
شلتوف در حال غذا خوردن: زن تهوعآور. این چیزها برام کاملاً شرم آوره. میدونید دکتر ... من از ابتذال خوشم نمیاد. این کارها برای من ساخته نشده، و ازدواج کردن هم همینطور. همه دخترهای مهربون بی پولن.
یلینِک میخندد: اما بین چنین زنی و همسر آدم فرق خیلی زیادی هست، مگه نه؟
شلتوف: البته. آدم وقتی خوب نگاه کنه میبینه که برلین خیلی بزرگه؛ اما مخصوصاً در چنین شهر بزرگی آدم بدبختانه اغلب مجرده.
یلینِک: اما در هر سالنی به روی شما بازه، مگه به اندازه کافی به مجالس مهمانی نمیرید؟
شلتوف: چرا، در واقع به مهمانیهای رسمی میرم. رقص در پادگان و از این قبیل مجالس. میدونید ... من انسان سختگیری هستم. من هر چیز کوچک مسخرهای رو جدی میگیرم.
یلینِک در حال سیگار کشیدن و بیعلاقه: خوب کاریش نمیشه کرد. ما آلمانیها همیشه برای خودمون کارها رو مشکل میکنیم، مگه نه؟
شلتوف: درسته. فکر کنم مقصر آموزش و پرورش باشه. من در دوران دانشجوئی در دانشکده افسری خیلی فکر کردم. اما چه فایده داره، آدم وظایفی داره، درسته؟ این از همه چیز مهمتره، با انجام وظیفهست که مردم دوباره انسان میشن، درسته؟ و دوباره سرحال میآید. نمیدونید چه حالی میده وقتی که آدم صبحها سوار بر اسب میشه و به میدان تیر میره و بعد میبینه که چند فرمانده و یک گروهان خودشونو کاملاً دقیق مانند یک ساعت تنظیم میکنن! و اصلاً تمام وظایف در پادگان خوشاینده، جائی که آدم تک تک افراد رو مثل جیب لباسش میشناسه.
یلینِک: بله، البته که شغل مهمتره. وقتی زن حاملهای یا یکی با غدهای بیست پوندی در شکم پیش ما میاد و یا یک سزارین تر و تمیز انجام میشه، بله، بعد آدم انسان دیگهای میشه، در این وقت آدم مثل درخت کریسمس میدرخشه.
شلتوف: نه، این کار من نیست. من میتونم بجاش ده ساعت مچاندازی کنم. یلینِک میخندد. بله، انجام وظیفه ... وای اگه من این کار را نداشتم.
یلینِک بی حوصله: سیگار میکشید؟
شلتوف: ممنون، با کمال میل. او سیگاری برمیدارد. آن دو دیگر حرفی برای گفتن به همدیگر نداشتند و در سکوت مشغول کشیدن سیگار میشوند.
زن جلف در این بین از کنار فویگت و کالنبرگ میگذرد. آن دو او را با چشم تعقیب میکنند، به یکدیگر نگاهی میاندازند، لحظهای تردید میکنند، بعد کاله زن را صدا میزند.
کاله: شما، دوشیزه، کمی نزدیکتر بیاین. میدونید؟ من همیشه میگم: ساعات اول صبح، شروع تمام گناههاست.
زن جلف بالای شانه او میایستد و دندانهایش را نشان میدهد: منظورت اینه که علافی طلا در دهن داره، آره؟
کاله با لذت بردن از صحبت با زن: زن درستیه! من اینو از همون اول میدونستم که خود خودشه! بمون اینجا، میخوای دوباره کجا بری کوچولو؟
زن جلف: کجا؟ مستراح.
کاله: باید همین حالا باشه؟
زن جلف: نه، اصلاً عجلهای نیست. برای من همیشه این ترانه زیبا صدق میکنه:
"اگر نه برای بدن خود، اما فقط برای سرگرمی! و به سمت میز آنها میرود.
فویگت عینکش را به چشم میزند.
زن جلف: هی، پیری جون، چیو نگا میکنی. ازم خوشت اومده؟
فویگت لبخند میزند و مؤدبانه کنیاک نیمخوردهاش را به سمت او هل میدهد.
زن جلف مینشیند: ممنون. به سلامتی!
کاله: پسر، فتح اول رو کردی، تا وقتی که هنوز گرمه محکم بغلش کن. من وقتی دیدمت فوری فهمیدم: "این آس کوچولو با پول کم هم حال میده!"
زن جلف: کوچولو، زبونتو ببر، مثل اینکه یه کم خلی، آره؟ کمتر از پنج مارک برای هر نفر اصلاً نمیصرفه، من اینو همیشه اول میگم تا بعداً اختلافی پیش نیاد.