
افسر بازرس با تندی و خشم به فویگت که بی اعتناء در بین دو نگهبان در کنار در ایستاده است: آیا میتونید ثابت کنین که شما جناب سروان از کوپنیک هستین؟
فویگت: نه، این کار رو نمیتونم بکنم. این کار رو شما باید بتونین بکنین. من که یه کارگاه آموزش دیده نیستم.
کمیسر: منقارتونو ببندین!
کمیسر اداره گذرنامه میخندد.
افسر بازرس: این یه گستاخی و چیزی بیش از یه بلوف نیست. شما خواهید دید که در ایستگاه شلزیشه بانهوف ــ زنگ تلفن به صدا میآید. او گوشی را برمیدارد: اینجا اتاق شماره یک. چی؟! خودشه ــ فوری، فوری به اینجا بیارین، بوسیله ماشین!! گوشی را میگذارد. اونیفورمو پیدا کردن!
هر سه به همدیگر ساکت نگاه میکنند.
کمیسر اداره گذرنامه: خوب، آیا بازم دنبال مدرک دیگهای میگردین؟
کمیسر: ما باید اونو فوری ...
افسر بازرس: ساکت! من خودم ازش بازجوئی میکنم. به کمیسر اداره گذرنامه: من از شما متشکرم، همکار محترم. ممکنه لطف کنین و به رئیس ماجرا رو خبر بدین؟
کمیسر اداره گذرنامه: با کمال میل، من یه سر میرم بالا و ایشونو محتاطانه آماده میکنم. میرود.
کمیسر: اما طوری نگید که انگار این کار شما بوده. شما خوب میدونید که کاملاً اتفاقی بوده.
کمیسر اداره گذرنامه: البته، همکار محترم. من به شما بخاطر این اتفاق غیر معمولی تبریک میگم. میرود.
افسر بازرس در این بین به طرف فویگت میرود و با اشاره نگهبانان را بیرون میفرستد: خوب، دوست عزیزم، کمی جلوتر بیائین، بفرمائین بشینید و در کمال آرامش صحبت کنین، شما حتماً خیلی چیزها برای تعریف کردن برامون دارین ــ سیگار میکشین؟
فویگت متعجبانه: نه، ممنون.
افسر بازرس یکی از پلیسها را صدا میزند: فوری یه نیم بطر شراب قرمز از لتستن اینستانس Letzten Instanz برامون بیارین. بگید پولشو بذارن به حساب من. سریع به برگه گزارش کمیسر اداره گذرنامه نگاه میکند: ویلهلم فویگت. ــ آقای فویگت، شما با معرفی کردن خودتون کار بزرگی انجام دادین، من باید قبل از هر چیز اینو بهتون بگم. وجدان و پشیمونی شما رو به برداشتن این قدم تشویق کرد، درسته؟
فویگت: نه اتفاقاً. من این کار رو فقط بخاطر پاسپورت انجام دادم. در کوپنیک اداره گذرنامه وجود نداشت. و من باید بالاخره یه پاسپورت داشته باشم.
افسر بازرس: و شما فکر میکنین که اینجا به شما یه پاسپورت میدن و بعد به شما میگن بفرمائین برین؟
فویگت: نه، نه، من میدونم، شما نمیذارید من برم. اما بعد وقتی که از زندان دوباره آزاد بشم، بعد ولی دیگه نمیتونین از دادن پاسپورت به من خودداری کنین. اینو به من قول دادن. حالا دیگه این یه موضوع عمومی شدهست و همه ازش خبر دارن.
افسر بازرس سرزنده: ببین ببین. شما اما خیلی زرنگین.
آهسته به کمیسر: حرفاشو یادداشت کنین! به فویگت: اما حالا جریان پاسپورتو باید برام توضیح بدین.
فویگت: چیز مهمی برای توضیح دادن وجود نداره. خوب منم مثل همه برای اینکه دوباره یه زندگی درست و حسابی داشته باشم به یه پاسپورت احتیاج دارم. بی پاسپورتی دیگه خستهم کرده بود، میدونید.
افسر بازرس: شما چند سال عمر کردین؟
فویگت: من میرم تو پنجاه و هفت سال.
افسر بازرس: آها! و با این حال بخاطر یه پاسپورت یه زندانی شدن اجتنابناپذیر رو به جون میخرین؟
فویگت: چرا که نه؟ این میگذره، من به این عادت دارم. اما بدون پاسپورت ول گشتن، و خود رو مخفی ساختن، و کارهای شاق کردن رو حالا دیگه نمیتونم انجام بدم. نه، دیگه بیشتر از این نمیتونم.
