قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

صحنه هفدهم
 
بازیگران:
دو مأمور راه‎آهن، یک خدمتکار مرد، ویلهلم فویگت

برلین، ایستگاه شلزیشر بانهوف Schlesischer Bahnhof. آدم می‎تواند یک قطعه از سالن و تابلوی خروج و ورود را ببیند. در سمت راست یک دهلیز با آبریزگاه که یک ورق دست‎نوشته "مردان" بر آن چسبیده است. دو در، بر روی یکی نوشته شده است "PP"، بر روی در دیگر "WC". این در دارای یک قفل اتوماتیک است. ساعات اولیه صبح است و ایستگاه قطار از مردم خالی‎ست.
ویلهلم فویگت با کارتن در دست از میان سالن می‎آید. مستقیم به سمت مستراح می‎رود، یک فنیگ در جاقفلی در اتوماتیک "WC" می‎اندازد، در باز می‎گردد و او داخل می‎شود.
یک خدمت‎کار بیهوده و خمیازه کشان می‎گذرد.
دو مأمور راه‎آهن از کنار صحنه می‎آیند.

مأمور اولی به مرد خدمت‎کار: هنکه Henke، خبری نیست، نه؟
مرد خدمت‎کار: صبح به این زودی کسی مسافرت نمی‎کنه و می‎رود.
مأمور دومی حرفش را دنبال می‎کند: ببینین، شماها همیشه فکر می‎کنین که این یه کار تفریحی برای منه، اما این یه تفریح نیست، من دقیقاً محاسبه کردم. شبکه مرکزی اصلی راه‎آهن همین برلین خودمون در هشت مسیر اصلی از هم منشعب می‎شه. بعلاوه ما اما هجده مسیر فرعی برای ایستگاه‎های کوچک و حومه داریم. حالا کمی فکر کنین: پانزده بلوک اصلی برای بیست و شش ریل، این خیلی خیلی کمه! مدیریت به این چیزها وقتی فکر می‎کنه که اتفاقی افتاده و دیگه دیر شده باشه. اما من به شما می‎گم، آدم فقط باید ...
مأمور اولی: می‎بخشین، یه لحظه صبر کنین؛ وقتی من صبح زود بیدار می‎شم، بعد هیچوقت مؤفق نمی‎شم، اما بعداً یکدفعه تندم می‎گیره. او به سمت WC می‎رود.
مأمور دومی: مطمئناً، مطمئناً. بله من به شما می‎گم، اگه شما در این باره کمی فکر کنین، بعد خودتون متوجه موضوع می‎شین. گذشته از اینکه احترام برای سیستم الکتریکی قائلم، اما بالاخره یک اتصال ممکنه باعث اتفاقات زیادی بشه، و بعد؟ در اصل ما همیشه به نیروهای انسانی وابسته‎ایم.
مأمور اول: اشغاله. برمی‎گردد، تندتر راه می‎رود. هر دو به سمت گوشه صحنه می‎روند.
مأمور دومی: و به این خاطر عقیده دارم که باید پنج بلوک اصلی دیگه ساخته بشه، تعداد سوزن‎بان‎ها باید اضافه بشه و ساعات کاریشون کمتر بشه. وگرنه فاجعه به بار میاد. من اینو به بازرس هم گفتم، او خندید و من گفتم فکر کردین که من خاموش می‎موندم و چیزی نمی‎گفتم، پس منو خوب نمی‎شناسین! آقای بازرس. بهش گفتم آقای بازرس، اگه به جای شما رئیس جمهور راه‎آهن هم جلوم ایستاده بود باز من حرفمو بهش می‎گفتم.
آنها برای یک لحظه در آن سمت صحنه ناپدید می‎شوند، صدایشان اما هنوز به گوش می‎رسد، بعد دوباره بازمی‎گردند.
مأمور اولی: خوب، بله، ممکنه همه چیزائی که می‎گین درست باشه، اما شما هم دیگه به من فشار نیارین و تندتر می‎رود.
مأمور دومی تقریباً در حال دویدن در کنار او: من به شما فشار نمی‎ارم؟ من فشار میارم؟ من نقشه رو دقیقاً تهیه کردم. پنج بلوک اصلی دیگه، انجام این کار کاملاً راحته. برای مثال مسیرهای برلین ـ اشپانداو Spandau، برلین ـ اشتانزدورف Stahnsdorf، برلین ـ کوپنیک ..
مأمور اولی: لعنت. هنوزم اشغاله. برمی‎گردد.
مأمور دومی: برلین ـ کوپنیک، بعد مسیر جنوبی و مسر شرقی، برای این مسیرها در هر حال بودجه‎ای تعیین شده. و حالا من مایلم حقیقتاً بدونم که این چقدر قیمت برمی‎داره، این نقشه در محاسبه کل بودجه ساخت اصلاً وزنی نداره، باید فقط ...
مأمور اولی: بله، بله، شما حق دارین، بدون شک! دوباره می‎رود.
مأمور دومی: ببینین، ببینین! اما حالا گوش کنین، موضوع اصلی، مشکل پرسنل. دست او را می‎گیرد. فقط یه لحظه، کمی دقت کنین ...
مأمور اولی: حالا داره اوضاع اما کمی رنگی می‎شه. به طرف WC می‎دود، به در می‎زند. خدای من، چه کسی اون تو داره این همه وقت می‎رینه!!
در باز می‎شود.
فویگت در لباس کامل یک سروان ارتش از WC خارج می‎شود.
مأمور اولی سریع بطرز وحشتناکی خود را جمع و جور می‎کند، و ناخواسته خبردار می‎ایستد.
فویگت او را برانداز می‎کند. آرام و با اطمینان می‎پرسد: خدمت نظامی کردین؟
مأمور اولی:بله، جناب سروان.
فویگت: پس باید یاد گرفته باشین که خودتونو کنترل کنین. گجا خدمت کردین؟
مأمور اولی: نزد هنگ شش پیاده‎نظام شاهزاده یوآخیم آلبرشت Joachim Albrechگردان یک از کمپانی سوم.
فویگت: خوبه، یه لحظه صبر کنین. چند قدم به سوی سالن ایستگاه راه‎آهن برمی‎دارد و صدا می‎زند: هی، خدمت‎کار! بیاین اینجا!
مرد خدمت‎کار به سمت او می‎دود.
فویگت: اون کارتن منو از تو WC بردارین، ببرین محل نگهداری چمدان‎ها. حرکت! من بعداً میام اونجا. او دستکش به دست می‎کند.
مرد خدمت‎کار با کارتن با عجله می‎رود.
فویگت به مأمور اولی: خوب، حالا می‎تونید راحت بایستید. دفعه دیگه کمی خودتونو کنترل کنین.
مأمور اولی: بله، جناب سروان.
فویگت انگشتش را به سمت لبه کلاهش می‏برد، بعد می‎رود.
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 16:35  توسط سعید از برلین  |