قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

صحنه دهم

بازیگران:
اوبرمولر Obermüller شهردار، خانم اوبرمولر، فرزندانشان هلموت Hellmut و ایرنه  Irene، فانی Fanny دختر خدمت‎کار، وابشکه پارچه بُر

اتاق خواب آقای اوبرمولر شهردار کوپنیک. تخت‎خوابی پهن از چوب بسیار مرغوب با دو میز کوچک در دو سمت آن، پرده‎ها، لامپ‎ها، کمدهای لباس. بر روی دیوار بالای جائی که مرد می‎خوابد تابلوی مادونا دِلا سایدیا  Madonna della Sedia و بر بالای سر جائی که زن می‎خوابد تابلوی آدم اثر میکل‎آنجلو آویزان است. بر روی دیوار ساعتی تیک تاک می‎کند، یک ساعت زنگ‎دار بر روی میز کنار تخت‎خواب، هر دو ساعت سه و ربع صبح را نشان می‎دهند. یک دستگاه تلفن روی میز کنار تخت‎خواب در سمت خانم شهردار. خانم اوبرمولر با ظاهری مانند همسر ژوپیتر Jupiter بر روی تختخواب می‎نشیند، با لباس خواب و ژاکت شب دست‎باف که در زیر آن یک سینه‎بند پستان‎ها را حمل می‎کند. موهایش آرایش گشته و باسنجاق‎مو و قلاب بالا نگاه داشته شده است. او گوشی تلفن را کنار گوش خود نگاه داشته و با هیجان زیادی با انگشت‎های دست بر روی دستگاه تلفن ضربه می‎زند و در این حال داد می‎کشد.

خانم اوبرمولر: پوتسدام! پوتسدام! پوتسدام 324، وُرمزر؟
اوبرمولر با صورتی که نیمی از آن با کف پوشیده و نیمه دیگرش اصلاح شده است، با حوله حمام باز، با لباس‎های زیر پشمی، بند جوراب و چکمه نظامی با مهمیز سراسیمه از حمام خارج می‎شود: ماتیلده Mathilde، تلفن کردی؟ پس این فانی کجاست؟!
خانم اوبرمولر: خدای من، من که نمی‎تونم جادو کنم ــ روی دگمه‎ای فشار می‎دهد و صدای جیغ مانندی بلند می‎شود. پتسدام، پتسدام 324. برو صورتتو اصلاح کن، تو با این وقتی که داری حتی نمی‎رسی اصلاح صورتتو تموم کنی!
اوبرمولر: تموم تموم تموم، چطوری باید تموم کنم وقتی هیچ چیز حاضر نیست. پس فانی کجاست؟
خانم اوبرمولر با عصبانیت شماره می‎گیرد: غاز دوباره رو گوشش خوابیده. کسی جواب نمی‎ده.
اوبرمولر: اگه وُرمزر لباسو نرسونه بعد باید با اونیفورم قدیمیه برم، من که نمی‎تونم با لباس زیر به پادگان برم، من باید رأس ساعت چهار ...
فانی دختر خدمت‎کار، خواب‏آلود، در لباس خواب: چه کار باید بکنم؟
زن و شوهر با هم: اونیفورم!!
فانی: اونیفورمو هنوز نیاوردن!
اوبرمولر: اونیفورم قدیمی، لعنت بر شیطون! اونیفورم قدیمی!!!
فانی تنبلانه: قدیمیه رو؟
خانم اوبرمولر: البته، بیاریدش، پائین جلوی انباری آویزونه.
فانی: اونو که قراره بندازیم دور.
اوبرمولر فریاد زنان: اونیفورمو بیارین اینجا!!
فانی: خوب میارمش دیگه و می‎رود.
خانم اوبرمولر: پتسدام!! پتسدام 324! حالا همینطور اینجا بیکار نمون، برو کف رو صورتتو بشور. حرف نزن وصل شد. بله، پتسدام، اینجا شهردار اوبرمولر از کوپنیک ... شهردار اوبرمولر ... کوـ پ ـ نیک ... نه، نه ... اِشپاندا Spandau نه ... من می‎گم کوپنیک و شما می‎پرسید اِشپاندا؟ ... کوپنیک!
اوبرمولر گوشی را از دستش می‎گیرد: مغازه اونیفورم دوزی وُرمزر در پتسدام ــ شما به من قول دادید تا ساعت دوازده شب اونیفورم تازه رو به من برسونید، شما گفتید حداکثر ساعت دوازده، حالا ساعت سه و نیم صبحه، شما می‎دونید که من ساعت چهار صبح باید در پادگان باشم، من که نمی‎تونم لخت اونجا برم، چطور می‎تونید منو تنها بذارید، من ... بله؟! اونجا وُرمزر نیست؟ پس چه کسی ... بله، چی، کسی جواب نمی‎ده، چرا کسی جواب نمی‎ده؟ وسط شبه؟ اما هوا که روشنه!! واقعاً که رسوائی آوره و گوشی را می‎گذارد. کسی جواب نمی‎ده. وُرمزر جواب نمی‎ده.
خانم اوبرمولر: خوب منم بهت گفتم که نصفه شبه و مردم خوابیدن.
اوبرمولر: هوا روشن شده. من باید ساعت چهار ...
فانی با اونیفورم قدیمی: اینم اونیفورم. من فکر می‎کردم که باید دور انداخته بشه.
خانم اوبرمولر: نمی‎خواد فکر کنین، به شوهرم کمک کنین، سریع، سریع!
اوبرمولر: شلوار رو می‎شه هنوز پوشید، با سنجاق قفلی جلوشو می‎بندم. شلوار را می‎پوشد. اما کت! کت!! سعی می‎کند کت را بر تن کند.
خانم اوبرمولر با فانی به پوشیدن کت به او کمک می‎کنند: تو خیلی چاق شدی، خیلی وقته که بهت می‎گم خیلی چاق شدی!
اوبرمولر: حرف پوچیه! پارچه آب رفته، من پنج سال پیش هم مثل امروز بودم، خداوندا، حالا من که نمی‎تونم گوشتای اضافی رو از بدنم با چاقو ببرم!! نه نمی‎شه. با آه بلندی دو سمت کت را می‎کشد، اما دگمه‎ها بسته نمی‎شوند.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 22:15  توسط سعید از برلین  |