قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

فویگت: پول داری؟
کاله چند سکه کوچک از جیب خارج می‎سازد: اینا آخرین سرخپوست‎های منن.
فویگت: و اگه اینا هم بمیرن؟
کاله: بعد می‎تونم کت و شلوارمو بفروشم. هنوز شیک دیده می‎شن.
فویگت: پسر این کارو نکن! بذار تن خودت باشه، پسر!! من می‎دونم که بهت می‎گم: لباس همه چیزه. وقتی لباست مثل لباس من بشه ــ بعد دیگه همه چیز به پایان می‎رسه.
کاله: یعنی چی، تو هم هنوز یه جوون زیبائی.
فویگت: تو پوتسدام Potsdam ــ یه معبد لباس دیدم ــ پسر پسر! اونجا می‎تونی ــ درست وسط خرده‎ریزها لباس شاهانه بخری.
کاله: منظورت چیه؟
فویگت: یه مغازه اونیفورم فروشی بود. من با دیدن چکمه‎های ورنی رفتم تو و خواستم بپرسم که آیا برام کار دارن ــ پسر، اونجا کل شکوه و جلال رو تن یک مدل چوبی کرده بودن، مثل پوسته‎ای دباغی شده. خیلی شگفت‎زده شدم.
کاله: مگه تا حالا مغازه اونیفورم فروشی ندیده بودی؟
فویگت: نه؛ یعنی چرا، پیش لهستانی‎ها دیده بودم ــ اما اینجا اصلاً ندیده بودم. من همیشه فکر می‎کردم: لباس نظامی رو وقتی استخدام می‎شن از انبار ارتش می‎گیرن. و یک سروان لباسشو از دست خود پادشاه تحویل می‎گیره.
کاله: من فکر می‎کردم که تو یک برلینی هستی.
فویگت: آره برلینی‎ام. امروزه اکثر برلینی‎ها از پوزن Posen هستن. من اما از وول‎هایده‎ام.
کاله: ولی تو اصلاً برلینو نمی‎شناسی، درسته؟
فویگت: تو این شهر منو همیشه به زندون انداختن. اینجا شهر خوبی برام نیست.
کاله: امشب می‎ریم کافه دالاس. اونجا یه رئیس پیدا می‎کنیم که آدم لازم داشته باشه، اگر هم حتی برای زاغ سیاه چوب زدن باشه.
فویگت: نه، من اینکارو نمی‎کنم. این کارا برام بسه. اونجا مثل آشغالدونی کهنه‎ای گم و گور می‎شی. من می‎رم تو رشته صنعت.
کاله: می‎خوای اونجا چکار کنی؟
فویگت: کار.
کاله: اوه‎ه‎ه‎ه‎ه!
فویگت: اونجا می‎شه پول خوبی بدست آورد. ــ من آموزش دیده‎ام.
کاله: اونا هم همه منتظرن تا تو بری براشون کار کنی.
فویگت: استادای صنعتگر به آدمائی مثل من کار نمی‎دن، حق هم دارن. تا وقتی که می‎تونن کارآموز جوون با گواهی درست و حسابی بدست بیارن منو که یک زندونی پیرم می‎خوان چکار. اما کارخونه‎ها ــ اونا به گوشت دم توپ احتیاج دارن.
کاله: من اصلاً اینو نمی‎فهمم. من می‎خوام یه کاری بکنم که بتونم با پولش چند سالی روبراه باشم.
فویگت: کاله، این کار شدنی نیست. اگه یه همچی پولی میخوای، پس باید یک کار بزرگ بکنی ــ و برای کارای بزرگ باید آدم مغزش خوب کار کنه، که مغز تو نمی‎کنه. باید آدم دقیقاً بدونه چکار می‎خواد بکنه، می‎فهمی؟ من می‎دونم چکار باید کرد ــ و لبخندزنان ساکت می‎شود.
کاله: تو چی می‎دونی؟
فویگت جواب نمی‎دهد و سرش را لبخند زنان تکان می‎دهد.
کاله: تو هم چیزی نمی‎دونی. 
گارسون می‎آید، سینی‎ای با یک فنجان قهوه و دو استکان کنیاک روی میز می‎گذارد و می‎رود.
فویگت سرش را تکان می‎دهد: نه، نه ــ من دوباره سعی می‎کنم تو یه کارخونه کفش‎سازی کار پیدا کنم.
کاله یک استکان کنیاک به طرف فویگت هل می‎دهد: پس، نوش!
فویگت فنجان قهوه را برمی‎دارد: رو شکم خالی نمی‎تونم الکل بخورم. من اصلاً به الکل عادت ندارم.
کاله: منم همینطور، اما بهش عادت می‎کنم.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 13:13  توسط سعید از برلین  |