قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

فویگت: آمین.
هوپ‎رشت: یعنی چی؟
فویگت دوستانه، بدون استهزاء: آمین رو فراموش کرده بودی. چنین جملاتی همیشه با آمین به پایان می‎رسن. کشیش توی گورستان هم کاملاً شبیه چیزهائی که تو گفتی می‎گفت.
هوپ‎رشت: من نمی‎فهمم تو چی می‎گی.
فویگت: ضروری هم نیست. خودتو ناراحت نکن. من حالا لباسمو می‎پوشم و بعد می‎رم.
هوپ‎رشت: کجا می‎خوای بری؟
فویگت: شانه‎هایش را بالا می‎اندازد.
هوپ‎رشت: کجا، ویلهلم؟ نکنه می‎خوای از اینجا بری؟
فویگت: دست من نیست. باید از اینجا برم.
هوپ‎رشت یک قدم به سوی او برمی‎دارد.
فویگت با حرکتی تقریباً دفاعی نامه را از جیب درمی‎آورد و بر روی میز می‎اندازد: بخونش.
هوپ‎رشت می‎خواند: اخراج. خدای من، ویلهلم، اعتراض نکردی؟
فویگت: دو بار جواب منفی شنیدم.  بار اول اصلاً علاقه‎ای به گوش دادن نداشتن و بار دوم هم وقت نداشتن.
هوپ‎رشت درمانده: خوب، حالا کجا می‎خوای بری، ویلهلم؟
فویگت طور عجیبی می‎خندد: هیچ جا.
هوپ‎رشت: هی، تو که قصد نداری دوباره دیوونه بازی دربیاری!!
فویگت: غیر ممکنه. دیوونه بازی، غیر ممکنه. داره کم کم تازه چشمام باز می‎شه.
هوپ‎رشت: تو باید البته سعی کنی در ناحیه دیگه‎ای اجازه اقامت یا اینکه از اداره محلی‎ات یه پاسپورت بگیری.
فویگت: ممنون. اینو می‎دونم.
هوپ‎رشت: خب، پس خوبه، حالا می‎خوای چکار کنی؟!
فویگت: تو نگران نباش. مهم نیست. دوباره آهسته می‎خندد.
هوپ‎رشت: چرا هی می‎خندی! جریان جدیه!
فویگت: آخه برام خنده‎ داره، بجای اینکه به تو درجه بدن به من درجه دادن. هرکی به سهمش می‎رسه. درسته؟
هوپ‎رشت: ساکت باش!! ویلهلم، تو اشتباه فکر می‎کنی! اگه اینطوریه، باید دلایل بخصوصی داشته باشه، اما چیزی که برای تو پیش اومده غم‎انگیزه!
فویگت: غم‎انگیزه؟ نه. نه جای خوشبختی داره و نه جای بدبختی. این یه ناحقی کامله. اما به این خاطر خودتو عصبانی نکن، فریدریش. تو جهان ناحقی‎های بیشتری وجود داره، ناحقی‎های خوب رشد کرده. اینو باید آدم بدونه. من حالا اینو می‎دونم.
هوپ‎رشت: تو هیچ چیز نمی‎دونی! بدشانسی آوردی! جریان اینه! اگه اینطوری باشه که تو می‎گی، نباید دیگه ایمان و وفاداری تو جهان باشه! ویلهلم، اینطوری اجازه نداری از اینجا بری. اینطوری نمی‎تونی یه قدم جلو بذاری. تو باید این چیزا رو مثل یه مرد تحمل کنی.
فویگت: تحمل کنم. فریدریش، من به این کار عادت دارم. اصلاً برام مهم نیست. من یه قوز خیلی پهن دارم و می‎شه خیلی بار روش گذاشت. اما به کجا باید این بار رو با خودم حمل کنم، فریدریش! سؤال اینه! کجا باید با این بار رفت! من اجازه اقامت ندارم، برای من محلی تو جهان وجود نداره، فوقش می‎تونم برم تو هوا، درسته؟
هوپ‎رشت: تو هوا نه، ویلهلم! برگرد روی زمین، مرد حسابی!
