قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

صحنه هفتم
 
بازیگران:
وُرمزر، ویلی وُرمزر، وابشکه، اوبرمولر Obermüller
 
مغازه اونیفورم فروشی وُرمز در پتسدام. ویلی به میز مغازه تکیه داده و روزنامه می‎خواند. از دور صدای موزیک نظامی به گوش می‎آید، طبل و شیپور.
آقای وُرمزر از اتاق کارش برمی‎گردد.
ویلی سعی می‎کند روزنامه را سزیع مخفی سازد.
 
وُرمز: مشخصه، داره دوباره روزنامه می‎خونه. تو باید همیشه بخونی؟ نشون بده ببینم چی نوشته توش؟ من همیشه چی می‎گم، باید بین کلمات رو بخونی، همیشه بین کلماتو! اگه می‎خوای بخونی! نرخ روز ارز رو بخون، اخبار بازرگانیو بخون، مقاله‎های سیاسی رو بخون، خودتو برای زندگی روزمره عادت بده! اینجا چیه که زیرشو خط کشیدی؟ گرهارت هاپتمن Gerhart Hauptmann مراسم افتتاحیه در تآتر آلمان، از آلفرد کَر Alfred Kerr. چه احتیاجی به خوندن این چیزا داری، تو که چیزی ازشون نمی‎فهمی. اول آدم صبر می‎کنه ببینه که آیا نمایش توفیق بدست میاره و مردم خوششون میاد، بعد آدم تصمیم می‎گیره برای دیدن بره یا نه. اینطور گستاخونه پوزخند نزن، تصور نکن که تو از این چیزا بیشتر از پدرت سر در میاری! دوباره چه خبر شده؟ و می‎خواند: پوتسدام، دستگیری بازداشت هیجان‎انگیز در اداره پلیس. اِ اِ اِ اِ اِ، چه کار خارق‎العاده‎ای. دیشب به اداره پلیس‎مون دستبرد زدن، دزدی اونم از اداره پلیس! می‎خواستن صندوق پولو خالی کنن. من بهت می‎گم، این ولگردا روشون مثل مگسه. تیراندازی هم شده، خوبه لااقل دستگیرشون کردن. معلومه دیگه، دو تا زندانی قدیمی، من نمی‎دونم اگه قراره که اینا بعد از آزادی بازم دست به دزدی بزنن پس چرا اصلاً آزادشون می‎کنن. این چیز جالبیه ــ ضیافت شکار اعلیحضرت پادشاه در رومینتر هایده Rominter Heideــ افسانه‎ایه! شش شاهزاده در این مهمانی شرکت دارند ــ منم دلم می‎خواد در چنین مهمونی‎هائی شرکت کنم، حتی اگر هم شده بعنوان خدمت‎کار. بله، پادشاه ما، منو تحت تأثیر قرار داد، این مرد جذبه‎ای داره. بیا، سخنرانی کنار میز شامشو بخون ــ با خوندن اینا می‎تونی چیزی یاد بگیری، به این می‎گن سَبک، روح و روان به این می‎گن، تو این نوشته تحرک وجود داره! وابشکه بازم چه خبره؟
وابشکه از کنار صحنه با انیفورم شلتوف بر روی دست وارد می‎شود. می‎خواستم تا وقتی که کسی برای خریدنش پیدا بشه تو ویترین آویزونش کنم. چرا انقدر بخاطر دگمه‎های پشتش به خودمون زحمت دادیم.
وُرمزر: هنوزم پولش پرداخت نشده. باشه، حالا لااقل لازم نیست برای پرداخت پول هی بهش اخطار کنیم. حیف، شلتوف مرد درستی بود. اون اونیفورمو از تو ویترین در بیار، مدلش دیگه قدیمی شده و حالا دیگه اینا رو فقط به رنگ خاکستری نقره‎ای می‎پوشن، بجاش این اونیفورم جناب سروان شلتوف رو بذار تو ویترین.
اوبرمولر داخل مغازه می‎شود. او تقریباً سی ساله است، با هیکلی خوب رشد کرده، با استعدادی قابل دید برای چاق شدن. سبیل بور و کوتاه با نک‎های تیز رو به بالا به چهره‎اش نقشی از نگرانی می‎دهد که در زبان و تن صدایش مشخص می‎گردد. با این وجود هر آنچه که او می‎گوید لحنی جدی دارد و بر یک اعتماد آرمانی بنا گردیده. او اونیفورم سال اول مدرسه نظامی را بر تن دارد.
اوبرمولر: صبح بخیر، آقای وُرمزر!
وُرمزر: صبح بخیر، صبح بخیر، جناب ... آخ، اسمتون چی بود؟
اوبرمولر: اوبرمولر. دکتر اوبر مولر از کوپنیک.
وُرمزر: درسته، می‎بخشید، خیلی وقته ندیدمتون، و چی لازم دارین، آقای دکتر؟
اوبرمولر: بله، این بار مربوط می‎شه به ...
وُرمزر حرفش را قطع می‎کند: اجازه دارم حدس بزنم؟ آیا موقعش رسیده که آدم بهتون تبریک بگه؟ درسته، درسته، حدسم درسته؟ درست حدس زدم؟؟
اوبرمولر: بدون شک. آجودان گردان امروز به من اطلاع داد که به درجه ستوانی نایل شدم، این برای من خیلی غیر منتظره بود، من حالا نمی‎دونم که تجهیزات نظامی لازمو چطوری باید جور کنم. آقای وُرمزر، شما باید به من کمک کنین.
وُرمزر: قبوله، قبوله، اما آقای دکتر، از همین حالا بهتون بگم که کار خوب به وقت خوب احتیاج داره. شما هم حتماً دلتون می‎خواد تو لباس جدیتون بدرخشین. نه، خیلی خوشحالم، واقعاً خیلی براتون خوشحالم. این دومین امتحانتون بود، مگه نه؟
اوبرمولر: سومین امتحان، آقای وُرمزر، سومی. من کمی بخاطر نزدیک‎بینی در تیراندازی مشکل داشتم. اما خدا را شکر، حالا اونو پشت سر گذاشتم.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:2  توسط سعید از برلین  |