قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

کاله: هی، تختخواب، این یه کم حریصانه نیست؟
زن جلف: چیه، می‎خوای چونه بزنی؟ اونم صبح یکشنبه که مردم محترم به کلیسا میرن، یا در محله‎ای نظامی موسیقی گوش می‎دن؟ اصلاً خجالت نمی‎کشی؟ نه، اینطوری نمی‎تونی با من سوار اتوبوس بشی. اینطوری نه.
فویگت: می‎بینی، کاله.
کاله: خفه! تو خودتو قاطی نکن، تو اینو نمی‎فهمی. دوشیزه، ببینید، ما دو نفر آدم بینوا و افسرده و بی‎گناهی هستیم، یعنی ما تازه از زندون بیرون اومدیم، چند سال تو زندون تنهای تنها و فقط با آب و نون باید می‎گذروندیم، و حالا ما تو این دنیای پهناور نه پستون آدم داریم و نه بالش برای زیر سر گذاشتن. دوشیزه، شما یه قلب مهربون دارین، من اینو می‎بینم. به دو تا آدم بدبخت و رونده شده از جامعه بشری ترحم کنین.
زن جلف: خوب حالا نمی‎خواد التماس کنی. اصلاً سودی نداره. آدرسو کاملاً اشتباه اومدی. مگه فکر می‎کنی پیش خانم خیرخواهی نشستی که تاج‎گل برای بچه‎های یخ‎زده آفریقائی درست می‎کنه!
کاله: صبح روز یکشنبه هیچ نجیب‎زاده‎ای با کیف پر پول پیدا نمی‎کنی.
زن جلف: تو با اون چشات و اون پوزه ریشدارت اصلاً تیپ من نیستی. و اگر بخوام با کسی بخوابم، اون کس فقط پدر بزرگه. پدر بزرگ چیزی دیگه‎ست، آدم خوبیه،  او و اون عینکش، آدم می‎تونه باهاش حرف‎های فاضلانه بزنه، مگه نه، پیری جون؟
فویگت دوستانه می‎خندد، اما سرش را به پائین خم می‎کند. کاله با اشاره به او می‎فهماند که باید حرف بزند.
چطوره، پاپا، موافقی؟
فویگت: می‎بخشید، دوشیزه خانم، کل سرمایه من دو مارک و نیمه. و من باید مقداریشو برای جای خواب و بلیط راه‎آهن نگه دارم.
کاله: راه‎آهن یعنی چی! وقتی از پیش دوشیزه بیرون بیائی مثل خرگوش بالا و پائین می‎پری. نه، بچه‎ها، من حالا بهتون می‎گم چه چیزی درسته: ما دو مارک و نیم تو رو برمی‎داریم، منم پنجاه فنیگ می‎ذارم روش ــ مهم نیست، لباسمو بعداً می‎فروشم! و بعد با سه مارک قشنگ سه نفری می‎ریم.
زن جلف: امکان نداره. تو رو با خودم نمی‎برم. اگرم برم، فقط با پدر بزرگ می‎رم.
او دست فویگت را ناز می‎کند. فویگت می‎خندد. همزمان از بیرون کافه سر و صدای بلندی شنیده می‎شود. مرد نظامی مستی ترانه سرباز ذخیره را با فریاد می‎خواند.
کاله: ببین، ویلهلم، تو اینکارو نمی‎تونی بکنی، این برخلاف توافق ماست! اینکارو نمی‎تونی بکنی، ویلهلم، تو هرچی نداشته باشی ولی جرقه کمی از شرافت داری.
فویگت متفکر: نه، کاله، من این کار رو نمی‎کنم. و به زن جلف: من نمی‎تونم این کار رو بکنم.
زن جلف: با این حال آدم با شرافتی هستی!
کاله: ولی منم با شرافتم، پس منم میام!
زن جلف: اشتباه می‎کنی.
یک مرد نظامی خیلی مست از میان درب ورودی گردان ظاهر می‎شود. پشت سر او یک مرد غیرنظامی که او هم مست است داخل کافه می‎شود.
مرد نظامی با فریاد:
"ــ و دیگر مدتی طول نخواهد کشید،
بعد سرباز ذخیره راحت می‎گردد!"
مرد غیرنظامی: نه، آگوست! آگوست! به خودت بیا! پسر، تو هنوز سربازی!
مرد نظامی: این برام اصلاً مهم نیست! فردا خدمت دوساله سربازیم تموم می‎شه! امروز امروزه. برام اصلاً مهم نیست! گارسون! دو گیلاس بزرگ ودکا و دو تا ویسکی دوبل!
شلتوف: عصبانی کننده‎ست! این مردک چه خیال کرده! ورود ارتشی‎ها به اینجا ممنوعه! یک سرباز از هنگ سوم گارد پیاده نظام!
یلینِک: عاقل باشین، شلتوف، دخالت نکنین، شما اینجا شخصی و غیرنظامی هستید.
شلتوف: من نمی‎تونم چنین صحنه‎هائی رو تماشا کنم، نه نمی‎تونم.
یلینِک: گارسون! اما گارسون نمی‎آید.
زن جلف: نه، آقایون، با پولی که شما می‎دین صرف نمی‎کنه. من می‎رم پیش اون نظامیه. بعد از جا بلند می‎شود و خرامان به سمت میز مرد نظامی می‎رود. 
  
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۰ساعت 19:44  توسط سعید از برلین  |