قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

صحنه هجدهم
 
بازیگران:
 اوبرمولر شهردار، کوتس‎من Kutzmann منشی، راوو Rau عضو انجمن شهر، کومه‎نیوس Comenius عضو دیگر انجمن شهر، کیلیان Kilian پلیس، کنزدورف Kähnsdorf زن جوان رخت‎شور، وندروویتس Wendrowitz مرد کشاورز، ویلهلم فویگت، یک سرجوخه، ده مرد

طبقه همکف با پلکان در شهرداری کوپنیک. در پس‎زمینه هر دو لنگه در شهرداری رو به خیابان کاملاً بازند. در بیرون باران می‎بارد. در داخل شهرداری آرامش عمیقی برقرار است.
کیلیانِ پلیس مردی چاق و بی‎قواره، در اتاق نگهبانی روبازش در سمت راست در اصلی چمباته زده و مشغول خواندن روزنامه است.
اعضای انجمن شهر راوو و کومه‎نیوس از گوشه صحنه داخل می‎شوند. هر دو مشغول باز کردن بسته‎بندی نان صبحانه خود هستند.

کومه‎نیوس: فوری یه استراحت کوچیک برای خوردن صبحونه می‎کنیم. تا بخواد نوبت به طرح نام‎گذاری جدید خیابون برسه ساعت‎ها طول می‎کشه، و تا اون موقع هم ما صبحمونو خوردیم.
راوو: کاملاً درسته، ما می‎ریم تو زیرزمین و یه نیم لیتری شراب قرمز می‎نوشیم.
کومه‎نیوس: نه، یه بطرش هم بی‎ضرره. عجله‎ای که نداریم. شهردار هنوز نیومده.
راوو: کار امروز به شهردار ربطی نداره، اون مشغول تسبیح انداختنه که موضوع مالیات به رأی گذاشته بشه.
کومه‎نیوس در حال خوردن: چیزی هم از این راه عایدش نمی‎شه. از تو این جریان چیزی براش در نمیاد. کیلیان!
کیلیان: بله قربان؟
کومه‎نیوس: ما تو زیر زمینیم، وقتی خواستن رأی گیری کنن خبرمون کن.
کیلیان: اطاعت قربان.
کومه‎نیوس و راوو از میان دری که بالایش نوشته شده است "به طرف زیرزمین" پائین می‎روند.
کنزدورف رخت‎شور، با کتی نازک و با موهای خیس از بیرون می‎آید.
کیلیان تقریباً خشن: دوباره اینجا چکار دارین؟
زن رخت‎شور: من باید دوباره بخاطر پاسپورتم می‎آمدم، بدون پاسپورت نمی‎شه هیچ کاری کرد.
کیلیان: من تا حالا به شما سه بار نگفتم که اینجا اداره گذرنامه نیست؟
زن رخت‎شور: اما به پاسپورت احتیاج دارم.
کیلیان: این همه حماقت شایسته ارتشه! پاسپورتو می‎شه تو اداره گذرنامه گرفت، اینو نمی‎فهمین؟ اینجا شهرداریه، اینجا ما اداره گذرنامه نداریم!!
زن رخت‎شور: اما باید اونجا با تراموا برم، و انقدر وقت آزاد ندارم، و به این خاطر فکر کردم ...
کیلیان: فکر کردم!! شما نباید فکر کنین، اینو یادتون باشه! چند بار باید بخاطر شما من عصبانی بشم!
زن رخت‎شور: من گواهی محلی ندارم. من از اشپره‎والد Spreewald ...
کیلیان: پس گم شین برین اشپره‎والد! برین از اینجا بیرون!
زن رخت‎شور در حال رفتن: حالا واقعاً دیگه نمی‎دونم چکار باید بکنم. می‎رود.
کیلیان: غاز احمق. دوباره چمباته می‎زند و روزنامه می‎خواند.
در این لحظه شهردار اوبرمولر و منشی‎اش کوتس‎من در مدخل در ظاهر می‎شوند. آنها چترهایشان را می‎بندند و آنرا تکان می‎دهند.
