار: پس باید قبلاً خورده باشه.
گارسون: اینطوری دیده نمی‎شه. خوب یه ولگرده دیگه. من العان باقی‎مونده آبجو رو می‎ریزم تو حلقش.
زن خدمتکار: نه، نکن، شاید مریض باشه.
گارسون: پس باید بره بیمارستان. وقتی مردم بیان باید بره بیرون. در بیرون گاری‎های شیر فروشی زنگ‎زنان در حرکت‎اند، یک تراموا رد می‎شود. اوه، بازم شروع شد. آدم دلش می‎خواد وقتی خورشید طلوع می‎کنه استفراغ کنه.
یک شیر فروش با صورتی چاق و قرمز داخل می‎شود، از پشت سر او دو دختر شیر فروش با پیش‎بند داخل می‎شوند. بر روی پیراهنشان نزدیک سینه نوشته شده است: شیر تازه!
مرد شیر فروش: این شارژ اول صبح منه. بچه‎ها بیاین، من به سوسیس دعوتتون می‎کنم. می‎خواند:
"خوشبخت است،
کسی که غذائی را می‎خورد،
که برای نوشیدن مناسب نیست!"
این شعار انتخاباتی منه. مهم‎ترین چیز در زندگی یه زیر بنای درسته.
دخترها می‎خندند و می‎شینند.
گارسون یک لیوان بزرگ را برای شیر فروش پر از کنیاک می‎کند: بیا این انرژی اول صبح‎ات. خانم‎ها هم کنیاک میل دارن؟
دخترها: نه، نه، خدای من.
مرد شیر فروش: یعنی چی خدای من، خوشحال باشین که خدای مهربون می‎ذاره انگور رشد کنه: زیرا که گرم‎ترین ژاکت کنیاک کوچکه، و کسی که به موقع به فکر یه ژاکت گرم باشه، در پیری قالبش از بین نمی‎ره.
گارسون پیش فویگت می‎رود: تکون بخور! بلند شو! غذاتو که نخوردی، پول هم که ندادی! اینجا که خوابگاه نیست!
راننده: ببین، اون عموی مرده منه که پیش از پنجاه سال پیش تو آمریکا توسط گاری نامه‎بری زیر گرفته شد و ما اونو از دست دادیم! صبح بخیر، پیرمرد!
فویگت هنوز کافی نخوابیده و به خود به زحمت حرکت می‎دهد.
راننده پیش او می‎رود و برایش می‎خواند:
"بیدار شو شیر صبحگاهی
یکی خرناسه می‎کشه،
آخ، پیرمرد خسته و بیچاره،
یه پاسبان میاد،
با سرنیزه می‎زنه بهش،
طوری که نمی‎تونه دیگه بیشتر خرناسه بکشه!"
دخترها می‎خندند.
فویگت نیم‎خیز می‎شود و مانند آدم‎های بی حس می‎شیند.
راننده لیوان کنیاکش را جلوی او می‎گیرد، خودتو بساز، پسر، این کمی بیدارت می‎کنه.
فویگت سرش را تکان می‎دهد.
گارسون سرش فریاد می‎کشد: بازم چه خبره؟ می‎خواین چیزی سفارش بدین، یا برین بیرون؟!
فویگت: یه قهوه.
راننده: این با الکل مخالفه، اینو من فوری بو کشیدم، این نمی‎تونه عموی من باشه، عموی من تا حد مرگ الکل می‎نوشید.
از بیرون صدای شوفری که بلند می‎خندد و با دیگری صحبت می‎کند به گوش می‎رسد. لحظه‎ای بعد داخل کافه می‎شود، روزنامه‎ای در دست دارد.
شوفر: بچه‎ها!! بچه‎ها به این می‎گن خبر، درسته؟ مثل بمب می‎مونه! آدم از خنده می‎میره. بچه‎ها، دیگه برام نفس باقی نمونده. خنده‎کنان بر روی صندلی‎ای می‎شیند.
مرد شیر فروش: اینو منم شنیدم، نشون بده ببینم، چه خبره ــ چی نوشته، جناب سروان از ....
شوفر: کوپنیک! جناب سروان از کوپنیک، تا حالا چنین اتفاقی نیفتاده بود، اینجا خرو با بارش بردن، از خنده یقه آدم همراه با کروات جر می‎خوره! نه، نه، من تا حالا تو زندگیم انقدر نخندیده بودم!