افسر بازرس: اما، شما که پولها رو داشتین، بیشتر از چهار هزار مارک. این که پول خیلی زیادیه.
فویگت دست در جیب بغلش میکند و پاکتی از آن خارج میسازد: بفرمائین اینم پول. البته این تمام پول نیست. منم باید زندگی میکردم، و به یه جفت چکمه تازه احتیاج داشتم. کلاً هشتاد و سه مارک از پولها برداشتم. صورت حساب هم تو پاکته.
افسر بازرس: خوب، بگین ببینم، شما که میتونستین با این پولها به هرجا دلتون میخواست برین!
فویگت: و وقتی که تموم شه، بعد دوباره روز از نو و روزی از نو. بله، من میتونم با این پول از مرز رد بشم، اما بعد دیگه نمیتونم برگردم و باید بذارم تو خاک غریبه چالم کنن. نه، نه. من یه پاسپورت میخوام، و بعد میخوام آرامشمو داشته باشم.
پلیس با نیم بطر شراب قرمز میآید.
پلیس: جناب بازرس، درشو باز کنم؟
افسر بازرس: البته، فویگت باید کمی قدرت بگیره تا بتونه از این ترسی که داشته خارج شه.
فویگت: من اصلاً نترسیدم. من درست همینطور که العان هست تصور میکردم. فقط، اینکه آقایون با من اینطور دوستانه رفتار میکنن، به این من عادت ندارم.
افسر پلیس شریفانه: اما فویگت عزیزم، این طبیعیه، اینجا که کسی رو گاز نمیگیرن!
فویگت: بله، بله، میدونم!
افسر بازرس: بسیار خوب، بفرمائین بنوشین.
فویگت: من در اصل هیچوقت با معده خالی چیزی نمینوشم.
افسر بازرس: نگهبان! یه ساندویچ ژامبون. حالا بفرمائین بنوشین، دیگه نمیتونه بهتون ضرر بزنه.
فویگت: خوب، باشه، من نمیخوام بازی رو خراب کنم. به سلامتی، آقای بازرس! و مینوشد.
افسر بازرس: اینطوری درسته. آیا از پول اصلاً برای تفریح کردن استفاده نکردین؟
فویگت: چرا، من تو یه مهمونخونه خوبی زندگی کردم. فقط شب اول تو کافه آشینگر خوابیدم. اونجا تا حد مرگ خسته بودم، و همینطور مثل مردهها افتادم و خوابم برد.
افسر بازرس: نه، منظورم یه عرقخوری و تفریح درست و حسابیه، یا کارهائی که تو شهرهای بزرگ انجام میدن و یا یه همچین چیزهائی؟
فویگت: من از این کارا خوشم نمیاد. ــ کمی خصوصیتر ــ من مایلم آسایشمو داشته باشم، و آزادیمو، میفهمین؟
رئیس اداره آگاهی ــ یک مرد مسن و چاق ــ با عجله داخل میشود: کجاست؟ اوه ــ او به فویگت خیره میشود.
افسر بازرس: بله، جناب رئیس، این خودشه! ــ به رئیس چشمک میزند ــ یه مرد دوستداشتنی، همه چیزو کاملاً شفاف برامون تعریف میکنه. من برای گرم شدن گذاشتم کمی شراب براش بیارن.
رئیس: کار درستی کردین! به فویگت که مؤدبانه از جا برخاسته است: اما بفرمائین بشینین، عزیز من! بفرمائین دوباره بشینین!
فویگت: البته، اگه شما هم بشینید.
رئیس خندهکنان: البته، البته، ما میخوایم همگی با هم صحبت کنیم، مگه نه؟ بفرمائین، بنوشین!
فویگت: بله، ممنون، شراب مرغوبیه. میدونید، من خیلی به ندرت الکل مینوشم، در حقیقت من به الکل عادت ندارم.
رئیس: خوبه، مهم اینه که به دهنتون خوشمزه میاد.
فویگت: به سلامتی، آقای رئیس! بله، میذارم به دهنم خوشمزه بیاد. فویگت در حال گفتن این حرف اما نمیخندد و ساکت و یکسان میماند.
افسر بازرس آهسته به رئیس: ما همه چیزو یادداشت کردیم. ظاهراً بیماری روانی داره. با صدای بلند به فویگت: خوب، فویگت عزیزم، حالا برای آقای رئیس تعریف کنین که شما اصلاً چطور به این فکر افتادین!