اوبرمولر دنباله حرفش را می‎گیرد: کوتس‎من عزیز، من بر این عقیده‎ام که به هیچکس سوسیس اضافی‎ای داده نشه. چرا باید برای صاحب یک خشک‎شوئی با بخار مقرراتی تعیین بشه که نتونه برای کارگاه‎های کوچک‎تر هم معتبر باشه؟ مردم در هر صورت خیلی خوب پول کاسبی می‎کنن.
کوتس‎من: کاملاً درسته، جناب شهردار، آدم اگه فقط در نظر بگیره که شما مالیات‎پردازان عمده شهرمون رو نمایندگی می‎کنین. بعد آدم می‎تونه بگه که چنین افرادی به اصطلاح حقوق ما رو می‎پردازن. می‎خندد.
کیلیان با پیدا شدن این دو از جا می‎جهد، و خدمتکارانه چترها را می‎گیرد: جناب شهردار، چترها رو من اینجا این پائین نگه می‎دارم، وگرنه تو راه چکه می‎کنه و بعد اینجا آب راه می‎فته.
اوبرمولر: ممنون، کیلیان. اما وقت رفتن به خونه یادآوری کنین که چتر رو هم ببرم.
کیلیان: جناب شهردار چتر رو فراموش نخواهن کرد، کیلیان حواسش هست. اگه اجازه داشته باشم، ممکنه بگم که گالش‎ها رو هم در بیارین. این گالش‎ها پله‎ها رو لک می‎کنن.
اوبرمولر: بله، بله، ممنون. کیلیان گالش‎ها را از پای شهردار در می‎آورد. آقایون تو جلسه‎ان؟
کیلیان: بله، جناب شهردار، آقایون تو جلسه‎ان.
اوبرمولر: آقای کوتس‎من. شما یه نگاهی تو جلسه بندازین، نکنه دارن تسبیح می‎ندازن. شاید بعداً بخواین صورت‎ جلسه رو برام بیارین.
کوتس‎من: البته، با کمال میل.
اوبرمولر در حال رفتن رو به کوتس‌من: نه، نه، در باره خشک‎شوئی با بخار نمی‎تونم با شما همعقیده باشم. ــ روی پله‎هاــ ارفاق اضافی برای افرادی که مالیات بالاتری می‎پردازن، این یه شکاف در سیستمه. این یه قاعده کلیه، عزیز من، اصلاً قابل طرح نیست. هر دو می‎روند.
مرد کشاورز وندروویتس، یک مرد قوی با پالتوئی از جنس ماهوت نامرغوب و خیس  داخل می‎شود: بررررر! او خود را می‎تکاند. چه هوای گندی. کثافت چکمه‎اش را به زمین می‎پاشاند.
کیلیان: هی شما، دارین چکار می‎کنین، مگه نمی‎بینین بیرون جلوی در جاپائی آهنی برای پاک کردن کفش هست؟
وندروویتس: جاپائی آهنی؟ اون برای روباه‎هاست یا برای دزدای کریدور، درسته؟ می‎خندد.
کیلیان: اگه هر کی می‎خواست کثافت چکمه‎شو بیاره تو که اینجا مثل خوکدونی می‎شد.
وندروویتس: دوست عزیزم، خوکدونی یه کشاورز درست و حسابی از اتاق نشیمن شماها تمیزتره. خیال نکنین که تو خوکدونی کثافت وجود داره.
کیلیان: اینکه اونجا تمیزه یا نیست به من ربطی نداره. اینجا حالا چکار دارین؟
وندروویتس: خوب، می‎خواستم شما رو ملاقات کنم تا شما تو اون لونه کوچیک‎تون کمی سرگرمی داشته باشین. به همین خاطر با تعداد کمی از افرادم شونزده کیلومتر تو جاده روندیم.
کیلیان: شما کشاورزین؟
وندروویتس: شما هم اینو متوجه شدین؟
کیلیان: پس به اداره منطقه تلتو Teltow باید برین.
وندروویتس: من آره، ولی سیب‎زمینی‎هامو می‎فرستم به کوپنیک، و اینجا باید در باره مالیات بر درآمدم حرف بزنم. اینم ورقه ابلاغیه.
