قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

سرپرست خوابگاه ناگهان در را باز می‎کند، سوت بلندی می‎زند: بچه‎ها چراغو خاموش کنین، شیپور خواب خیلی وقته زده شده. اگه نور از لای درزها خارج بشه، بعد مأمور گشت میاد تو. اما وقتی اینجا تاریک باشه به رفتن ادامه می‎ده، این برای بعضی‎ها بهتره. او دوباره می‎رود.
سِک: مأمور گشت می‎تونه امشب پیش من به مهمونی بیاد. پیک برنده‎ست، رد کن بیاد.
گِب‎وایلر که تمام وقت با صورت به طرف دیوار بر روی تخت‎‎خوابش دراز کشیده، ناگهان منقلب می‎شود، کاملاً رنگ‎پریده. تقریباً با فریاد و با لهجه آلزاسی Elsässisch: چراغو خاموش کنین!
سِک: چرا، من تازه دستم گرم شده. بدون چراغ که آدم نمی‎تونه ورق بازی کنه. یکی از کارت‎هایش را به زمین می‎کوبد.
گِب‎وایلر با صدای گرفته و ترسناک: چراغو خاموش کنین! چراغو خاموش کنین!
سِک: خوب پتو رو بکش رو سرت اگه نمی‎تونی بخوابی.
گب‎وایلر زیر پتو می‎خزد.
بوتجه: چه دلقکیه! بلند می‎شود، به سوی هول‎هوبر که تنها و ناراضی بر روی جعبه‎ای نشسته است می‎رود. بگو ببینم، مگه تو یه چهچه‎زن نیستی، این آدما که با کمال میل آواز می‎خونن، مگه نه؟ "چهچه‎زنا سرگرم کننده‎ان، چهچه‎زنا خوشحالن".
هول‎هوبر: راحتم بذار، من چهچه‎زن نیستم، من یه بایری قدیمی هستم.
بوتجه: تو بایری هستی! خوب اینم که همونه. ببین، گوش کن، منم کمی بایری بلدم، دقت کن، این بایریه، گوش می‎کنی؟ و یک ترانه معروف از ناحیه اشنادرهوپفل Schnadahüpfel می‎خواند:
"پدرم عرق فروشه،
منم عرق فروشم،
پدرم بطریها رو امتحان می‎کنه،
منم مانکنا رو!"
دیدی، این بایری بود!
هول‎هوبر از جا بلند می‎شود و به او یک سیلی می‎زند: بیا اینم بایری بود! کله پوک خیکی کله پوک کله پوک خیکی! بایری آره!! و دوباره با عصبانیت می‎نشیند.
بوتجه در حال فرار: اما اینکار کمی زیادیه!!
سِک: آفرین! خوب چسبید! و با صدای بلند می‎خندد.
گِب‎وایلر از زیر پتو طوری که به زحمت نفس می‎کشد: چراغو خاموش کنین! فریبکارا!
دستی به در کشیده می‎شود. و بلافاصله در از بیرون باز می‎شود. سرپرست خوابگاه مأمور گشت را به داخل راهنمائی می‎کند. سکوتی مرگبار در اتاق حاکم می‎شود.
گروهبان: بلند شین! همه از کنار تخت‎ها بیان کنار. به سرپرست خوابگاه: همه برگه‎هاشون درسته؟
سرپرست خوابگاه: کاغذ همه درسته. همشون مشتری اینجا هستن.
گروهبان: به پاسپورت یکی دو تاشون نگاه کنم ببینم.
بوتجه با اشتیاقی شرم‎آور گِب‎وایلر را از زیر پتو می‎کشد: تو باید بلند شی، نمی‎شنوی؟ بلند شو، بلند شو!
گروهبان به سِک: پاسپورتتونو نشون بدین!
سِک: ای وای، من متأسفانه اونو تو مستراح جاگذاشتم.
گروهبان: شوخی نکنین. پاسپورت ندارین؟
سِک: من که گفتم، باید تو مسراح افتاده باشه، اون بالا تو کافه، می‎تونین برین ببینین، اگه که تا حالا نرفته باشه تو چاه.
گروهبان: تو دستتون چی دارین؟
سِک: یه ورق بازی معرکه، می‎خواین یه دست بر بزنین؟ ورق بازی را به سوی او می‎گیرد. اما لو ندین!
گروهبان: پسر، می‎ذارم بیان فوری ببرنتون. آیا مدرک دیگه‎ای دارین؟
سِک دست داخل جیبش می‎کند: بذارین نگاه کنم. آها، نیگا کن، نیگا کن، پاسپورتم اینجاست! و آن را با پوزخند به سمت او می‎گیرد. می‎بخشین، من اشتباه کردم، پهلوی خودمه.
گروهبان دستپاچه: اگه پاسپورتتون درست نباشه باید با من به پاسگاه بیاین.
سِک: من همیشه می‎خواستم به پاسگاه برم. باید اونجا عرقای خوبی باشه.
گروهبان: ساکت باشین! من العان خودم بهتون عرق می‎دم! و به خواندن پاسپورت می‎پردازد.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 0:28  توسط سعید از برلین  |