قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

کاله ناامیدانه: تو کلانتری در پتسدام چه کار داری؟ اونجا که چیزی گیر آدم نمیاد.
فویگت: کاله، اونجا تموم داستان زندگی منو تو پروندهاشون دارن، فقط کافیه که در کمدو باز کنم. من می‎خواستم خودمو اونجا معرفی کنم، همه چیز از من خواستن: حکم دادگاه و برگه آزادی از زندان و کل گزارشای پلیس رو. حالا لازمه که همه اونا رو بندازم تو اجاق، بعد همشون از بین میرن.
کاله: دیوونه شدی، چی می‎گی؟
فویگت: نه، مرد حسابی، من دقیقاً اونجا رو شناسائی کردم، اونجا یه کمد پر از پاسپورته، پاسپورتای مصرف نشده با صفحه‎های خالی اونجا ریخته که می‎شه تمدیشون کرد و یا اسامی‎شونو عوض کرد، مهر، تمبر اداره و کاغذهای مارک‎دار، هر چیز که برای زندگی لازم داشته باشی اونجا پیدا می‎شه.
کاله: صندوق پول هم توش هست؟
فویگت: صد در صد، مرد حسابی باید اونجا یه صندوق پول باشه یا نه، البته که اونجا یه صندوق پول هست، یه صندوق وصول پول قبض‎های جریمه و یه صندوق پول مالیاتای محلی وجود داره.
کاله: من اگه اونجا صندوق پول نباشه پا نیستم.
فویگت: پول صندوقا رو می‎تونی برای خودت برداری، من چیزی از پول بجز یه بلیط تا مرز بایرن نمی‎خوام، پولش هم خیلی نمی‎شه.
کاله: من باید کمی فکر کنم. اگه صندوق پول توش نباشه …
فویگت: طبیعیه که اونجا صنوق پول هست، و یه کمد پر از درخواست‎نامه و پرسش‎نامه و ورقه‎های دیگه و برگه‎های شناسائی. و من از بین می‎برمشون. چونکه با این کار مرده به حساب میام. بعد از کشور خارج می‎شم، می‎دونی، اونور کلی کارخونه کفش‎سازی وجود داره، تو پراگ و بوداپست.
کاله: اگه اونجا یه صندوق پول باشه بعد می‎شه در باره‎اش صحبت کرد.
فویگت: مگه ممکنه تو اداره پلیس تو پتسدام صندوق پول نباشه! اونجا ناحیه ثروتمندیه. همیشه تو هر اداره پلیس یه صندوق پول وجود داره.
کاله: خوب، باشه، آدم می‎تونه یه نگاهی توش بندازه. نباید کار مشکلی باشه.
فویگت: بعد می‎تونم یه پاسپورت داشته باشم. بعد از اول شروع می‎کنم.
از راه دور صدای بلند آژیر خواب سربازخانه به گوش می‎رسد: "به رختخواب!"
بوتجه: حالا باید گوسفندها به آغل برن. با آهنگ صدای آژیر می‎خواند:
"پیش دختر یه تفنگدار ایستاده،
و مایله یکبار دیگه با دختر حال کنه،
اما دیر  شده، دیر شده، دیر شده."
سِک: فریاد کشیدنو بذار کنار، مزاحم فکر کردنم می‎شه. آدم بی ارزش!
هیجان در میان بازیکنان.
بوتجه: من اینجا هر موقع دلم بخواد می‎خونم! کسی هم نمی‎تونه جلومو بگیره. کسی که موسیقی دوست نداره آدم خوبی نیست و باید گوشاشو ببره. دوباره می‎خواند "اینطوری می‎رونیم ما، اینطوری می‎رونیم ما، روی دریای آبی."
سِک: مرد حسابی، اگه نمی‎تونی نخونی، پس با دختر یه مرد پولدار ازدواج کن و بذار باباش در گرونه والد Grünewald یه سالن موزیک برات باز کنه. اما اینجا پوزه‎تو می‎بندی، واللا فکتو خرد می‎کنم، نجار پیر.
بوتجه: بیا جلو، انگار خیلی وقته دندوناتو قورت ندادی.
اما برای احتیاط دست از خواندن می‎کشد، سازدهنی‎اش را از جیب بیرون می‎آورد، آنرا چند بار به کف دستش می‎زند، و بعد شروع به نواختن می‎کند.
یوپ: آدم بی ارزشت پیش خدای مهربونه.
سِک: بگو ببینم، مرد حسابی، تو واقعاً اینجا تو این دژ پر از آدم خلاف‎کار چی می‎خوای؟ تو مرد کوهی، چرا نمیری به منطقه خودت؟
یوپ: تو معدن شهرت خوبی ندارم. من تا سر کارگری معدن هم ارتقاء پیدا کرده بودم.
سِک: چطوری تونستی، تعریق کن!
یوپ: چیزی برای تعریف وجود نداره. اونجا یه جوون رذل بود که همیشه تخم مهندس و مدیر رو دستمال می‎کشید و زیر آب یکی از همکارامون رو هم زده بود، یه همچین آدمی بود.
سِک: این آدما رو می‎شناسم. خوب بعدش.
به من خیلی گیر داده بود، همش چشمش به من بود. یوپ، فانوست تمیز نشده، یوپ، چرمتو نشستی، یوپ، چکشت زنگ زده. اینارو من چند سال می‎شنیدم، بعد یهو قاطی کردم. یه روز دوشنبه داخل معدن شدم، در این موقع پیشم میاد و من یکشنبه خوب نخوابیده بودم. یوپ، تو به من سلام ندادی. من می‎گم نه ندادم، و سلام هم نخواهم داد، چون تو آدم رذلی هستی. کلاهشو از سرش برمی‎داره و می‎گه من ازت شکایت می‎کنم! بعد من هم کلنگ نوک تیز مخصوص کندن ذغال سنگ رو بالا بردم و کوبوندم فرق سرش.
سِک: کاملاً حقش بود، گوسفند کثیف.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 2:9  توسط سعید از برلین  |