ما دارای دولتیم و توی نظم و قانون زندگی می‎کنیم. تو نمی‎تونی خودتو خارج از این مجموعه تصور کنی، تو این اجازه رو نداری! هرچقدر هم که سخت باشه، باید که از این قانون تبعیت کنی!
فویگت: از چی تبعیت کنم؟ از دولت؟ از نظم و ترتیب؟ بدون اجازه اقامت؟ و بدون پاسپورت؟
هوپ‎رشت: بالاخره یه روز می‎گیری! و بعد دوباره خودتو داخل مجموعه احساس می‎کنی!
فویگت: که اینطور، و بعد وقتی چنین احساسی داشتم بعد چه کار می‎کنم؟ این چه کمکی به من می‎کنه؟ از این راه مدت‎ها طول می‎کشه تا منو آدم به حساب بیارن!
هوپ‎رشت: تو فقط وقتی یه انسانی که خودتو برای یه نظم و ترتیب انسانی آماده بسازی! وگرنه که یه ساس هم زندگی می‎کنه!
فویگت: درسته! ساس هم زندگی می‎کنه، فریدریش! و می‎دونی که چطوری یه ساس زندگی می‎کنه؟ اول ساس میاد، و بعد نظم و ترتیب ساس‎وار! اول انسانیت پیدا می‎شه، فریدریش! و بعد نظم و ترتیب انسان‎وار!
هوپ‎رشت: موضوع اینه که تو نمی‎خوای تابع کسی باشی! کسی که می‎خواد یه انسان باشه باید که تابعیت کنه، می‎فهمی؟!
فویگت: تابع بودن. البته! اما تابع چه چیز؟ می‎خوام دقیقاً بدونم! پس باید اول نظم و ترتیب صحیح باشه، فریدریش، اما اینطور نیست!
هوپ‎رشت: نظم و ترتیب درسته! پیش ما نظم و ترتیب صحیحه! یه گروهان نظامی رو تماشا کن، همه در یه خط و یه ردیف، بعد اینو متوجه می‎شی! کسی که تو این صف قرار گرفته اینو متوجه می‎شه! آدم باید از نزدیک تماس داشته باشه! بعد تو یه انسانی، و بعد یه نظم و ترتیب انسانی داری!
فویگت: اگه لااقل سوراخی توش نبود! اگه اینطور سفت و شق نمی‎نشست که درزها از هم بشکافن! مرد حسابی، همین روزاست که اتفاقی پیش بیاد!
هوپرشت: پیش ما نه! ما تو آلمان یه زمین محکم زیر پا داریم، و طبقه خالی‎‌ای در بینش نیست، اینجا نمی‎تونه هیچ اتفاقی بیفته جاهای دیگه شاید، جاهائی که داربست پوسیده دارن، اونجاها شاید! یه چیزی بگم: تو روسیه برای مثال، بهترین کارمندای رشوه‎گیر رو دارن، و بعد برده‎ها، اونها تقریباً بیسوادن، اونا حتی نمی‎دونن که اسمشون چیه. و بعد فساد حلقه‎های بالاتر، و بعد دانشجوها، و بقیه مثال‎های ناجور دیگه! اونجا می‎تونه اتفاقی بیفته، ویلهلم، اونجا ترک برداشته! می‎فهمی؟! پیش ما ولی همه چیز سالمه، از همون اولین شروع، از پائین تا بالا، همه چیز درسته. و وقتی چیزی سالم باشه، پس باید صحیح هم باشه، ویلهلم! اینجا روی سنگ بنا شده!
فویگت: که اینطور؟ و از کجا ناحقی میاد؟ آیا برای خودش سرخود میاد؟
هوپرشت: پبش ما حق‎کشی وجود نداره! حداقل از بالا به پائین وجود نداره! پیش ما ارزش حق و نظم بالاتر از هر چیزیه، اینو هر آلمانی‎ای می‎دونه!
 
+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۰ساعت 15:38  توسط سعید از برلین  |