قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

صحنه چهارم.
بازیگران:
کنل Knnel رئیس دفتر، هیرش‎برگ Hirschberg کارمند دفتر، دختر ماشین‎نویس، خدمت‎کار دفتر، افراد جویای کار، ویلهلم فویگت

دفتر پرسنل کارخانه کفش‎سازی آکسولوتل Axolotl. عکس‎های آگهی آرم کارخانه در شکل‎های مختلف به دیوار آویزان است: «آکسولوتل بپوشید»، «کفش‎های راحتی آکسولوتل بهترینند!»، «هر جفت دوازده مارک و پنجاه فنیگ.»، «آکسولوتل، شیک‎ترین چکمه شهرهای بزرگ!»، «کسی که با کفش آکسولوتل راه می‎رود، در مبارزه سخت زندگی محکم ایستاده است!»، «گزارش‎های دانشمندان برجسته در باره بهبود و به شکل طبیعی برگشتن پا با پوشیدن کفش آکسولوتل!»، «راحت، ارزان، با دوام» و غیره. در پشت صحنه درب‎های شیشه‎ای که از میانشان می‎توان یک ردیف میزهای درازی را دید که دختران ماشین‎‎نویس پشت آنها نشسته‎اند و صدای ماشین‎ها به گوش می‎آید. در جلوی صحنه کنل رئیس و آقای هیرش‎برگ روبروی هم کنار میز تحریر و در پشت کمد چوبی‎ای نشسته‎اند، درست مانند دفتر پلیس. کنل قراردادهای استخدام را امضاء می‎کند، پشت سر او دختر جوانی ایستاده که کاغذها را از پوشه‎ها‎ درآورده به دست او می‎دهد و کاغذهای امضاء شده را از او می‎گیرد. هیرش‎برگ مشغول حساب‎رسی‎ست.
کنل در حال نوشتن بدون آنکه حالت صورتش تغییر کند با صدائی یکنواخت ترانه «مَچیشَه Matchiche» را می‎خواند:
"وقتی زنم خودشو لخت می‎کنه،
نمی‎دونی چطور دیده می‎شه،
پاها مثل دو تا سیگار،
جای فریاد داره."
خدمت‎کار داخل می‎شود، منتظر می‎ایستد، دستش را روی کلاهش قرار می‎دهد.
"وقتی زنم خودشو لخت می‎کنه،
نمی‎دونی چطور دیده می‎شه،
پاها مثل دو تا سیگار،
جای فریاد داره."
او بدون دقت به امضاء کردن ادامه می‎دهد.
خدمت‎کار خیلی شق و خبردار ایستاده.
"وقتی زنم خودشو لخت می‎کنه"، کنل آخرین امضاء را می‎کند و پوشه را می‎بندد. هیرش‎برگ، فوری برای لیست حقوق یادداشت کنید: 26 نفر کارآموخته، 12 دختر برای بخش دگمه، 10 پسر جوان برای تعلیم کار با ماشین، 15 بسته‎بند جدید استخدام شدن. از فردا شروع به کار می‎کنن.
دختر با پوشه‎ها می‎رود.
کراوزه Krause چه خبره؟
خدمت‎کار: بیست نفر برای کار چسبوندن آگهی برای کارخونه جدید در تمپل‎هوف Tempelhof بیرون وایستادن.
کنل: :کارآموخته؟
خدمت‎کار: بیشترشون.
کنل: هنوز چند تائی لازم داریم. بذارید داخل شن، یکی بعد از دیگری، اما به حالت دو!
خدمت‎کار می‎رود.
"وقتی زنم خودشو لخت می‎کنه"
او خواندن را قطع می‎کند. اولین جوینده کار داخل می‎شود.
کجا خدمت کردین؟
مرد جویای کار: در هنگ پیاده، آقای رئیس.
کنل: آها، در بایر، خیلی خوبه. کی خدمت کردین؟
مرد جویای کار: از 1899 تا 1901، آقای رئیس.
کنل: با چه عنوانی خدمتو به پایان رسوندین؟
مرد جویای کار: با عنوان سرجوخه رزرو، آقای رئیس.
کنل: مدارکتونو نشون بدین.
مرد جویای کار آنها را به او می‎دهد. کنل سریع آنها را ورق می‎زند.
کامله کامل. از فردا شروع به کار می‎کنین، کارخونه کفش‎سازی آکسولوتل در تمپل‎هوف.
مرد جویای کار: اطاعت، آقای رئیس! و می‎رود.
کنل: می‎بینید، هیرش‎برگ، شما باید با مردم فقط با زبون نظامی صحبت کنین، چون فشرده‎ترین و شفاف‎ترین اطلاعات رو می‎گیرن.
در این بین فویگت داخل می‎شود.
کجا خدمت کردین؟
فویگت: پیش استادهای مختلف صنعت‎گر، و بعد در کفش‎سازی دولتی آموزش دیدم.
کنل: منظورم اینه که برای خدمت سربازی کجا بودین؟
فویگت: خدمت سربازی؟ ... من فقط زندون بودم.
کنل: بله، پس سرباز نبودین؟
فویگت: نه، فرصت این کار رو نداشتم. من سابقه کیفری دارم ... اینو بهتره که حالا بهتون بگم تا اینکه بعداً به گوشتون برسه. من فکر کنم که تو این کارخونه شما سخاوتمند باشین. من متخصص کار با ماشینم.
کنل: مدارک‎تونو نشون بدین ببینم.
فویگت از پاکت ورقی در می‎آورد و به او می‎دهد. هکل آن را نگاه می‎کند. این دیگه چیه؟ این که مدرک نیست.
فویگت: رئیس زندون به من گفت: وقتی خواستی کار کنی، بعد با این توصیه‎نامه بهتر استخدامت می‎کنن.
کنل: شما باید یک معرفی نامه از پلیس محلی و یا یک پاسپورت نشون بدین.
فویگت: به من تا قبل از داشتن کار معرفی‎نامه نمی‎دن.
کنل: من بدون یک مدرک معتبر نمی‎تونم شما رو استخدام کنم. اینجا نظم و ترتیب داره! اگر خدمت سربازی کرده بودین، بعد این تو خون و گوشتتون فرو می‎رفت.
فویگت کاملاً آرام و خشک: من فکر کردم اینجا یه کارخونه‎ست، نمی‎دونستم یه سربازخونه‎ست. و می‎رود.
کنل: بیرون! آدم پر رو!! شرم‎آوره. می‎بینید، هیرش‎برگ، بفرمائید؛ من دقیقاً می‎دونم چرا آدمائی رو ترجیح می‎دم که خدمت سربازی‎شونو انجام دادن! امروزه بخاطر فعالیت‎های خرابکارنه سوسیال دموکرات‎ها باید آدم بدونه چه کسی رو تو خونه خودش داره! وگرنه آدم چطور می‎تونه به کارگراش اطمینان کنه!. به سومین مرد جویده کار که در این بین داخل شده است.
کجا خدمت کردین؟
صحنه تاریک می‎شود.
 
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:8  توسط سعید از برلین  |