قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

من بعد از ظهرها به خانه آنا می‎رفتم، اسمش را صدا می‎زدم و در حمام را بازمی‎کردم ــ او آنجا نبود. بر روی میز آشپزخانه آجیل و پرتقال و در جلوی آینه یک دستکش تنها قرار داشت. من در میان مبلمان خانه او تنها بودم و به چشم یک دزد به اطراف نگاه می‎کردم. چه می‎توانستم بدزدم؟ نان شیرینی شبیه به عجوزه فلورانسی سه پستان را، یک کپی از کاراواجو Caravaggio یا ده عکسی که به دیوار پونز شده‎اند و حلبی آبادهای ال پاستو El Pasto در تگزاس را نشان می‎دهند؟ آپارتمان آنا ارزش دستبرد زدن نداشت. دارائی او بجز لباس‎ها و کتاب‎ها شامل خرده ریزه‎های شخصی می‎شدند‎ که او در مدت هفت سال جمع کرده بود، وسائل سحر و جادو و وسائل کوچک بدردنخور سرقتی، وسائلی بی ارزش برای هر سارقی. آنا هرگز مبلمان قابل ملاحظه‎ای بجز یک صندلی زرد خراشیده و یک فنجان از گرابوندن Graubünden هیچ وسیله باارزش دیگری نداشت. او مالک (آنا می‎گفت، من مالکم!) یک اسب چوبی سبز رنگ با گوش‎هائی از چوب‎های کبریت بود که ما آن را در یک مهمانی دزدیده بودیم. او ناقوس‎هائی با رنگ مسی داشت، دستگاه‎های کوچک ارگ از جنس برنج، زنگوله‎های گوسفند از Burgund و چند ده کلید درهای کلیسا. او صاحب تعداد زیادی صدف حلزون، سنگ ریزه‎های گرد از رودخانه‎های اسکاندیناوی، کاشی‎هائی از خانه‎های روستائی و سی گیلاس مشروب‎خوری بود. او دارای یک سوسک کرگدنی شکل بود که در یک ایستگاه قطار به سمت پالتویش پرواز کرده بود. یک جعبه پر از عکس از ماه عسل‎های تابستانی از زمان کشف عشق که به من و او تعلق دارند. خدایانی به شکل مرغ، پرهای کلاغ و دویست رمان پلیسی. کارت پستال از لنینگراد Leningrad، دلفت Delft، بومارسو Bomarzo. یک شیشه کوکاکولا پر از شن صحراهای لیبی و یک عروسک خیمه‎شب‎بازی که می‎شود آلت تناسلی‎اش را بیرون کشید. او پشته‎ای از چیزهای تازه منتشر شده و نخوانده دارد و یک کتاب کلفت ضخیم قدیمی در باره Griepenkerl (من دوباره فراموش کردم که او چه کسی بوده است). او صاحب جلد چهارم یک کتاب لهستانی از سال 1893 است، و بیش از هر چیز به یک گیلاس شراب‎خوری خاکسری رنگ که با خط زیبائی روی آن نوشته شده رستوران پینتا/میلان ــ یک دارائی که همیشه و همه جا ــ من هرگز دلیل آن را متوجه نشدم ــ در خاطر آنا بود. آنا می‎گفت، من یک انسان کلاغی هستم، من آدم اوباشی با پنجه‎های یک همستر هستم. صفحه‎های موسیقی در یک کارتن قرار داشتند، کلکسیون علف‎ــ‎هویجی از شانسون‎ها که از تمام اسباب‎کشی‎ها جان سالم بدر برده بودند.

وقتی آنا به فکر فرو می‎رفت، روی تخت می‎نشست و به شانسون‎هایش، به موسیقی‎های دلنشین شخصی‎اش گوش می‎داد. در این لحظات اورا تنها می‎گذاشتم، زیرا تصور می‎کردم که او با خاطراتی در حال بازی کردن است که من در آنها نقشی نداشته‎ام. آنا آن را چنین می‎نامید: با پرتقال‎ها آکروبات بازی کردن. پرتقال‎ها، پرتقال‎ها ــ پرتقال‎ها مردانی بودند که او عاشق آنها بوده، مردانی که او با آنها همبستر شده و مردانی که او فراموششان کرده است، پروازهای یک روزه از یک شب سریع، ساعات کم نور عشق شهوانی، مالکیت شخصی. اما به نظر می‎آمد که نباید چنین ساده بوده باشد، زیرا آنها را یک شب دوباره به خاطر آورد و این او را آشفته ساخت (او را خجالت‎زده و وحشت‎زده ساخت)، که توانسته بوده است یکی از عشاق خود را فراموش کند. چطور امکان داشت مردی را که یک بار با او موافق بوده است را فراموش کند ــ سال‎ها و کاملاً فراموش کند. خاطره، اندام‎ها و صداها بودند، و اندام‎ها و صداها ناگهان آنجا بودند. آنا از روی تختخواب پائین پرید و نمی‎دانست به کجا برود. او از اتاق به بیرون دوید و سیگار زیادی کشید و با سر و صدا در آشپزخانه مشغول به کار شد. گاهی هم پیش می‎آمد که او آپارتمان را ترک می‎کرد و ساعت‎ها بدون هدف در خیابان پرسه می‎زد.
 
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:11  توسط سعید از برلین  |