قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

صحنه دوازدهم

بازیگران:
دختر بیمار، ویلهلم فویگت

اتاقی کوچک با یک تخت‎خواب، پنجره رو به حیاط، دری به سمت راهرو. بر روی یک صندلی در کنار تخت‎خواب فویگت نشسته است. تخت‎خواب طوری قرار گرفته است که شخص دراز کشیده روی آن دیده نمی‎شود ــ تنها دست او را که فویگت در دست خود گرفته است می‎شود دید. بر روی تخت در کنار دیوار عکس‎های رنگی کنده شده از مجلات با پونز چسبانده شده است. از حیاط به سمت اتاق صدای مرد و زنی که دو صدائی یک آهنگ غم‎انگیز می‎خوانند شنیده می‎شود. ماندولینی آن دو را همراهی می‎کند

دختر: عمو ویلهلم، من صدائی می‎شنوم، این چه صدائیه؟
فویگت: آوازخونای تو حیاطن که بهشون کلاغای حیاط هم می‎گن. اینا تو حیاط انقدر آواز می‎خونن تا پادشاه بخاطر اینکه دیگه نخونن یه پنی براشون از پنجره می‎ندازه پائین.
دختر: منم یه پنی دارم، روی میز دستشوئی زیر جعبه خمیر دندونه. بنداز براشون پائین!
فویگت: اگه اینکار خوشحالت می‎کنه.
دختر: آره، بندازش پائین!
فویگت پنی را می‎آورد، به طرف پنجره می‎رود و آن را باز می‎کند. حالا صدای آواز بلندتر به گوش می‎رسد
"به این خاطر یک بار دیگر به تو می‎گویم:
زیباست دوران جوانی،
زیباست دورا ... ن ... جوا ... ن ... ی،
جوانی دیگر بازنمی‎گردد!"
فویگت: اینجا یه روزنامه کهنه است، می‎پیچم توش. خب. او پول را به پائین پرت می‎کند.
دختر نیم‎خیز می‎شود: انداختی؟ گرفتنش؟!
فویگت: بوم! همین حالا خورد تو سر خواننده! خوبه که نمی‎تونه سرو سوراخ کنه.
دختر: می‎خندد و به سرفه می‎افتد.
فویگت به طرف دختر می‎چرخد: می‎خوای روت لحاف بندازم. دراز بکش وگرنه خوب نمی‎شی. به سمتش می‎رود و رویش را می‎پوشاند.
از حیاط صدای خواننده که حالا سخن‎رانی می‎کند به گوش می‎آید. فویگت سریع به سمت پنجره می‎رود و آن را می‎بندد.
دختر: چرا پنجره رو بستی، دیگه نمی‎شه چیزی شنید.
فویگت: دیگه نمی‎خونه، حالا فقط دلقک‎بازی درمیاره. منم می‎تونم همین‎جا اون کار رو بکنم. ژست می‎گیرد: "خانم‎ها و آقایان محترم ... ما که بر بال‎های آواز از میان سرزمین شما می‎گذریم ــ ما با پرندگان آسمان قابل مقایسه‎ایم، از پرندگانی که در انجیل از آنها نام برده شده: آنها نمی‎کارند، آنها برداشت نمی‎کنند، اما یک تکه نان خشک آنها را سیر می‎کند. به این خاطر، تماشاگران محترم، برای ما کمی صدقه بیندازید، و اگر هم شده یک پنی. بهره این یک پنی در آسمان داده خواهد شد، بعد می‎توانید با خیال راحت سالیان سال زندگی کنید و برای ما در این پائین همیشه پول بیندازید. برای هر پنی در آسمان یک میلیون پنی پس خواهید گرفت!"
دختر: خیلی قشنگ اجرا کردی، طوری که انگار واقعاً یه دلقکی.
فویگت: شاید بتونم حالا هم یه دلقک بشم.
دختر: بگو ببینم، عمو ویلهلم، خیلی سفر کردی؟
فویگت: آره، خیلی زیاد! سبک زندگی بی‎ حرکت هرگز باب میلم نبود. می‎دونی، من تو هر پنج قسمت جهان بودم، و یک بار هم در منطقه کوهستانی پای پیاده سفر کردم. این کار بزرگیه.
دختر: آقای هوپرشت یه بار تو جوونی مسافرت دریائی کرد. اونجا یه طوفان هم شد، یه طوفان واقعاً وحشتناک. اما نمی‎تونه اصلاً از این سفر چیزی تعریف کنه. تو خیلی بهتر تعریف می‎کنی.
فویگت: می‎دونی، من همین العان اونو تو سرم نقاشی کردم. اما در اون منطقه کوهستانی پهناور باید گاهی هم از کوه بالا می‎رفتم. وقتی خوب شدی باید تو هم بری کوه. شاید بیمه درمانی بهت برای دوران بیماری پولی بده، بعد میری کوه‎نوردی.
دختر: من مویگل‎برگه Müggelberge رفتم. اما اون موقع بچه بودم. یه گردش دسته جمعی از طرف پرورشگاه بود. من اصلاً نمی‎تونم چیزی ازش به یاد بیارم.
فویگت: مویگل‎برگه در برابر جائی که من بودم مثل یه توده‎ موشای کورن، اونجا کک وقتی یه کم هیجانزده‎ می‎شه بالا و پائین می‎پره. نه، بچه، تو حتی نمی‎تونی تصور کنی که اون کوه بزرگ چه شکلیه. انقدر بزرگه که خودتو پیش ابرها احساس می‎کنی، بلندتر از ابرها، و بعضی وقت‎ها هم حقیقتاً بالای ابرها هستی، فکرشو بکن، بالای ابرها! اون بالا قشنگ‎ترین اشعه خورشید مال توست ــ و اون پائین بارون می‎باره!
دختر: بالای ابرها همیشه خورشید می‎درخشه؟
فویگت: البته! خورشید تمام روز اونجاست، مگه نه؟! و ابرها همینطور برای خودشون به دور کره زمین ول می‎گردن. اگه یه روزی تو اونجا باشی، بعد اینو می‎بینی. ایرها اصلاً به آسمون ربطی ندارن، اونا فقط بخارای پائین هستن، از آب.
دختر: آیا اون بالا سرد نیست؟
فویگت: سرد؟ انقدر نزدیک خورشید و سرد؟ نه، بچه، اونجا وقتی خورشید درست بالا اومده باشه می‎تونی وسط زمستون تو برف هم با پیرهن آستین کوتاه بگردی، اونجا اصلاً یخ‎بندون رو حس نمی‎کنی! نمی‎دونی اونجا چه چیزائی رشد می‎کنه! اینجا این پائین، چه چیزی اینجاست ــ چند تا صنوبر شکسته، کمی خس و خار و گاهی هم چند تا سرو کوهی. تنها چیزی که داریم میوه‎ست از وردر Werder. اینطور بهت بگم که اونجا هوا هم توی هر مغازه میوه فروشی حتی مزه خوشمزه‎ای می‎ده. و گل‎هائی اونجا وجود داره، نه پیش گلفروشی، نه، بلکه تو تمام مراتع معمولی که گاو و گوسفندا چرا می‎کنن، چنین جاهائی رو فقط می‎تونی از رو عکس کتاب‎ها بشناسی، چنین جاهائی رو هنوز ندیدی.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 0:3  توسط سعید از برلین  |