مرد شیر فروش در این بین روزنامه را می‎خواند، او هم می‎خندد، گارسون، دخترها و زن خدمت‎کار در پشت او جمع شده‎اند و به روزنامه نگاه می‎کنند: پسر، من تعجب می‎کنم، و من تا حالا هرگز تعجب نکرده بودم! آفرین! اینطوری درسته! درسته ... حالشونو بگیر! حال خوک‎ها رو بگیر! همه رو تو شهرداری بازداشت کرده، تو یه زیرزمین زندونی کرده، شهردار رو با دستبند دور کوچه‎ها چرخونده، باید هم این کار رو می‎کرد، این حال گردن شق‎ها رو جا میاره ... پونزده سرباز رو از میدون رژه برای مأموریت با خودش می‎بره، تمام شهر رو محاصره می‎کنه ... و بعد یه سروان قلابی از کار درمیاد!!
شوفر: عجب رذلی!!
شوفر: رذل؟ پسر کاملاً باهوشی بوده، یه دانشمند بوده این مرد، یا حداقل یه آدم سیاسی، حالا باید دید که چه کارای دیگه‎ای انجام داده، تمام جهان دهنشون باز می‎مونه!! می‎شنوی؟ دوباره یه روزنامه فوق‎العاده دراومده.
یک پسربچه روزنامه فروش در بیرون رد می‎شود.
پسر روزنامه فروش: روزنامه فوق‎العاده! تازه‎ترین اخبار در باره جناب سروان از کوپنیک! روزنامه فوق‎العاده! جناب سروان از کوپنیک دستگیر نشده است! فوق‎العاده! تازه ترین خبر از تآتر! جناب سروان از کوپنیک به سمت ژنرال ارتقاء یافت! فوق‎العاده! آیا خانم شهردار شریک جرم است؟!! فوق‎العاده! تازه ترین اخبار در باره جناب سروان از کوپنیک.
شوفر: باید اینو حتماً بخونم! او با عجله خارج می‎شود.
مرد شیر فروش: صبر کن! منم میام، منم باید بخرم، نذار بره!!
دخترها به خیابان دویده‎اند، گارسون و زن خدمت‎کار پشت سرشان از کافه خارج می‎شوند. همه به دنبال پسر روزنامه فروش می‎دوند و صدایش می‎کنند، و ناپدید می‎شوند.
مرد شیر فروش روزنامه را که هنوز در دست دارد جلوی فویگت روی میز می‎کوبد: بیا، ولگرد، بخون، این بهتر از یه فنجون قهوه گرمه. پیرمرد خرفت، خندیدن رو بهت یاد ندادن، حتماً تو مدرسه هم همیشه غایب بودی! به دنبال دیگران می‎رود.
فویگت تنها می‎ماند. اول بدون حرکت به روزنامه نگاه می‎کند، اما بعد ناگهان آن را به طرف خودش می‎کشد و شروع به ‎خواندن می‎کند. چانه‎هایش بی صدا تکان می‎خورند. بعد با صدائی نیمه بلند که مدام آهسته‎تر می‎شود می‎خواند "... و ممکن است این آدم شوخ، که در باره کار امروزش تمام جهان به خنده افتاده است، حالا در امنیت باشد و از توبره غارت جالبش شادمانه و خندان لذت ببرد ..." اینا اصلاً حالیشون نیست. و سرش را به طرف بازویش خم می‎کند.
دوباره همه از بیرون با روزنامه فوق‎العادهای در دست برمی‎گردند.
از میان در باز می‎شود شنید که مرد شیر فروش در حال خواندن است.
مرد شیر فروش: برای دستگیریش جایزه تعیین کردن. بچه‎ها، دقت کنین، می‎تونین با دستگیر کردنش ثروتمند بشین. او شروع به خواندن می‎کند و بعد از هر مکث خنده دیگران بلند می‎شود. "لاغر و استخوانی ... سر کمی رو به جلو خم گشته ... شانه‎های ناراست ... چهره‎ای رنگ‎پریده و زشت ... حالتی بیمارگونه ... گونه‎های آویزان ... استخوان‎های گونه برآمده ... چشم‎های فرو رفته ... بینی استخوانی و کج ... کمی خمیده ... پاهائی از هم باز ... دست‎ها لاغر و سفید ...". بچه‎ها، اینا با مشخصات سگ مرده من یکیه. فقط پنجه‎هاش فرق داشت! صدای خنده جانانه از بیرون.
فویگت بدون حرکت نشسته است.
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۰ساعت 1:38  توسط سعید از برلین  |