کیلیان: باشه. برین بالا.
وندروویتس: کجا برم؟ من که اینجا رو نمی‎شناسم.
کیلیان: اون روبرو رو تابلو نوشته: اتاق 3 ب.
وندروویتس به تابلو نگاه می‎کند، یک تابلوی زرد شده با علامات توضیح. نه. من از این سر درنمیارم. این درست مثل علف هرزهای باغچه همسایه‎ام می‎مونه.
کیلیان: پس یه کم به خودتون زحمت بدین و توجه کنین. خیلی راحته. طبقه دوم دست چپ، بعد مستقیم می‎رین، بعد می‎پیچین دست راست.
وندروویتس: ببینین، من تو سه هفته هم اونجا رو پیدا نمی‎کنم. آیا نمی‎تونین راه رو به من نشون بدین؟
کیلیان: من برای این کار اینجا نایستادم. من کارای دیگه‎ای هم دارم.
وندروویتس: به نظر من هم اینطور میاد. شما اینجا باید آدم کاملاً بزرگی باشین، درسته؟
کیلیان به خیابان گوش می‎سپارد، از خیابان صداهائی به گوش می‎رسد، جیغ و داد کودکان و بعد صدای گام‎های یکنواخت. بیرون چه خبره؟ بیرون انگار خبریه؟
وندروویتس: چه خبر باید باشه، نگهبانای گارد رد می‎شن.
کیلیان: گاردی‎ها که از اینجا رد نمی‎شن، این باید ...
صدای فویگت از بیرون: کمپانی ... ایست ... خبررررر ... دار! نگاه به جلو! توجه! سرنیزه‎ها ... رو ... تفنگ!
هر دستور با سر و صدا و تلق و تلوق همراه است.
کیلیان: اینجا چه خبره، انگار که جریان جدیه؟!
فویگت بعنوان افسر فرمانده داخل می‎شود، با قدم‎های سریع نظامی به سمت کیلیان می‎رود. او از جابش در اتاق نگهبانی می‎پرد و خودش را مرتب می‎کند: شما تنها نگهبان اینجائید؟
کیلیان: بله، جناب سروان.
فویگت: رئیس پلیس؟
کیلیان: در دفترشون، اتاق شماره دوازده هستن.
فویگت: شما از این لحظه به بعد تحت فرمان منید.
کیلیان: بله قربان، هرچه شما دستور بدین، جناب سروان. برم صداشون کنم؟
فویگت: فعلاً نه. آیا شهرداری بجز در جلو و در ورودی پشت ساختمون در ورودی سومی هم داره؟
کیلیان: در زیرزمین، حناب سروان، وگرنه در ورودی دیگه‎ای وجود نداره.
فویگت: خوبه. به سمت در ورودی برمی‎گردد، به سرجوخه در بیرون دستور می‎دهد. اولین نفر کنار در ورودی می‎مونه، نفر دوم در ورودی پشتی رو محافظت می‎کنه و نفر سوم در ورودی زیرزمینو. کسی بدون اجازه شخصی من نه داخل شهرداری می‎شه و نه از اینجا خارج می‎شه، وضعیت محاصره، فهمیدین؟! راه‎های ورودی بسته می‎شن. بقیه هم به دنبالم میان، سرجوخه حالا بذارین افراد داخل شن! به کیلیان: و شما اتاق شهردار رو به من نشون می‎دین.
کیلیان: اطاعت، جناب سروان!
از بیرون صدای سرجوخه به گوش می‎رسد: "به خط ... به راست راست ... حرکت!" سربازها از در ورودی داخل می‎شوند.
کیلیان تا جائی که هیکل چاقش به او اجازه می‎دهد به سرعت قدم‎هایش می‎افزاید.
فویگت: به پیش .. حرکت! سرجوخه از جلو و شش سرباز پیاده‎نظام با قدم‎های یکنواخت به دنبال او از پله‎ها بالا می‎روند.
وندروویتس مانند احمق‎ها به آنها خیره نگاه می‎کند.
در پس‎زمینه در به شدت بسته و صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۰ساعت 0:15  توسط سعید از برلین  |