قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

پرده دوم
صحنه هشتم
 
بازیگران:
مدیر زندان، کشیش زندان، نگهبانان، زندانی‎ها از جمله ویلهلم فویگت
 
نمازخانه‎ای در زندان پروس در زونن‎بورگ Sonnenburg. نمازخانه مانند سالن سخن‎رانی خالی‎ای است و یک تریبون در آن قرار دارد. تک تک صندلی‎‎ها پشتی بلندی دارند و از هر دو طرف دیوارهائی چوبی به بلندی پشتی صندلی‎ها قرار دارند و زندانیان را از هم جدا می‎سازند، طوری که هر زندانی به تنهائی در جعبه چوبی‎ای که می‎شود تنها روبرو را دید نشسته‎اند. پنجره بوسیله چند میله محافظت می‎شود. دو نگهبان در سمت چپ و راست در خروجی ایستاده‎اند. نگهبانان دیگری در فواصل مختلف بر روی صندلی‎ نشسته‎اند.
کشیش زندان پشت تریبون ایستاده و گروه آواز را رهبری می‎کند.
زندانی‎ها با کتاب سرود در دست و ایستاده، دسته جمعی آواز می‎خوانند:
"خدا ما را با مرحمت خویش
تا به این نقطه رساندی"
 
کشیش پس از پایان این قطعه: برای امروز کافیه. کتاب‎های سرود رو جمع کنید. نگهبانان کتاب‎ها را جمع می‎کنند.
امروز آقای مدیر خودشون شخصاً بجای خطبه نماز بخاطر چهلمین سال پیروزی بزرگمون در جنگ زه‎دان Sedan یک ساعت درس میهن‎پرستی می‎دن.
یک زندانی مخفیانه: اَه اَه!
کشیش: چه کسی بود؟ خوب حالا، قبول می‎کنم که این صدا از روی خوشحالی بوده. شماها همتون می‎دونید که چقدر زیاد این امتیازات و تسهیلات‎تون رو مدیون خوب بودن مدیرتون هستید. بنابراین مواظب رفتارتون باشید. بشینید. او می‎رود.
زندانی‎ها می‎شینند.
مدیر داخل می‎شود. زندانی‎ها از جا می‎جهند. مدیر مرد باوقاری‎ست با ریشی دراز و خاکستری رنگ که به دو دسته تقسیم گشته. بر بالای ریش، صورتی گرد، گلگون، دوستانه و با پیشانی صاف و براق قرار دارد. او کت خاکستری رنگی بر تن دارد که دو گوشه آن دراز است.
مدیر: صبح بخیر، بچه‎ها!
زندانی‎ها فریاد کشان: صبح بخیر، آقای مدیر!
مدیر در پشت تریبون: بشمارید!
زندانی‎ها با روش نظامی از یک تا سی می‎شمرند.
خیلی خوب! خیلی عالی اجرا شد. یک تا هفت سواره نظام، هشت تا دوازده توپخانه‎چی، سیزده تا بیست و چهار پیاده نظام، بقیه نیروهای مهندسی، آموزش و خدمات آمبولانس. بشینید!
زندانی‎ها می‎شینند.
همونطور که می‎دونید، امروز دوم سپتامبره. حالا به یادم افتاد که فردا، در سوم ماه سپتامبر، یکی از شماها قراره آزاد بشه. کدومتون آزاد می‎شه؟
فویگت از جا برمی‎خیزد.
آه، شمائین، فویگت، درسته؟
فویگت: بله، آقای مدیر.
مدیر: چه مدت پهلوی ما بودین؟
فویگت: ده سال، آقای مدیر.
مدیر: به چه خاطر دوباره اینجائین؟
فویگت: بخاطر دستبرد در اداره پلیس ِ پوتسدام. من می‎خواستم اونجا ...
مدیر: بله، درسته. خوب، دوست عزیز، شما با رفتار بی‎ عیب و نقص خودتون و با سعی و کوشش‎تون اطمینان مافوق‎ها رو بدست آوردین. بیائید امیدوار باشیم که ...اما در این باره می‎خواهیم فردا با هم صحبت کنیم، درسته؟
فویگت: با کمال میل، آقای مدیر.
یک نگهبان در این لحظه با یکی در ردیف آخر صحبت می‎کند: دستا بالا! دستا بالا! خوب، حالا گیرت انداختم.
مدیر: چه خبره، این چه معنی داره؟
سرپرست:  این پشت بازم قاچاق کردن. من تمام وقت پنهونی اینا رو زیر نظر داشتم.
مدیر سرزنش‎گرانه: من در این روز انتظار چنین کاری رو نداشتم. خوب، چه چیزی دارن؟
نگهبان: قربان، یک‎چهارم از سوسیس رو با ده نخ سیگار عوض کرد، و تو آستین‎اش هم یک پیام مخفی قایم کرده.
مدیر: پیام مخفی؟ چه چیزی توش نوشته شده؟
نگهبان: هیچ چیز. فقط عکس کشیده شده.
مدیر: بیارید اینجا، نشونش بدین.
نگهبان: می‎بخشید، آقای مدیر، کثافت‎کاریه.
مدیر: خجالت بکشید. اصلاً نمی‎خوام ببینم. نگهبان کاغذ را مچاله می‎کند و در جیبش قرار می‎دهد. سیگارا مصادره می‎شن. شما نمی‎تونید تصور کنید که چقدر با این سم به سلامتی‎تون ضرر می‎رسونید. من اصلاً سیگار نمی‎کشم. سوسیس رو می‎تونه نگهداره، اما برای خوردن و نه برای داد و ستد!
سرپرست سوسیس را به زندانی پس می‎دهد: بیا، بکن تو جیب‎ات.
مدیر: بکنید تو جیب‎تون. شما می‎دونید برای من خیلی مهمه که زندانی‎ها همیشه با کلمه «شما» مورد خطاب قرار بگیرن.
سرپرست: می‎بخشید آقای مدیر، از دهنم در رفت.
 
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 1:48  توسط سعید از برلین  |